همیشه پای یک زن در میان است

اپیزود اول: انترن محترم در حال معاینه گوش بچه دو و نیم ساله اس. بچه خب سنش کمه احتمالا متوجه نیس که بررسی گوش یکی از اصول اساسی معاینه سیستماتیک بدن در کودکان زیر دو ساله و مدام جیغ می کشه و اتاق رو گذاشته روی سرش. انترن محترم که حالا دیگه افتاده سر لج که حتما باید داخل گوش بچه را ببینه و بچه هم سر لج که نمی ذارم که نمی ذارم و اینطوریه که بالاخره مادر که شاهد این ماجرای دل ریش کننده اس صداش در می آد و این صدای اعتراض به فریاد تبدیل می شه که آهای مرتیکه فلان فلان شده مگه داری گوسفند ذبح می کنی که افتادی به جون بچه ام گوشش کر شد من اینو واسه تشنج آوردم بیمارستان چرا گوشش رو جرواجر می کنی. آهای یکی به دادم برسه. برسید که بچه ام رو کشت. انترن همچنان در حال کلنجار رفتن با اتوسکوپ و گوش بچه اس که یه راهی به داخل پیدا کنه و احتمالا اگر پرده گوش بچه ورمی چیزی داره توی پرونده گزارش کنه. مادر که احساسات عمیق مادرانه تابش رو برده صدای فریادش رو بلندتر می کنه که آهای برسید که این از خدا بی خبر بچه ام رو سربرید.  بابای بچه که بیرون ایستاده صدای وانفسای زن رو می شنوه و به سرعت تیر خودش رو به اتاق می رسونه و وقتی انترن محترم رو خم شده روی بچه می بینه خون جلوی چشماش رو گرفته با مشت و لگد می افته به جان بدبخت بیچاره. انترن محترم که تازه متوجه وخامت اوضاع شده داره توضیح می ده که معاینه گوش یکی از اصول مهم و اساسی معاینه اطفاله که حتما باید انجام بشه. ولی خوب توی اون اوضاع قمر در عقرب کسی صدای انترن رو نمی شنوه و ما هم حدس می زنیم که ایشان داره این توضیحات را می ده. مادر بچه که اینهمه غیورمندی و شجاعت و عشق به زن و فرزند رو در شوهرش دیده ادامه می ده آره همین ناجوانمرد از خدابیخبر داشت بچه نازک تر از گلم رو پر پر می کرد. اصلا مگه بچه من موش آزمایشگاهیه که افتاده به جونش.. . انترن محترم زیر مشت و لگد پدر احتمالا داره توضیح می ده که آقا اینجا بیمارستان آموزشیه روی در بیمارستان هم نوشته آموزشی انتظار ندارید که ماخودمون رو معاینه کنیم تا چیزی یاد بگیریم. اما توی آن هیر و ویر صدا به صدا نمی رسه که. مادر ادامه می ده آره تازه همین از خدا بیخبرا همین پرستارهای خوش و خندون دیروز باباتو که از راه دور اومده بود ملاقات راه ندادن. تازه دیشب هم توی اتاقمون سوسک رژه می رفت. .. . ضربات مشت و لگد مرد شدید تر می شه. مادر ادامه می ده بی شرف ها قصد جون بچه مو کردن انگار خودشون بچه ندارن. . . مرد همچنان می زند تا اینکه بالاخره نیروهای جان بر کف حراست و نگهبانی بیمارستان سر می رسند و "دکتر بعد از این" را خونین و مالین از زیر دست مرد بیرون می ارن و مرد را عربده کشان  از بخش خارج می کنند.

اپیزود دوم: مرد و زن بیرون بخش ایستاده اند. زن با نگاهی عاشقانه در حالی که موهای دختر بچه مذکور را نوازش می کند به مرد می گوید آخه دورت بگردم (این را خودم اضافه کردم) چرا فوری قاطی می کنی می افتی به جون مردم. چرا آبروریزی می کنی. چرا خودت رو اذیت می کنی. اگه خدای نکرده این میون کسی زورش از تو بیشتر باشه یه بلایی به سرت بیاره من چه خاکی توی سرم بریزم تازه با این کاری که کردی ممکنه دکترش لج کنه درمان بچه ام رو درست و حسابی انجام نده . ممکنه از اینجا بیرونمون کنه مجبور شیم کلی پول بدیم بریم یه بیمارستان دیگه. حالا که خدا روشکر بچه امون طوریش نشد. پاشو قربونت برم برو یه طوری از دلشون دربیار   .. مرد داره فکر می کنه چطوری بره از دل دربیاره.

پ. ن . این داستان واقعی است فقط اسامی عوض شده اند و برای مزه دار کردن کمی پیاز داغش زیاد شده است

/ 12 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کتایون

متوکاربامول یک عدد خوردم که موثر بود. ممنونم از توصیه ت . دیروز بهتر بود دستم و امروز بهترتر... [قلب]

آدم

نتیجه اخلاقی: از طرف بنده به اون انترن محترم بگویید که تو که بلد نیستی چطور میشه با دوتا جمله کوتاه و لبخند گشاد یه بچه رو رام و آروم کرد و اختیار گوش و دیگر جوارحش رو بدست آورد همون حقته که زین پس به جای انترن بهت بگند " ان ترن"! نوش جونش

حميده

چه پيشرفتي كرده علم پزشكي. كاملا بين رشته اي شده و دكترها، چه فعلي و چه بعد از اين، كاملا به اصول اوليه روانشناسي بيمار و همراهان واقفند. من نمي دونم چرا از بيمارستان هاي ما فيلم نمي گيرند به جاي پرستاران پخش كنن،كه عبارت همگان گردد.

سیاوش

عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت بی هیچ گمانی گوش خواهم داد بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حراراتی اینگونه شاید احساسم نمیرد مطالبت خيلي جالب بود يه مدت گرفتار بودم نتونستم up كنم امروز up كردم سري به ما هم بزن خوشحال مي شيم

روزبه شهنواز

جالب بود ... من با چشم خودم دیدم که پدر یه بچه چه طور رئیس بیمارستان رو کتک می زد به خاطر این که یکی از دکترا به بچه شون اتهام مونگلی زده بوده ! اگه وقت ، حوصله و پول زیادی داشتین ; وب لاگ من به روز شد

دکتر پرتقالی

کاش توی گذر زمان در دانشگاهها به ما مردم دوستی هم یاد میدادن

سیاوش

ادعا نمي کنم، همواره به ياد کساني هستم که دوستشان دارم ولي مي توانم ادعا کنم که لحظاتي که به يادشان نيستم نيزدوستشان دارم از اين كه به وبم سر زدي ممنون آپ كردم دوست داشتي سر بزن خوشحال مي شم

نسیم

دنیای بکش تا کشته نشی ما هم از سر بی مغزی خودمونه

فرزاد حسنی

جالب بود حکایت . در مورد بی وتن راستش از موقعی که این کتاب رو خوندم بد جوری از کتاب خوندن بیزار شدم و کلی کتاب انباشته نخونده رو دستم مونده بایداز این فضا بیرون بیام تا بتونم راجع به این کتاب چیزی بنویسم چون قصد دارم یه حال اساسی به این رضا امیرخانی با این مزخرف نویسیش بدم . طفلکی فرهاد جعفری ببین چی کشیده . چشم اجازه بده بی وتن رو بزرایم سر فرصت . حالا هم که آب ها از اسیاب افتاده و تب این کتاب فروکش کرده . موفق باشی