یکی از میان قدیسین

کم آویز عزیز و تمام دوستانی که در قبال پست قبلی، فکر می کنند من باید می ایستادم و کاری می کردم. کم آویز خودت اشاره کردی که ما کادر درمانی ها (من پزشک نیستم و پرستارم) این مناظر برایمان عادی شده خیلی عادی تر از اون چیزی که فکرش رو می کنید. این پست هایی که اشک به چشم همه تون می یاره در مقابل اتفاقاتی که ما هر روزه شاهدش هستیم هیچی نیس. پس انصاف داشته باشین که اگه قرار باشه ما هم مثل بقیه مردم دم و دقیقه دچار غلیان احساسات بشیم از خودمون چیزی نمی مونه. ما دلسوزی رو در جهت دیگه ای به نفع مریض و با کارهای درمانی که براشون می کنیم می دونیم از دستمون هر چی بربیاد براشون می کنیم. بعضی مواقع اون قدر درد مردم زیاده و مشکلاتشون اوقدر پیچیده اس که به یک تیم کارشناس و مددکار و روانشناس نیاز دارند که بهشون رسیدگی کنه تیمی که حاش توی بیمارستان های ما خالیه یا اگر هم هست اون قدر کم رنگ عمل می کنه که محسوس نیس. در ضمن من اصلا بهش لبخند نزدم فقط نگاهش کردم. اینطور موقع ها فکر می کنید غیر از یه سکوت،‌یه نگاه مهربون،‌دستی روی شونه فرد (این یکی رو معذور بودم) و فقط یه مکث کوتاه در کنارش،‌آیا چه کلمات و چه عبارات و چه رفتارهایی باید می کردم تا کمی از غصه یه مرد تنها که بهش گفتن بچه ات مرگ مغزی شده مسئولیت دلداری زنش  و کارهای بیمارستان روی دوششه و از این همه بدبختی به غار تنهایی خودش پناه آورده تا کمی اشک بریزه،‌کم بشه. 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۳ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |