یکی از میان قدیسین

این پست رو به دعوت جینای عزیز در مورد بزرگترین ترس های زندگیم نوشتم. راستش وقتی فکر کردم دیدم ترس های زیادی داشتم و به این نتیجه رسیدم که کلا ادم ترسویی هستم . حالا چند تا از اونها رو اینجا آوردم. به ترتیب اتفاق:

١- بوشهر، پایگاه هوایی، خانه های سازمانی،‌٧-٨ ساله بودم. روبروی خانه های ما خانه های نیمه ساخته و متروکی بود که نمی دونم چرا کسی اونها رو تکمیل نمی کرد و اونجا محل جالبی برای بازی ما بود. ظهر یک روز گرم، من در خلوت مطلق داشتم بیرون از خونه بازی می کردم. چیز زیادی با اون خونه ها فاصله نداشتم. مردی از داخل خانه ها اومد بیرون یک لونه گنجشک دستش بود با سه چهار تا جوجه که دهانش رو برای گرفتن غذا باز و بسته می کردند. به من گفت: بیا اینجا این جوجه ها مال تو بهت بدم. من مکث کردم. وسوسه برانگیز بود. اون جوجه ها. خیلی دوست داشتم جوجه گنجشک می داشتم. بعدش می تونستم کلی به بقیه پز بدم. تلاش های زیاد من و دوستام برای دستیابی به لونه گنجشک ها همیشه با شکست مواجه شده بود. کمی جلوتر رفتم. مرد خندید. خنده ای موذیانه. چیزی انگار به من گفت فرار کن. برگشتم به سمت خانه و دویدم تا می تونستم... تا به در خانه نرسیدم از پا نایستادم. قلبم داشت توی دهنم می اومد. هنوز نیشخندش توی ذهنم مونده و ترسی که تا مدتها بعد موجب شد تنهایی به سمت خونه خرابه ها نرم.

٢- باز هم بوشهر،‌پایگاه هوایی، ظهر یک روز گرم دیگه. در حال دوچرخه سواری به طرف خانه دوستم. کنار خانه آنها پایم را از رکاب دوچرخه زمین گذاشتم. کنار پایم خش خشی احساس کردم. نگاه کردم. ماری کنار بوته ها در ١٠ سانتی متری پای من چنبره زده بود. سرش را کمی قائم نگه داشته و میخ من شده بود. دوچرخه را پرت کردم و با تمام سرعتی که داشتم فرار کردم. هنوز هم فکر می کنم با اون فاصله ای که داشتم و با اون ژستی که اون برای نیش زدن گرفته بود کلی شانس آوردم.

٣- باز هم بوشهر. باز هم پایگاه هوایی ٩- ١٠ ساله بودم همبازی دخترو پسرهای همسایه. شاهین و شهرزاد با پدری بداخلاق و خشمگین که حسابی دست بزن داشت. شاهین بچه تخس و شیطان و ناآرامی بود که هرچقدر کتک می خورد آدم نمی شد. یک روز از من و شهرزاد خواست در نجات دادن چند تا کبوتر که توسط مردی خبیث زندانی و شکنجه می شدند کمکش کنیم. برای اثبات حرفش کبوتری را نشان داد که بالهایش را مرد بریده بود (این کار را کبوتربازها می کنند و من نمی دانستم) با تصور رسالتی خدایی به طرف خانه مرد راه افتادیم. خانه های سازمانی هر کدام اتاقی را در خارج داشتند به نام اتاق سرباز که در واقع برای گماشته های ارتشی ها بود ولی بیشتر از آن به عنوان انبار استفاده می شد. مرد کبوترهایش را در آن اتاق نگهداری می کرد. داخل اتاق شدیم شاهین گونی آورده بود و داشت کبوترها رو توی آن می ریخت. صدای نفس های عصبانی پشت سرمان احساس شد.. برگشتیم سمت در. مرد بود. ابروهای گره کرده. خشمگین، لبش را می گزید. خیز برداشت به سمت ما. من و شهرزاد از کنار دستش فرار کردیم.من توی عمرم هرگز اونطور ندویده بودم. از اول هم قلب درست حسابی نداشتم. میونه راه از هوش رفتم... وقتی بالاخره برگشتم خونه. مرد کبوترباز در حالی که بازوی شاهین توی دستش بود داشت با پدر او صحبت می کرد. بابای شاهین مهلت نداد چنان به جون اون افتاد که نتیجه اش دماغ خونی، دست شکسته و دندان خردشده شاهین بود. شهرزاد توسط مادرش در جایی که هیچوقت نفهیمیدم پنهان شد. من یادم نمی آید خودم تنبیه شدم یا نه اما به نظرم نه چون اگه می شدم یادم می موند. اما از آن به بعد یادم موند که با طناب شاهین توی هیچ چاهی نرم. ترس از کبوتربازها هنوز در من مونده.

۴- دوران دبیرستان. تهران. موقعی که بردن آینه، عکس،‌لاک،‌جوراب سفید،‌ شونه، سوهان ناخن، وسایل زینتی و هر چیزی که مدیر برای یک دانش اموز اسلامی نامناسب تشخیص می داد،‌توسط دربانی که صبح به صبح کیف هایمان را می گشت گرفته شده و دانش آموز خاطی تنبیه می شد. من عکس برده بودم توی جورابم پنهانش کرده بودم. اما معمولا مربیان دلسوز به گشتن کیف ها دم در اکتفا نمی کردند. گاهی مثل گانگسترها وسط یک درس غیرمهم از نظر خودشون مثل هنر، می ریختند توی کلاس، همه مارو بیرون می کردند و کیف ها رو می گشتند. و اون روز شانس من این اتفاق افتاد. وقتی از کلاس بیرون می رفتم نمی دونستم عکس رو کجای کیفم گذاشتم. عکس یک هنرپیشه هندی بود به نام پونام. بیرون از کلاس باز هم قلبم توی دهنم می طپید. اونها عکس رو به همراه چیزهای دیگری که از کیف بقیه بیرون آورده بودند ضبط کردند. بقیه اش به ترسناکی اولش نبود. مدیرمان گفت دعا کن عکس یک مرد نبوده وگرنه برخوردم فرق می کرد به خاطر بابات می بخشم اما تعهد بده دفعه آخرته. بابای من عضو محبوب انجمن اولیا مربیان بود به خاطر خدمات رایگانی که در تعمیر و بازدید وسایل برقی مدرسه انجام می داد.

....

....

....

 

5- خیلی می ایم جلوتر سه چهار سال پیش. عسل سه ساله بود. دم غروب داشتیم از خونه خودمون می رفتیم خونه بابا اینا که خیابان بغلی ما هستند. من طبق معمول در افکارم غرق بودم. موتوری با سرعت از کنارم رد شد. من توی پیاده رو بودم. اون هم اومده بود پیاده رو. برگشتم تا چیزی بهش بگم. احساس کردم چیزی را از روی زمین برداشت و با سرعت از من دور شد. دور خودم چرخیدم. عسل نبود... نمی توانید تصور کنید با چه وحشتی دنبال موتوری می دویدم و با چه وحشتی صدا می زدم "عسل... عسل" صدای بچه گانه ای اون میون گفت "مامان من اینجام." برگشنم همانجا ایستاده بود و با چشم های کودکانه و متعجبش نگاهم می کرد. مثل دیوونه ها بغلش کردم. خیلی ترسیده بودم.

6- توی بیمارستان. با دانشجوها دارو می دهم. برای کودکی انسولین کشیده اند. به من نشان می دهند و می گوید" می رم انسولین سولماز رو بزنم".. من می گم" برو .. بلدی دیگه..." می گوید " آره بابا خیلی زدم...". می رود. ثانیه ای بعد، جلوی چشمم می آید که سرنگ انسولینی که دستش بود... تا نصفه پر بود... دوز انسولین برای بچه ها خیلی باشه یکی دو میلی لیتر، یه چیزی حدود نیم سی سی توی سرنگی که دست اون بود انسولین کشیده بود.... خدایا... الان نزنه ... دویدم به طرف اتاق سولماز... سوزن رو توی دست بچه داشت تزریق می کرد که پریدم سرنگ را بیرون کشیدم شاید حدود یک میلی لیتر تزریق شده بود. مادرش با وحشت نگاهم کرد.... چه می کنی... داد و بیداد مادر با داد و بیداد من بر سر دخترک دانشجوی وحشت زده قاطی شده بود. از خطر جستیم. چیزی نشد. دخترک خوب بود. از آن به بعد حتی یک لحظه هیچ دانشجوی پرستاری را به حال خود تنها رها نمی کنم. 

...

...

خیلی ترسویم. بسه. باز هم هست ها ولی همش توی همین مایه هاس.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٥ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |