﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>یکی از میان قدیسین</title>
    <description>freewilling's description</description>
    <link>http://freewilling.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>یکی از  میان قدیسین</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 29 Apr 2012 09:52:01 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روی تخت دیالیز یه گوشه کز کردی. این جا روی این تخت از تنوع حس های مختلفی که یه ادم می تونه تجربه کنه شگفت زده می شی. حس استیصال و درماندگی حسی هست که روزهای اول به سراغت می اد. &amp;nbsp;تو روی این تخت کنار این دستگاه اون قدر و ناتوان و بیچاره هستی که به بچه گنجشک اسیری توی دست های قدرتمند شکارچی می مونی و باید در نهایت تسلیم تقدیر اسارت بشی. تو یه گوشه ی تخت کز کردی و به ادم های اطرافت با حسرت نگاه می کنی به اون پرستاری که به دستگاه وصلت می کنه و در عین حال که تو داری از درد فرو رفتن سوزن به خودت می پیچی با همکارش از کمی حقوق پرستاری و اضافه کار زیاد شکایت می کنه. به اون دختر دانشجوی پزشکی نگاه می کنی که با موهای بلوند شده و چشمهای ریمل کشیده اش کنار تو پرونده ات رو باز کرده و با گوشی اش داره اس ام اس بازی می کنه. به اون دکتری که برات توی برگه ی دارویی دستور جدیدی می نویسه اما مهرش رو توی بیمارستان خصوصی جا گذاشته و شروع اون دارو رو به روز بعد موکول می کنه. تو اون جا معنای حس قوی حسادت و حسرت رو با دیدن زندگی اون ادم های سالم تجربه می کنی. کنارت دختری روی تخت دیالیز می شه که به خاطر مشکلات دیگه اش نابینا شده. حتی نمی تونه برنامه های کسل کننده تلوزیون بخش رو که برای سرگرمی تو گذاشتن تماشا کنه. اون از صبح تا اخر دیالیز فقط فکر می کنه. نمی دونی به چی. یا به کی شاید اون هم داره حس های دیگه ای رو تجربه می کنه. این جا روی این تخت فقط رنگین کمون حس هاست. نسبت به اون حس ترحم شدیدی داری و می فهمی که بالاتر از سیاهی تو هم رنگ دیگه ای هست. اون طرف تر پسری هست که هفته دیگه پیوند می شه. راحت می شه بعد از کلی دوندگی و توی نوبت موندن. بخت به سراغش اومده از بند این تخت این دستگاه قرقره ای این سردی مکانیکی راحت می شه. دلت می خوای حسادت کنی اما دلت نمی اد اونم مثل تویه براش خوشحال می شی حس قشنگ رهایی و ارامش حتی اگه برای خودت نباشی دوست داری برای اون تجربه اش کنی. توی این میون یه حس نفرت هم هست نفرت به کی و چی نمی دونی اما نفرت داری از اون چیزی که مقدر کرد تو این طور باشی. ای ن نفرت ته دلت قلقلکت می ده اما نمی خوای بهش رو بدی چون دوستش نداری چون اونی که پیکان نفرت رو به سمتش می گیری رو حتی نمی شناسی. حالا یاد گرفتی چطوری به حس نفرتت لگام بزنی. وقتی سراغت می اد کافیه صورتت رو یه کم خم کنی و یه نگاهی به اتاق همراه ها بندازی. همراه مریض ها که زمانی که شما دیالیز می شی اون جا منتظر نشستن تا کارتون تموم بشه. اون جا یه صورت می بینی یه صورت مهربون و ساده. پر از چین و چروک زودرس زیر چشم. خنده اش تلخه و پر از معما. نگاه نگرانش رو به تویه و &amp;nbsp;هر از چند گاهی برای دلگرمی تو دستی تکون می ده. اون هم درست به اندازه تو پر از حس نفرت و استیصال و حسرت و درماندگیه. اما همه ی اون ها رو پشت نگاه مهربون و ساده اش پنهان می کنه تا تو فقط یه حس رو از گرمی نگاهش تجربه کنی. اره . تو بعد از این همه دیالیز شدن یاد گرفتی هر وقت درد داشتی هر وقت خسته شدی هر وقت مستاصل شدی هر وقت متنفر و درمونده شدی یه نگاه به صورت مادرت بیاندازی. اون وقت حس عشق و فداکاری که با قدرت خودش همه ی حس های دیگه&amp;nbsp;رو می سوزونه تن نحیف و درمانده ات رو گرم کنه و انرژی به اون ببخشه که همه ی قدرت های دنیا در مقابلش سر تعظیم فرد بیاره.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/86876_TpXeuSx5.jpg" alt="" width="450" height="338" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://freewilling.persianblog.ir/post/233</link>
      <author>یکی از  میان قدیسین</author>
      <comments>http://freewilling.persianblog.ir/comments/89791/9354163/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-89791.post-9354163</guid>
      <pubDate>Sun, 29 Apr 2012 09:52:01 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;می گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;15 سال ناباروری داشتم چند بار هم تلقیح خارج رحمی کردم (IVF) نشد که نشد سه سال بود که دیگه دست از درمان کشیدم و تقدیرم رو پذیرفتم و گفتم خدایا لیاقت مادرشدن ندارم. یک روز خواهرم گفت "یک زن و شوهر بی چاره ای دنبال یک نفر می گردند که رحمش رو اجاره بده پول هم ندارن (تعرفه اجاره رحم 15 میلیون تومنه بعلاوه هزینه مراقبت های دوره بارداری و سزارین و غیره) خلاصه خیلی درمانده ان چون فقط مشکلشون یک رحم اجاریه" بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم به شوهره گفتم من که خودم لیاقت مادرشدن نداارم بزار یک نفر دیگه رو به مرادش برسونم. خلاصه حاضر شدم بدون پول رحمم رو به جنین اون زن اجاره بدم. داروهای آماده سازی رحم رو مصرف کردم و دو سه ماهی تحت نظر بودم روز عمل که رفتم اون زن رو توی اتاق بغل گذاشتن و من هم این طرف دراز کشیدم و اماده شدم مهمون کوچولوم رو توی بدنم بپذیرم. حال عجیبی داشتم اما همینطور اشک می ریختم و می گفتم خدایا من رو قابل ندیدی حالا بنده ات من رو قابل دید.... خانم دکتر اومد توی اتاق معاینه ام کرد و بعد از کلی من و من گفت: اون زن تخمک اماده برای لقاح نداشت اما تو رحمت کاملا اماده اس تخمک هم داری زنگ بزنیم شوهرت بیاد برای خودت لقاح رو انجام بدیم... گفتم خانم دکتر بی خیال ده بار این کار رو کردیم نشده دیگه حوصله ناامیدی بعدش رو ندارم. خانم دکتر گفت حیفه ها این دفعه رو امتحان کن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم علی اله موبایلم رو بدین زنگ بزنم به شوهرم. .. اون روز جنین کوچولوی خودم رو مهمون بدنم کردن .&amp;nbsp;&lt;a href="http://up.vatandownload.com/images/obvykvf5jkcsw86l1nhv.jpg" target="_blank"&gt; نتیجه اش این کوچولی که می بینید&lt;/a&gt;.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://freewilling.persianblog.ir/post/232</link>
      <author>یکی از  میان قدیسین</author>
      <comments>http://freewilling.persianblog.ir/comments/89791/9306836/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-89791.post-9306836</guid>
      <pubDate>Fri, 20 Apr 2012 18:17:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;اتفاقات زیادی افتاد در سال 1390 بعد از اخرین نوشته ام . بد یا خوبش رو نمی دونم بستگی به دید من به اونها داره ولی خیلی چیزها توی زندگی من تغییر کرد خیلی چیزهایی که شاید یک روز فکر نمی کردم. چیزهایی رو که فکر می کردم خیلی بارزشند از دست دادم و تازه فهمیدم اصلا ارزشی نداشتن و در مقابلش من حالا چیزهای باارزش دیگه ای دارم که باید قدرشون رو بدونم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الغرض اومدم که بنویسم دوباره انقدر دلم برای همه دوستام تنگ شده انقدر دوستتون دارم که نمی تونم بگم . حد و &amp;nbsp;حساب نداره. سینای عزیز لیلای خوبم کتایون مهربون سارای عزیز &amp;nbsp;و بقیه ی دوستایی که کامنت گذاشتن از همتون ممنونم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال نو رو تبریک می گم و باانرژی اومدم که بنویسم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://freewilling.persianblog.ir/post/231</link>
      <author>یکی از  میان قدیسین</author>
      <comments>http://freewilling.persianblog.ir/comments/89791/9247854/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-89791.post-9247854</guid>
      <pubDate>Tue, 10 Apr 2012 11:41:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فلاش بک و فوروارد</title>
      <description>&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style='line-height: 115%; font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 9pt;' lang="FA"&gt;خرداد 1360&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='line-height: 115%; font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 9pt;' lang="FA"&gt;بندرگاه بوشهر، درست کنار ساختمان های
خالی از سکنه انرژی اتمی. روی شن های داغ کنار دریا دراز کشیده ام. صدای مرغ
دریایی می آید و حباب های آب که کنار گوشم می ترکند. بدنم را روی زبری ماسه ها جا
به جا می کنم و زل می زنم به کرم حلزونی که آهسته آهسته زیر ماسه ها خودش را پنهان
می کند. بابا از آب بیرون آمده است. بدن خیس وسفیدش زیر آفتاب برق می زند. می گوید
"بلند شو یه خیار از توی مشما بیار، بزن بالای لبت که از آب دریا شور شده
بخور. بعد هم بیا توی آب می خوام خوابیدن روی آب رو یادت بدم". مانده ام کدام
را انتخاب کنم لذت وولیدن روی ماسه های داغ و زبر یا رفتن توی آب گرم دریا و سپردن
خود به دست های مهربان بابا. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='line-height: 115%; font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 9pt;' lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style='line-height: 115%; font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 9pt;' lang="FA"&gt;خرداد 1370&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='line-height: 115%; font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 9pt;' lang="FA"&gt;کنکور دارم. تازه ناهار خورده ام و توی
اتاق به عادت همیشگی روی بالش به شکم خوابیده ام دارم فیزیک می خوانم. کنارم ضبط
صوت روشن است صدایش را تا اخر بلند کرده ام. نوارکاستی که ضبط به ضبط با طاهره پر
کرده ایم بی کیفیت است. مامان می آید می گوید: "به جای این کارها بخون".
می گویم "من قبولم تو به فکر جایزه ای که قول دادی بخری باش". بابا از
آن طرف در میآید که: "تو قبول شو ویدیو همون روز می آد خونه". مامان بهش
چم غره می رود. داد می زنم: "ویدیو قاچاقه تو از کجا پیدا می کنی". می
گوید : "تو کاریت نباشه من پیدا می کنم تو به فکر پیدا کردن فیلم هایی باش که
من مجوز می دم توی ویدیو ببینی". دارم به این فکر می کنم که فیلم ترکی "ماوی
ماوی" را بابا مجوز می دهد؟ کتاب فیزیک را ورق می زنم. گوشم به صدای دور و
مبهم ضبط اس: "اله کلنگ و تیشه دوست دارم همیشه تپلی ریزه میزه انقدر بلا نمی
شه"&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style='line-height: 115%; font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 9pt;' lang="FA"&gt;خرداد 1380 &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='line-height: 115%; font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 9pt;' lang="FA"&gt;روی تخت دراز کشیده ام دارم به شیشه های
اتاق خواب نگاه می کنم باید تمیزشان کنم یعنی دیگه باران نمی آد نه احتمالا. بهار
که داره تموم می شه. کنارم ورق های تایپ شده پروپوزال پایان نامه ام پخش شده اند.
می گویم: "دانشگاه تهران امتحان استخدامی برای پرستار می گیرد". برم
شرکت کنم. آرش می گوید: "با فوق لیسانس می خوای دوباره بری بیمارستان کار کنی".
کنترل ماهواره دستش است و کانال ها را تند تند عوض می کند و زیر لب می گوید "باید
برم دیش رو تنظیم کنم باد تکونش داده باز". می گویم :"دیگه با فوق
لیسانس هیات علمی نمی کنن دکترا باید داشته باشی. &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;برم آموزش باید حق التدریس کار کنم نمی ارزه.
تازه من بالین رو بیشتر از آموزش دوست دارم". می گوید "میل با خودته".
بلند می شود به سمت پشت بام تا دیش را تنظیم کند. توی تلوزیون ضیا آتابای دارد با
حرص دری وری می گوید نمی دونم به کی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style='line-height: 115%; font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 9pt;' lang="FA"&gt;خرداد 1390 &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='line-height: 115%; font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 9pt;' lang="FA"&gt;نشسته ام پشت کامپیوتر. غزل کنارم روی
زمین دراز کشده نقاشی می کشد. تازه کشیدن پری دریایی را یاد گرفته. عسل آن طرف تر
کتاب دوره ی ریاضی کلاس دومش را حل می کند می گویم " اون کتاب رو دادن برای
کل تابستون نه این که تو همه اش رو یک هفته ای حل کنی" می گوید " مامان
آسونه کاری نداره" می گویم " قربونت برم که همه چیز برات آسونه بس که
باهوشی" غزل با چشم های درشتش از پشت عینکش نگاهم می کند " با منی"
می گویم " با تو هم هستم عزیزم هر دو تون باهوشین ". توی نت مقاله راجع
به ابعاد فلسفی مراقبت پیدا کرده ام. &lt;/span&gt;&lt;span style='line-height: 115%; font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 9pt;' dir="LTR"&gt;Save&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style='line-height: 115%; font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 9pt;' lang="FA"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt; اش می کنم توی فلدر دسک تاپ. صدای تلویزیون بلند است. مجری بیست و
سی&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دارد با آب و تاب توضیح می دهد که ه س
سکته قلبی کرده و کشته نشده. آرش می گوید " ملت احمقن مگه. کسی که توی خیابون
یک دفعه بمیره اول می برنش پزشکی قانونی تا علت مرگ مشخص شه نه این که شبونه خاکش
کنن حالا چطور شده مرده؟". عسل می گوید " مامان می زاری یک کم برم سایت
باربی دات کام بازی کنم" می گویم "سه چهار دقیقه دیگه" غزل می گوید
" من گشنمه نودالیت می خوام" موس را ول می کنم و بلند می شوم می روم تا
نودالیت درست کنم تا عسل باربی دات کام بازی کند تا به آرش که اخبار سیاسی را گوش
نمی دهد توضیح دهم چرا دخترک مرده. توی ذهنم اما دارم ابعاد فلسفی مراقبت را مرور
می کنم شاید بتواند عنوانی برای پایان نامه ام باشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style='line-height: 115%; font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 9pt;' lang="FA"&gt;خرداد 1400&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='line-height: 115%; font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 9pt;' lang="FA"&gt;؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='line-height: 115%; font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 9pt;' lang="FA"&gt;؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='line-height: 115%; font-family: "Tahoma","sans-serif"; font-size: 9pt;' lang="FA"&gt;؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='font-family: "Arial","sans-serif"; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;font size="3"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='font-family: "Arial","sans-serif"; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&lt;font size="3"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;html /&gt;</description>
      <link>http://freewilling.persianblog.ir/post/230</link>
      <author>یکی از  میان قدیسین</author>
      <comments>http://freewilling.persianblog.ir/comments/89791/7066198/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-89791.post-7066198</guid>
      <pubDate>Fri, 10 Jun 2011 08:58:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قدیس و لوبیای سحرآمیز</title>
      <description>&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='font-family: "Arial","sans-serif"; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;بخش داخلی بزرگسالا قابل تحمله یعنی به اون بدی که فکر می کردم نیست
کم کم عادت کردم مریض ها رو به جای ناز کردن (عادتی که توی بخش اطفال بهش دچار
شدم) فقط دستشونو بگیرم البته در مورد مریض های مرد جوون باید استثنا قایل می شدم
و متوجه شدم که باید این استثناها رو اکیدا به دانشجوها به صورت کتبی و شفاهی
متذکر بشم چون ظاهرا عقل خودشون به این جا قد نمی ده که برای دستورالعمل هایی که
بهشون می گم باید گاهی تبصره قایل بشن. پیرزن ها همچنان غرغرو هستن و انتظار دارن
مثل پروانه دورشون بچرخی و خیلی ذوق می کنن اگه بهشون بگی همه ی دردشون از اعصابه
در ضمن با یک مطالعه&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;جامع بر روی پیرزن ها
باید به این نتیجه رسید که اون ها تمام پاتوفیزیولوژی بیماری های مختلف رو می تونن
در یک کلمه خلاصه کنن "عروس" هاشون که عامل تمام بیماری ها و مصیبت های
بشری هستن. اگر خیلی باهاشون مهربون باشی فورا تورو برای یکی کاندید می کنن ولو
بدونن هم متاهلی باز دلشون می خواد افتخار خواستگاری کردن نصیبت بشه و منتش رو سرت
باشه. به هر حال قابل تحمل شدن و نهایت لوس شدنشون اینه که مجبورت کنن هر یک ساعت
فشارشون رو بگیری. پیرمردها از صبح تا هر وقت که توی بخش باشی روی تختشون می شینن
و به اطراف نگاه می کنن ساکت هستن و معمولا کاری باهات ندارن حتی وقتی داری کارشون
رو انجام می دی (البته دانشجو انجام می ده و تو نگاه می کنی و تذکر می دی) ولی خوب
وقتی به هزار زحمت به حرف می آریشون می بینی خیلی هم بیکار نبودن و کلی ایرادهای
ریز و درشت از کار پزشکا و پرستارا و خدمه تو آستین دارن که ییهو رو می کنن. یادم
باشه اگه کاره ای شدم طرح استفاده از پیرمردهای بستری رو به عنوان سوپروایزر
اجرایی کنم. اما خوب جالب ترین جای قضیه اینه که قدیس عین جک توی خونه آقا غوله حس
می کنه همه چی خیلی خیلی بزرگ هستن سوند های معده سوندهای ادراری آنژیوکت ها لوله های
ساکشن و ... از بس که به وسایل در ابعاد کوچیک توی بخش اطفال عادت کردم اولش به
دانشجوها می گفتم چرا این شماره رو آوردی بعد یادم می افتاد آره درسته واسه یه
مریض 50 سال 90 کیلوییه نه یه نوزاد 500 گرمی. اما خوب عوضش کارا خیلی با سرعت تر
پیش می ره رگ ها خیلی سریع تر گرفته می شه رگ مردهارو که می شه چشم بسته گرفت مث
شلنگه. رگ زن ها رو اِی می شه بعد از کنار زدن چربی های زیرجلدی شون پیدا کرد چقدر
زنهای ایرانی چاقن. خدا وکیلی. خلاصه که بد نیس. این رفتن توی بخش بزرگسالا برای خود
قدیس هم کلی نکات آموزشی داره.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;html /&gt;</description>
      <link>http://freewilling.persianblog.ir/post/228</link>
      <author>یکی از  میان قدیسین</author>
      <comments>http://freewilling.persianblog.ir/comments/89791/6850362/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-89791.post-6850362</guid>
      <pubDate>Sat, 14 May 2011 17:06:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='font-family: "Arial","sans-serif"; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;بعد از فارغ التحصیلی از مقطع لیسانس (سال 75) تا الان به عنوان
پرستار پامو توی بخش بزرگسالا نگذاشتم. این ترم به دلایلی مجبور شدم با دانشجوها
کارآموزی برم بخش داخلی بزرگسالا. امروز اولین روزش بود داشته باشید قدیسی که فقط
با اطفال کار کرده.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='font-family: "Arial","sans-serif"; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;font size="3"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='font-family: "Arial","sans-serif"; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;قدیس: مامانی جونم (تکیه کلام قدیس به مریض کوچولوها): بزار بچه ها می
خوان ازت رگ بگیرن .کدوم دستت راحت تری؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='font-family: "Arial","sans-serif"; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;مریض (داشته باشید یه آقای 50 ساله گنده پشمالوی سبیل کلفت رو): ....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='font-family: "Arial","sans-serif"; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='font-family: "Arial","sans-serif"; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='font-family: "Arial","sans-serif"; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='font-family: "Arial","sans-serif"; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;قدیس: مامانی می خوایم ازت خون بگیریم. می شینی پسر گلم.. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='font-family: "Arial","sans-serif"; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;مریض (دهنش کشدار باز شده می خنده ... یه خنده
ای):ههههههههههههههههههههه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='font-family: "Arial","sans-serif"; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='font-family: "Arial","sans-serif"; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='font-family: "Arial","sans-serif"; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='font-family: "Arial","sans-serif"; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;قدیس: سروگل خانمی (اسم مریض) می زاری مامانی برات لوله معده بزاریم
گلم پاشو یک کم بشین ... خوبی ... بهتری؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='font-family: "Arial","sans-serif"; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;سروگل خانم (پیرزن 90 ساله با موهای رنگ حنای لپ گلی چادر فلفلی): ننه
... خوب نیستم... دیشب گرم بود... این تشکه سفته.... پاهام تیر می کشه .... معده
ام داره سوراخ می شه.... هیچی نخوردم....به وکیل پسرم زنگ بزنید بگید بیاد منو
ببره همون اسایشگاه .... می خوام برم یه گوشه بمیرم.... گرمه .... دیشب تا صبح یخ زدم...
گفتم برام مرغ بیارید گفتن نداره آشپزخونه تعطیله ساعت ده شب.... می خوام برم
دستشویی می گن سوند داری نمی خواد بری.... من هیچی نخوردم .... گشنمه .... می گن
نباید چیزی بخوری سرم داری خودش غذاس...من حالم بده.... اینا کی هستن.... دانشجو
هستن ... می خوان چی کار کنن.... منو نکشن .... پاهام درد می کنه ....................................................................................................&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='font-family: "Arial","sans-serif"; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;...........................................................من درد دارم.......................همیشه
قرص صورتی می دادن دیشب قرمز کم رنگ بود بهشون می گم اشتباهی دادین می گن نه مال
یه کارخونه دیگه اس..............................درد دارم..............................................................................
می خوان منو بکشن.............................. اون دکتر کچله می خواست دیشب منو
بکشه از دست من راحت شه................................................... پاهام
خیلی درد می کنه.............................ننه تو مهربونی به حرفام گوش می دی
همشون می آن تا می خوام دردمو بگم میرن...........................................................................&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='font-family: "Arial","sans-serif"; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;چی کار کنم
...........................................................................................................................................&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='font-family: "Arial","sans-serif"; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;و هم چنان حرف می زنه....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='font-family: "Arial","sans-serif"; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;font size="3"&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;p style="margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="RTL" class="MsoNormal"&gt;&lt;span style='font-family: "Arial","sans-serif"; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi;' lang="FA"&gt;&lt;font size="3"&gt;این همکارای من واسه چی هی به من می گن چطوری توی بخش های اطفال دووم
می آری خودشون چطوری توی بخش بزرگسالا دووم می آرن&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="3" face="Times New Roman"&gt;

&lt;/font&gt;&lt;html /&gt;</description>
      <link>http://freewilling.persianblog.ir/post/221</link>
      <author>یکی از  میان قدیسین</author>
      <comments>http://freewilling.persianblog.ir/comments/89791/6812247/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-89791.post-6812247</guid>
      <pubDate>Sun, 08 May 2011 17:48:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سال نو تون هم مبارک</title>
      <description>&lt;p&gt;از یه مادرکراکی زندانی و پدر نامعلوم با 700 گرم وزن تولد اومد بعد از یک ماه زیر دستگاه تنفس مصنوعی تقلا برای زنده موندن و&amp;nbsp; ترک مواد مخدری که از بدن مادرش توی بارداری بهش رسیده بود حالا با 1400 گرم وزن مرخصه به پرورشگاه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اون یکی اسمش عسله. هم اسم دختر من. سه ماهشه به خاطر استنشاق مواد مخدری که مامان و باباش توی اتاقی که اون هم هس مصرف می کنن عفونت شدید ریه داره. چون آمادگی ترک رو نداره روزانه مقداری مورفین توی رگش تزریق می کنیم تا کم کم دوزش رو پایین بیاریم و ترکش بدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جدا بیمارستان داره به یک مرز بازپروری معتادین کودک و نوزاد تبدیل می شه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: center"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/u6tcpv7lqspg115ob67.jpg" alt="" width="309" height="263" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: center"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: center"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/fei35qf9597pwhok2oen.jpg" alt="" width="322" height="240" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: center"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/hphidt9s3bp7wi531f0d.jpg" alt="" width="310" height="240" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: center"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://freewilling.persianblog.ir/post/213</link>
      <author>یکی از  میان قدیسین</author>
      <comments>http://freewilling.persianblog.ir/comments/89791/6654785/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-89791.post-6654785</guid>
      <pubDate>Tue, 12 Apr 2011 12:21:01 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مثل شهلا جاهد... مثل اکرم محمدی ... مثل...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دوسالی هست به خاطر مشکل بچه اش میاد بیمارستان. تقریبا همه مون می شناسیمش. خیلی خوشگله. ولی تاوان این خوشگلی رو با ازدواج زودهنگامش توی شونزده سالگی با پسر مکانیک محله و بعد هم اعتیاد اون و جداییش توی بیست سالگی داده. حالا توی بیست و یک سالگی با یک پسر بچه سه ساله که مشکل مجرای ادراری داره مونده بی سرپناه. به عنوان یک دختر جنوب شهری به قول خودش هیچ هنری هم نداره. دیپلم نگرفته. هر جا هم خواسته کار کنه از خوشگلی و سادگی بیش از حدش خواستن سوء استفاده کنن. پدرش هم&amp;nbsp;بعد از جداییش خیلی تحویلش نمی گیرده. گاهی که از زندگیش تعریف می کنه و مثل دختربچه های معصوم اشک می ریزه فکر می کنم صبر خدا خیلی زیاده.&amp;nbsp;درسته خودش اشتباه کرده ولی آخه مگه یه دختر شونزده ساله چقدر عقلش می رسه.&amp;nbsp;بعد واسه همین اشتباه یک عمر باید تاوان بده.&amp;nbsp;می گه&amp;nbsp;می خوام هر طور شده یک کاری برای خودم بکنم. داره می ره کلاس آرایشگری البته دور از چشم باباش چون اجازه نمی ده مخصوصا این یک شغل رو ممنوع کرده براش!!!!!!!!&amp;nbsp;این ها رو توی صحبت هایی که هر دفعه موقع بستری شدن پسرش باهام داشته گفته.