بی پناه

همیشه فکر می کنم در جامعه ما انتظار از مردها بیش از حد توان آنهاست. واقعیت اینه که من فکر می کنم اونها واقعا اونقدرها هم که ازشون انتظار می ره قوی و مستحکم نیستند. در زندگی خودم شوهرم در شرایط نامعمول خیلی شکننده تر از من به نظر میاد. اما این چیزی نیس که من می خوام بگم. توی بیمارستان همواره از پدر کودک انتظار می ره تمام بار مسئولیت رو به دوش بکشه. اون مسئول تصمیم گیری برای بستری شدن، جراحی کردن،‌پذیرش عواقب و خطرات هر درمان و رضایت به جراحی یا هر اتفاق دیگه ایه. ما خبرهای بد رو به پدرها می گیم و مادرها همیشه از طرف همه مورد حمایت و دلسوزی قرار می گیرند. حتی جسد کودک رو هم فقط پدر باید تحویل بگیره. پدر باید اخبار بد رو بشنوه و حتی اونها را به شکلی که خودش صلاح می دونه به مادر بگه یا حتی اصلا نگه و تنهایی بار غم دونستن اونها رو به دوش بکشه.

دیروز برای کودکی تشخیص مرگ مغزی داده شد. پزشک نا آگاهانه خبر رو به پدر کودک داد در حالی که مادرش کمی اون طرف تر حرف های پزشک رو شنید. مادر تاب نیاورد. از حال رفت. پدر شکست و در جایی که ایستاده بود به دیوار تکیه داد. حس کردم اگر دیوار نبود او می افتاد. همه بهش گفتند محکم باش برو از زنت حمایت کن. او بلند شد و به طرف زنش رفت. شانه های اورا ماساژ می داد و زیر لب چیزهایی زمزمه می کرد. مطمئنا داشت تلاش می کرد از زنش از مادر حمایت کنه و در این شرایط سخت بهش قوت قلب بده. مادر روی زمین پهن شده بود. از پدر خواستند او را بلند کنه و روی یکی از تخت های درمانگاه بخوابونه تا براش سرم وصل کنن. بعد به او مسئولیت داده شد تا بره داروهایی رو برای فرزندش که توی ای سی یو بود تهیه کنه. تا ظهر که توی بیمارستان بودم گاه و بیگاه اون رو می دیدم که توی راهروهای بیمارستان از طرفی به طرف دیگه می دوه تا کاری رو انجام بده. یک جا هم شنیدم دکتر داشت بهش می گفت تو یه مردی قوی باش و هوای زنت رو داشته باش هر چی باشه اون یه مادره. پدر جوون بود گمون نمی کنم بیشتر از بیست و دو سه سال داشت. مطمئنا تا یکی دوسال قبل اون فقط از زندگی گل کوچیک بازی کردن توی کوچه ها رو یاد گرفته بود. و حالا ... ظهر وقتی به حیاط پشتی بیمارستان رفتم تا ماشینم رو بردارم. روی صندلی کمک راننده یه ماشین نشسته بود از روی کاپشن قرمزش شناختمش سرش رو روی داشبورد گذاشته بود شونه هاش تکون می خورد. وقتی نزدیک شدم صدای هق هق گریه اش رو شنیدم. کمتر چنین گریه ای  از مردی دیده بودم. نمی دونم چی حس کرد که سرش رو بلند کرد و نگاهش به من افتاد. هیچ وقت توی هیچ نگاهی این همه بی پناهی و  تنهایی رو ندیده بودم. تجربه بهم نشون داده هر گونه همدردی ما در این طور مواقع به دلیل مرزهای نامشخص ارتباط اجتماعی دو جنس مخالف از طرف بقیه حتی خود فرد سوء برداشت می شه. اینه که تنها به یک نگاه مهربان بهش اکتفا کردم و با ماشین از اونجا دور شدم. ..

/ 13 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیک‌آیین

من واقعا از طرف نیمه مردانه جامعه از شما تشکر می‌کنم که از این زاویه هم به همچین موضوع غم‌انگیزی اشاره کردی.

داریوش

مردها پشت اون چهره ی زمخت و سبیلهای خشن روح و قلبی از جنس کره و مربا دارند. تنهایی مردها را زودتر از زنها از پا درمیاره. مردانی را دیدم که همسرشون فوت کرده اما داغون شدند. اما برعکس زنهای شوهر مرده روز به روز جوونتر میشن!!

مثل هیچ کس

دوست عزیزم بنویس....قلمت را زمین مگذار... که چه زیبا شرح غم را به تصویر می کشی. به گریه نشستم با درد پدر.... ..... امشب از گل هم خبری نیست

نیکزاد

و این تنهایی مثل مرگ چاره ناپذیر است. میفهمم خوب. یه بار نشد . اینجا بیاییم و این قدیس عزیز بزگوار اشک ما رو در نیاره

مرجان

[ناراحت]..بیچاره مرده... بیچاره مردا؟![سوال]

كم آويز

سلام برا كمك نكردن بهش يه استنتاج اشتباه كردي! شايد ذات شما دكترا اين باشه كه به دليل ديدن زياد اين مناظر ميتونيد به راحتي از كنارشون رد بشيد. چطور تونستي تو لحظاتي كه به قوب خودت اوج تنهاييش بود يه لبخند بزني و بري؟؟؟ اون طفلي كه سني نداشت كه شما اون فكر (معذرت مي خوام) احمقانه رو كردي!!! هيچ دليل و منطقي نيار كه فوق العاده بد كردي......

هادی

خیلی سخته. متن زیباتون اشک من پدر رو هم درآورد. خوشحال میشم به وبلاگ من هم سری بزنید.

سارا پارسی

گاهی دلداری دادن بدتر از هر چیزی است برای داغدار. من تجربه اش را داشته ام. آدم فکر می کند آن دلداری دهنده یک آدم شووت است!!! یکی که چون نمی فهمد درد چقدر است می تواند درباره اش حرف بزند. یک پرستار مهربان با نگاهش خیلی موثرتر است تا با کلمات کلیشه ای.