همینطوری واسه خالی نبودن عریضه

امروز امتحانا تقریبا تموم شد البته اگه بشه اسمش رو امتحان گذاشت چون بیشتر پروژه بود و مقاله و اینا حالا مونده سه چهار تا کار دیگه که باید تا اخر تیر تحویل بدیم و البته کارهای شیرینی هستن یکیش خلاصه نویسی از یک کتاب به اسم ت س ل ی ب خ ش ی ه ا ی ف ل س ف ه برای درس ف ل س ف ه تعلیم و ت ر بیت که خیلی درس دوست داشتنی بود با یک استاد دوست داشتنی که سر فرصت ازش می نویسم. بعد هم یک پروژه امار بعد هم که از فردا صبح الی اواسط مرداد باید برم بیمارستان برای کارآموزی با دانشجوهایی که طفلکی ها پاسوز من شدن و مجبورن تابستون واحدهای عملی شون رو پاس کنن از فردا صبح هر روز صبح تا غروب ما بهش می گیم شیفت لانگ دی (long day) خدا به خیر کنه ولی خوب فکر کنم وقتی می رم بیمارستان نوشتنم گل می کنه توی خونه که هستم غیر از دلمشغولی های روزمره یک زن بعلاوه دردسرهای یک دانشجوی متاهل و بچه دار چیز دیگه ای برای نوشتن نیس. 

برای دخترای ننه دریا: غزل از شنبه می ره کلاس زبان. از صبح هشت و نیم تا دوازده و نیم. البته کلاس با مهد کمی فرق می کنه و غزل هم کلا خیلی مهد نرفته من روز اول و دوم و سوم نمی تونم باهاش باشم عسل می ره که کنارش باشه نمی دونم. عسل همسن اون بود شاید هم کوچیکتر بود که کلاس های رسمی آموزشی رو شروع کرد ولی نمی دونم چرا این به نظرم خیلی کوچیکه. همش نگرانم چطوری سوار سرویس بشه یا اونجا اگه تشنه بشه چیکار می کنه. یا اگه توی سرویس راننده حواسش نباشه در ماشین رو باز کنه چی آخه یک کمی هم عقلانیت عسل رو نداره نمی دونم. خدا این رو هم به خیر کنه.

 

بعد نوشت: این شعر سینا رو بخونید حتما.

/ 21 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جینا

سلام خوبی قدیس جان خدا رو شکر امتحانات تموم شد ! منم پست های بیمارستانیت رو بیشتر دوست دارم و دلم تنگ شده راستی منم به سر زده ارشد روانشاسی شرکت کنم ! فکر کن از صنایع یهو مب خوام روانشناسی بخونم ! باحالما ![نیشخند][لبخند]

رضا.ن

سلام. به قول گروس عبدالملکیان این پیری مداوم مرگ را زیبا کرده(البته برای خودم می گم،جسارت نشه). مدت مدیدی بود که سر نزده بودم. خیلی شرمنده ام.

رضا.ن

این همه فعالیت و انگیزه ی شما من یکی رو حداقل به حسادت وامیداره. جریانات زندگی برای ما حکم سیلاب های ویرانگر رو پیدا کرده! البته نالیدن های این چنینی اصولا بی معنیه. بگذریم... امیدوارم این نگرانی ای که بابت بچه ها دارید یه کم به مرور زمان کمتر بشه. به اون روز فکر کنید که دو خواهر با هم میرن برای شما خرید هم می کنند و بر میگردند! و خوب خیلی خاطرات شیرین دیگه ای که در آینده شکل خواهند گرفت.

مهدی

با مطلب داستان المپياد فلسفه من بروزم .

نو اندیش جوان

سلام . ببخشید که یک مدت نبودم . سفر بودم . خوشحالم که خدا این فرصت را به من داد که مجدد به روز هستم . منتظر نظرتون هستم . ممنون هستم .

ارکیده

[گل]درکت می کنم...

دخترای ننه دریا

سلام آه عزیز من. گاهی وقتها ادم ترجیح می دهد چیزی نداند. مثلا نداند که کودکش ممکن است با چه مشکلاتی مواجه شود مثل تشنگی!! ولی وقتی که می داند دل توی دلش نیست. اما عزیزترین من. هردویشان را مستقل بار بیاور. از خودت هم مستقل تر. نه مثل بچه هایی که در 16 سالگی تا سرکوچه هم باید با آژانس بروند. بقیه اش را در وبلاگم می نویسم. می بینمت.