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این دفعه که رفتم بیمارستان باز هم اومده بود پسرش قراره برای سومین و ایشاله اخرین بار جراحی بشه تا مجرای ادراری تنگش رو ترمیم کنن. قیافه اش تغیییر کرده بود یعنی فکر کنم اثر کلاس های آرایشگریه. من رو که دید آمد گفت باهات کار دارم. گفتم خیره. خندید و گفت" اره خیره خیره می خوام در مورد یکی تحقیق کنم. یه نفر این جا ازم خواستگاری کرده می خوام نظرت رو بپرسم چی کار کنم". چشماش می خندید. خوشحال شدم توی دلم خدا رو شکر کردم و گفتم ایشاله عاقبت به خیر بشه. اسم طرف رو آورد و گفت که طرف ازش شماره گرفته و چند بار بهش زنگ زده و با هم بیرون هم رفتن. دلم هری ریخت. گفتم خواستگاری چی؟ گفت هنوز رسما نه ولی خیلی بهم می گه دوستت دارم و ... نمی دونستم چی بگم همین طور ی نگاش می کردم به چشم های مشکیش که از شادی برق می زد یعنی گاهی زن ها انقدر احمقند. حس بدی داشتم. آخه ما همه طرف رو می شناسیم وقتی دوره اش توی بیمارستان شروع شد همین طوری&amp;nbsp;قاپ چند نفر رو ... بعد بچه ها فهمیدند اصلا طرف این کاره اس و در آن واحد با ... بعد هم بدتر از همه فهمیدیم زن و بچه داره توی شهرستان و ... طرف طوری هم کاراش رو انجام می ده که دمش هیچ وقت توی تله نمی ره و حالا با مادر مریض... یخ کرده بودم . گفت چی شد؟ گفتم فکر می کنم ادم مناسبی برات نیست. اخم کرد و با عکس العملی که اصلا انتظارش رو نداشتم گفت چرا چون من دیپلم ندارم اون تحصیلکرده اس ؟" گفتم: نه چون می شناسمش و اون با خیلی ها همین رفتار رو&amp;nbsp; داشته. گفت ولی اون واقعا دوستم داره ... بعد شروع کرد رفتارهای اون رو که مثلا معنی دوست داشتن می داد تعریف کردن فهمیدم فایده نداره حرف زدن. بیشتر از اون چیزی هم که باید پیش رفته.&amp;nbsp;می دونستم که طرف&amp;nbsp;به زودی دوره اش تموم می شه و می ره جایی که عرب نیانداخت. می دونستم این دختر بدبخت سرکاره. و من توی صورت قشنگ این دختر حس هایی رو می دیدم که خیلی زیبا بود حس رهایی بود غرور، عشق، سعادت، به حقیقت پیوستن&amp;nbsp;آرزوهای دیرین، دوست داشتن و ... همین حس های زیبا و قشنگ حتی اگر صرف نظر کنیم از این که در این مورد زیرمجموعه حس بزرگ تری به نام حماقت هستند از قلب ساده و پاک و معصوم یک دختر بیست ساله جنوب شهری بیرون می آد دختری که می خواد زندگی کنه تا اون تجربه بدبختی زودهنگامش رو جبران کنه. دختری که حالا یک مادر هم هست هر چند مادری رو بلد نیست چون قبل از مادری باید همسری می کرده. دختری که توی سرنوشت تلخ خودش گم شده و حالا... این حس های زیبا. عجیب فکر می کنم پتانسیل تبدیل شدن به هر حسی رو دارن خشم، نفرت، خشونت و حتی میل به کشتن ..&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://freewilling.persianblog.ir/post/210</link>
      <author>یکی از  میان قدیسین</author>
      <comments>http://freewilling.persianblog.ir/comments/89791/6227179/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-89791.post-6227179</guid>
      <pubDate>Mon, 31 Jan 2011 08:13:32 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>برای نیکزاد عزیز</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: book antiqua,palatino;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;a href="http://www.idea-nikzad.blogspot.com/"&gt;نیکزاد&lt;/a&gt;&amp;nbsp; در وبلاگش مطلبی گذاشته درباره این که چرا اعدام های زنانی مثل شهلا جاهد و سکینه محمدی اینقدر در بوق و کرنا گذاشته شده و محکوم می شود ولی همین افراد اگر مرد بودند و اعدام می شدند انقدر برای همه اهمیت نداشت. در واقع ایشان مثل مباحث قبلی اش به نوعی نگرش های فمینیستی را نقد کرده اند. من هم موافقم که خود&amp;nbsp;این مباحث یعنی به نوعی&amp;nbsp;ضعیف انگاری زن.&amp;nbsp;البته باید تاکید کنم ایشان&amp;nbsp;اصلا قصد تایید اعدام را نداشته و خود از منتقدین سرسخت اعدام هستن. من هم با نظرش در این که برای نقد اعدام نباید افرادی مثل سکینه محمدی و شهلا جاهد را مثل قدیس ها بالا ببریم و این نه تنها کمکی نکرده بلکه می تواند در تضعیف مبارزات حقوق بشری نقش موثری داشته باشد چرا که قاتل قاتل است، خائن خائن و جنایتکار جنایتکار. بحث بر سر نحوه مجازات ایشان است نه تلاش برای تبرئه کردن و مقدس جلوه دادن جرایم و گناهانی که این زنان به آن مبادرت کردند اما...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: book antiqua,palatino;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;چرا این قدر جرایم این زنان مورد توجه بوده است؟ در این جا باید حساب فمینیست ها یعنی پیروان مکتب تساوی زن و مرد را از هیاهوگران دنیای مجازی که برای هر چیزی اظهارنظرهای مسخره ای مثل شهید راه عشق و این ها می کنند را جدا کنیم. و نظر این دسته دوم حتی در حد این نیست که بخواهد نقد شود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: book antiqua,palatino;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: book antiqua,palatino;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;فمینیست ها سال هاست سعی دارند بگویند آن چیزی که تلاش می شود نقطه ضعف زن باشد در واقع می تواند به نوعی یک فضیلت انسانی و محلی برای برتریت تلقی شود. قرن هاست مردها بدون آن که ثابت کنند، عقلایی بودن خود را موجب برتری بر زنان دانسته و زن به جهت احساسی بودن همواره محکوم و منفعل و جنس درجه دو شمرده می شود. این که زن موجودی احساسی است را هرگز هیچ فردی نمی تواند نفی کند ولی این به معنای ناقص العقل بودن نیست که این را هم کسی نتوانسته به اثبات برساند. نمی شود ایا عقل و احساس هر دو در نهاد زن باشند ولی یکی تحت فرمان و اراده دیگری؟ ایا زنان ثابت نکرده اند که گاهی برای رسیدن به تمایلات احساسی و عاطفی و نه غریزی خود چطور با توسل به عقل راه هایی رفته اند که به عقل فرمانروای یک مرد هم نرسیده است. اعتقاد فمینیست ها بر این است که چه کسی می گوید قوانین اخلاقی و اصول برقرار شده انسانی که همه برگرفته از عقلایی مردانه است می تواند خوب باشد ایا نمی توان در برقراری اخلاق از اصول زنانه پیروی کرد. اصولی که برگرفته از احساس ولی متمرکز بر موقعیت و منحصر به فرد هستند. در حالی که مردان در احکام اخلاقی و قانونی خود به دنبال عدالت و پیروی از فضیلت هایی مثل راستگویی و عدم خیانت و&amp;nbsp; و و هستند زنان در مواجهه، گرفتار احساساتی انسانی می شوند که در پی هر عملی که از انسانی سر می زند زمینه های احساسی ریشه ای آن و موقعیت عاطفی که فرد در حین عمل گرفتار آن بوده است را می کاوند. وقتی کودکی دروغ می گوید پدر به سبب سرپیچی او از اصل اخلاقی&amp;nbsp;راستگویی حتما او را تنبیه می کند ولی مادر به دنبال دلایلی است که در ذهن و قلب کودکش حین دروغگویی وجود داشته و او را به سمت این عمل سوق داده . مرد برای پیروی از اصل کودک را قربانی می کند و زن برای نجات کودکش از تنبیه هر اصلی را قربانی خواهد کرد. &lt;span style="line-height: 115%; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-fareast-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;پدر اصول و ملاحظات عقلانی و انتزاعی را در نظر می گیرد در حالی که مادر به شرایط و موقعیت ها و احساساتی که کودک او موقع ارتکاب خطا داشته توجه نشان می دهد و این ها را در تنبیه در نظر می گیرد. &lt;span style="line-height: 115%; color: black; mso-ascii-font-family: Tahoma; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-hansi-font-family: Tahoma; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: AR-SA;" dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;از نظر برخی فمینیستها، این نگرش مادرانه به همه مسائل اخلاقی تعمیم پیدا می&amp;zwnj;کند و همه را بر آن می&amp;zwnj;دارد تا به جای تأکید بر اصول و حقوق، همواره در پی فهم و تبیین یا گسترش روابط پیچیده بین انسان&amp;zwnj;ها باشند و در دل شبکه&amp;zwnj;ای از این روابط به تأمل اخلاقی بپردازند و به معضلات اخلاقی پاسخ دهند. اما این نگرش فمینیستی به اخلاق هنوز در جهان مردانه جایی ندارد. در شرع و عرف نیز هنوز پیروی از اصول اساس برقراری قوانین انسانی است و&amp;nbsp; سرپیچی از این اصول باید به مجازات منتهی شود. و جالب این که در جامعه ای که زن به جهت بسیاری از موارد به اندازه نیم یک مرد شمرده می شود حق قضاوت و شهادت ندارد. گواهی او مورد قبول نیست دیه اش به اندازه مرد معین نشده حق سرپرستی و اختیار قانونی اموالش را ندارد و... همین زن وقتی جرمی مرتکب می شود که این جرم فقط و فقط برگرفته از همان احساسات زنانه مورد نکوهش و ضعیف شمرده شده و غیر قابل استناد است، در شرایطی مساوی با یک مرد مجازات و محاکمه می شود. شهلا و سکینه و و و به این دلیل قاتل شدند که احساسات آن ها عواطف آن ها توسط یک مرد به بازی گرفته شد. ان ها نه برای پول نه برای مقام نه برای ملک فقط و فقط برای این که عشق مردی را به&amp;nbsp;دست آورند یا از شر بی عاطفه گی های مردی خلاص شوند دست به قتل زدند قتلی فقط و فقط از روی احساس و این احساس همان احساسی است که عامل ضعف زن شمرده می شود می گویند به آن دلیل، قدرت قضاوت ندارد می گویند چون احساسی است حق داشتن سرپرستی ندارد حق گواهی و شهادت ندارد حق تملک مساوی با مرد را ندارد به جهت همین احساسی بودن. پس چرا باید قتلی که بر این اساس رخ می دهد با قتلی که از طرف یک موجود عقلایی که معمولا برای چیزی غیر از عشق و عاطفه مرتکب قتل شده، رخ می دهد یکسان مجازات شود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: book antiqua,palatino;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-fareast-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; color: black; mso-ascii-font-family: Tahoma; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-hansi-font-family: Tahoma; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: AR-SA;" dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;به هر حال من خود فمینیست نیستم و مطالب آن ها را هم دنبال نمی کنم اما معتقدم تا زمانی که زن و مرد در همه چیز در یک جامعه یکسان نیستند چرا باید در مجازات مساوی شوند. با اعدام مخالفم ولی با تطهیر اعدام شوندگان نه. با مجازات شدن شهلا و سکینه مخالف نیستم ولی با فراموش شدن احساسات و عللی که قتل از انها ریشه گرفته مخالفم با گم شدن و فراموش شدنشان مخالفم چرا که آن ها نماینده جامعه ای هستند آن قدر بدوی در بطن خود که زنانش برای رسیدن به اولین نیازهای بشری یعنی عشق امنیت حمایت و تعلق دست به دامن هر مردی و نامردی که سر راهشان باشد می شوند جامعه ای آن قدر بدبخت که زنانش برای استحقاق حقوق نداشته شان یا از دست رفته شان از هیچ کاری فروگذار نمی کنند چه قتل چه تطهیر زنی که قتل را موجب شده تا به این وسیله شاید با جلب افکار عمومی بتوانند به آن چیزهایی که باید برسند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: book antiqua,palatino;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-fareast-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; color: black; mso-ascii-font-family: Tahoma; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-hansi-font-family: Tahoma; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: AR-SA;" dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;&amp;nbsp;یک مسئله دیگر همین چند هفته پیش قتلی اتفاق افتاد در میدان کاج که همه می دانند چه بود و چه شد در این جا قاتل یک مرد بود&amp;nbsp;بر سر&amp;nbsp;یک زن مرد دیگری را کشته بود در محاکمه آن زن متهم درجه دو محسوب شد و برایش مجازات شلاق به جهت روابط نامشروع با یک مرد بریدند چون از اصل "پاکدامنی" تخطی کرده بود.