من زیبا هستم پس هستم

وایت برد سفید و کوچک بالای سرش را پاک کردم و دوباره نوشتم : نام ژاله ترابی تشخیص ماستوپلاستی .

 پشت سرم ایستاده بود به جای لباسی که بهش داده بودم لباس خواب ساتن و تور بنفش رنگی تنش بود گفتم خانم ترابی باید لباس بیمارستان را بپوشی .... بی خیال بابا ما دیگه دخترخاله شدیم مشتری هر ماهتونم ... می دونم ولی قانون قانونه .. . قانون کیلو چنده؟ موبایلش زنگ زد. طبق روال به اون کسی که پشت خط بود  گفت اومدم ترکیه جنس بیارم تا یک هفته برنمی گردم. بعد از اینکه قطع کرد گفتم ممکنه این عملتون بیشتر از یک هفته استراحت بخواد.. .. نه بابا مگه چیکار می کنه یه کم بالاتر می کشه یه کم ژل هم توشون می زنه. اون دفه که دکتر گفت دو هفته استراحت کن من سر چهار روز رفتم بیرون کسی چیزی نفهمید. کار دکتر درسته بیخود نیست مشتریه هر ماهشم. . .خواستم بگم قیافه ات آنقدر تابلو شده که کسی شاید روش نشه بهت چیزی بگه. اما فکر کردم این طور که معلومه حالاحالاها بیخ ریشمونه و باید ببینیمش.  بینی اش را ماه اول عمل کرد درست بعد از این که طلاق و مهریه اش را از شوهرش گرفت و مستقل شد. ماه بعد پلک هاشو بالا کشید بعد گیر داد که شکمم چربی داره لیپوساکشن کرد. گونه هاش پروژه بعدی اش بود که ژل توشون چپوند. حالا هم اومده بود سینه هاشو بالا بکشه. ژل توی لبها و تاتوی ابروهاشو هم توی یه آرایشگاه انجام داده بود. روی تخت خوابید تا داروهای قبل از عملش رو زدم. با لبخند گفت دعا کن خوب دربیاد مثل بینی ام به عمل مجدد نکشه... لبخندی بهش زدم و گفتم دکتر کارش درسته.

ژاله مرخص شد داشت می رفت راضی به نظر می رسید وایت برد بالای سرش رو پاک کردم اسم مریض بعدی رو نوشتم. نام سمانه تقوی تشخیص ماستکتومی.

 

پی نوشت: 1) اسم ها واقعی نیست

2) ماستوپلاستی جراحی سینه برای مقاصد زیبایی

3) ماستکتومی: برداشتن سینه به علت سرطان 

/ 8 نظر / 26 بازدید
غریبه ای نام آشنا

سلام ..............[گل] دیدن و خوندن وب زیباتون برام جالب بود..موضوعات خوبی رو بهش اشاره کردین و توجه می کنین که جالبه..آفرین ..موفق باشید.

سیاوش

چه می بینم ؟ خدایا ! باورم نیست تویی : همرزم من !‌ هم سنگر من چه می بینم پس از یک چند دوری که می لرزد ز شادی پیکر من تو را می بینم و می دانم امروز همان هستی که بودی سال ها پیش درین چشم و درین چهر و درین لب نشانی نیست از تردید و تشویش تو رامی بینم و می لرزم از شوق که دامان ت را ننگی نیالود پرندی پرتو خورشید ، آری نکو دانم که با رنگی نیالود تو را می دانم ای همگام دیرین که چون کوه گران و استواری نه از توفان غم ها می هراسی نه از سیل حوادث بیم داری غروری در جبینت می درخشد نگاهت را فروغی از امدیست تو می دانی ، به هر جای و به هر حال شب تاریک را صبحی سپیدست ز شادی می تپد دل در بر من به چشمم برق اشکی می نشیند بلی ، اشکی که چشمانم به صد رنج فرو می بلعدش تا کس نبیند

اسی

احسنت.تبارکالله احسن ال خالقین

فرزادحسنی

سلام دوست خوب هر دو مطلبک را خوندم و لذت بردم . جالب بود و جذاب . موفق باشی .

علی

تقریبا همه مقالات شما را خواندم و لذت بردم خوبه که ادامه بدی.

محمد

اولی را می دانستم... اما "ماستکتومی" ناآشنا بود. می بینی چقدر خوشحالیم؟

بهروز

پایان غافلگیر کننده ای داشت. از اون نوعی که من دوستش دارم. یعنی لختی در افکار غوطه ور ماندن... مرسی