&amp;nbsp;&amp;nbsp;در قتل لاله شهلا زنی را کشته بود به خاطر مردی به نام ناصر ولی در هیچ جای محاکمه حرفی از محکومیت ناصر نشد چرا چون او ازهیچ اصلی تخطی نکرده بود اصل شرعی می گوید می توانی تا چهار زن داشته باشی وتا هزار زن صیغه کنی... شاید ناصر هم اگرنتوانست ثابت کند صیغه نبوده یا چه و چه مجازات می شد ولی راه گریز داشت هزار تا. ناصر رفت دنبال زندگی خودش می تواند زن دیگری بگیرد و .. کیمیا شلاق خورد و ابرویش رفت و قرار است یک عمر با این داغ زندگی کند که مجرد بود و با مردی مجرد رابطه داشت که این رابطه در اصول عقلایی مردانه یک جامعه مورد پسند نیست. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: book antiqua,palatino;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-fareast-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style="line-height: 115%; color: black; mso-ascii-font-family: Tahoma; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-hansi-font-family: Tahoma; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: AR-SA;" dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;نتیجه: درست است.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;منتقدین باید نحوه تفسیر خود را بر این قضیه مشخص کنند ایا کلا با این که این زنان اعدام شوند مشکلی دارند که این در واقع یعنی نقد نیکزاد درست است و خودش به نوعی ضعیف انگاری زن هاست&amp;nbsp;یا این که با عدم تطابق این برخورد با زمینه های فرهنگی اجتماعی جامعه ای که از بطن آن برخاسته است مشکل دارند یعنی تساوی در مجازات و عدم تساوی در مسایل دیگر که در این جا فکر کنم نیکزاد عزیز هم موافق باشد که باید در جامعه بازبینی صورت گیرد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://freewilling.persianblog.ir/post/209</link>
      <author>یکی از  میان قدیسین</author>
      <comments>http://freewilling.persianblog.ir/comments/89791/5932579/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-89791.post-5932579</guid>
      <pubDate>Fri, 10 Dec 2010 10:02:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گاهی حقیقت چه تلخه</title>
      <description>&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;توی اتاق دو تخته دو مریض هر دو کودک، سرطانی، دو پزشک مختلف با&amp;nbsp;سابقه بالای&amp;nbsp; ویزیت می شوند. هر دو تا مادر&amp;nbsp;پارچه ی سبز به دست بچه شون بسته اند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;نمای اول:&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;مادر: دکتر دیروز خواهرم که رفته بود مشهد زنگ شد کلی برای بچه ام دعا کرده. کلی خودم نذر کردم اگه این بار شیمی درمانیش جواب بده اگه این بار بدنش جواب بده...(بغض و گریه)... جون بچه ام بعد از خدا دست شماست... این پارچه رو هم حاجی داشتیم برام با آب زمزم متبرک کرده بسته ام دور دستش...&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;دکتر شماره ١: مادر توکل به خدا کن ما وسیله ایم. تلاشمون رو می کنیم. اما شفا دهنده اونه. توکل به ائمه کن. جواب می گیری... حتما جواب می گیری...&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;کامنت من: از این طور برخوردش حس خوبی به مادر دست داد. دلش می خواست دست دکتر روببوسه. حس خوبی هم به من دست داد خیلی خوب برخورد کرده بود.&amp;nbsp; داشتم فکر می کردم چه قدر انسانی برخورد کرده و کاش همه...&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;نمای دوم:&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;دکتر شماره ٢: این سبزبندها چیه بستی به قد و بالاش. باز کن بابا. باز کن نفس بکشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;مادر: ا... دکتر اعتقاد ندارین اینا رو حاجی آورده برای من و تخت بغل دستیمون متبرکه. با آب زمزم. اعتقاد ندارین. ولی من شفای بچه ام رو از خودش خواسته ام. خیلی خواسته ام...&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;دکتر شماره ٢: اعتقاد ... هه... (بعد به سمت بیرون اتاق به راه می افتد در حالی که قطاری از دانشجوهای پزشکی و پرستاری دنبالش هستن و همین طوری زیر لب طوری که فقط آن ها بشنوند می گوید) سی ساله بچه هایی مثل این زیر دستم هستن مادرایی دیدم طوری ضجه می زنن که دل سنگ به رحم میاد ولی اون... اونی که این پارچه های سبزشون رو براش می بندن... فقط&amp;nbsp;هر کسی رو دوست داشته باشه خوب می کنه و اکثریتشون رو هم خوب نمی کنه&amp;nbsp;ولی این ها باز هم پارچه سبز می بندن...هه... امام حسین.. ائمه...هه..&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;کامنت من: چه بی شعور چه طور می تونه اعتقادات مردم رو حتی اگه خودش بهشون معتقد نیس به مسخره بگیره این با اصول اخلاقی پزشکی مغایرت داره... ولی ... ای خدا خودت می دونی که داشت حقیقت رو&amp;nbsp; می گفت.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://freewilling.persianblog.ir/post/208</link>
      <author>یکی از  میان قدیسین</author>
      <comments>http://freewilling.persianblog.ir/comments/89791/5893852/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-89791.post-5893852</guid>
      <pubDate>Thu, 02 Dec 2010 13:54:39 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
