یکی از میان قدیسین

وقتی اون رو به ما تحویل دادن اولین جمله ای که گفتیم این بود" این یه جنینه نه یه نوزاد" 6٠0 گرم بیشتر وزن نداشت و در هفته 26 ام به دنیا اومده بود (حاملگی کامل 40 هفته اس). خانم دکتر گفت یه golden baby یه و این یعنی باید مثل یه طلای ناب ازش نگهداری بشه. اون رو توی انکوباتور گذاشتیم برای این که بدنش سرد نشه (نوزادان زودرس هنوز سیستم گرمایش بدنشون کار نیافتاده) یه کیسه آبگرم رو پر از آب گرم کردیم، دورش حوله پیچیدیم و گذاشتیم زیرش. روی نوزاد رو هم با یه ورقه سلفون پوشوندیم که اتلاف حرارت نداشته باشه. بعد از اینا مشکل رگ گیری و خون گیری رو داشتیم. رگ های بدنش مثل تارهای مویی به رنگ آبی از زیر لایه شفاف و ژله ای پوستش مشخص بود اما مشکل این بود که نمی دونستیم آنژیوکت هامون ایا از قطر رگ هاش باریک تره یا نه. یکی از همکارای با سابقه تونست با نازک ترین انژیوکت از پشت دستش رگ بگیره. حدود نیم سی سی خون گرفتیم. خانم دکتر گفت "به آزمایشگاه بگین تا می تونه همه ازمایشاتش رو با همین نیم سی سی انجام بده دیگه بیشتر از این نمی تونیم ازش خون بگیریم" راس می گفت مگه اون همش چقدر خون داشت اگر به ازای هر کیلو گرم وزن بدن 80 سی سی خون حساب کنیم اون کل خون بدنش به 50 سی سی نمی رسید. یعنی به اندازه یه استکان کمر باریک کنار سماورهای قدیمی. گفتیم "خانم دکتر زنده می مونه؟" گفت" نمی دونم طبق اصول طب نه، اما موندن از این کوچکترهاش به حکم قانونی که ما ازش خبر نداریم. یه ٢٨٠ گرمی تو آمریکا زنده مونده ". طبق پیش بینی هامون تا چند ساعت بعد اون باید مشکل تنفسی پیدا میکرد و می رفت زیر دستگاه تنفس مصنوعی و این یعنی حرکتی تدریجی به سوی مرگ برای چنین نوزادانی. چشم هامون به قفسه سینه کوچیکش بود که تند و تند بالا و پایین می رفت و فقط به اندازه سهم کوچیک خودش از این دنیا اکسیژن می گرفت. کم کم علائم زجر تنفسی نمایان شد. عضلات بین دنده ایش به کار افتادن. گازهای شریانی اش افت پیدا کرد و پره های بینی اش برای نفس کشیدن باز و بسته می شد. براش لوله تراشه گذاشتیم و اون رو وصل کردیم به دستگاه تنفس مصنوعی.انگشتان کوچیکش رو که به اندازه یه دونه برنج قدکشیده صدری بود دور لوله ای که داخل ریه هاش می رفت حلقه می کرد. انگار می خواس اون رو بیرون بیاره. گفتیم "انگار می فهمه، ناراحته" خانم دکتر گفت" براش ارام بخش بزارین". ست اپ دستگاه تنفس مصنوعی روی حداقل اعداد ممکن تنظیم شد: 8 سی سی هوای ورودی و خروجی تنفس و 10 میلی متر جیوه فشار برای باز کردن ریه ها در جایی که در نوزادان دیگه این مقدار به 18- 20 می رسه. وضعیت گازهای شریانی اش بهتر شد. آرام به نظر می رسید. دست هاش رو که به اندازه انگشت های اشاره مون بود به اطراف تکون می داد. حرکاتی غیر ارادی و کاملا بی هدف. گاهی هم بدنش رو کش می داد انگار که از یه خواب راحت بیدار شده و حالا می خواد یه روز پر کار رو شروع کنه. چشم هاش که درست مثل دو تا عدس سیاه و براق بود به اطراف می چرخید و پلک هاش رو تند و تند باز و بسته می کرد. تماشای کوچک ترین انسانی که دیده بودیم شده بود سرگرمی ما. همکارا از بخش های دیگه بیمارستان می اومدند به دیدنش. وقتی هم نمی تونستند بیان تلفنی می پرسیدن چطوره؟ هنوز هس؟. مادرش رو ندیدیم. پدرش که یه کشاورز میانسال بود می اومد. گاهی به خواهش ما با بهت بالای سرش می ایستاد و تماشاش می کرد. نمی دونست باید چیکار کنه. ذهن روستایی او گنجایش چنین موجودی رو نداشت. همین که تونسته بود هضم کنه بعد ١٧ سال نازایی با یه چیزی به اسم لقاح مصنوعی تونسته بودند اون و زنش رو تو سن ۴٠- ۵٠ سالگی به آرزوشون برسونن خودش خیلی بود. توی تصوراتش یه نوزاد تپل ۴ کیلویی رو مجسم کرده بود که توی قنداق پیچیده و دادن دستش تا توی گوشش اذان بگه. حالا این انسان نیم کیلویی زیر این همه دستگاه؟؟؟. احتمالا فکر می کرد داریم باهاش شوخی می کنیم. مثلا نوزادش مرده و ما برای دل خوشکنک اون بهش می گیم بیا نگاهش کن. اما وقتی حرکات دست هاو پاهای ظریفش رو می دید با بهت بیشتری نگاهمون می کرد که یعنی این که زنده اس. حتی یه بار به دست های زمخت و پینه بسته خودش نگاه کرد . انگار می خواس ببینه جور در می آد با اون دستها این موجودی رو که فقط 8 سی سی یعنی به اندازه یه قاشق غذاخوری در روز ازش نون و آب می خواد سیر کنه. بهش گفتیم اسمی براش بزار با تمسخر نگاهمون کرد و رفت.

چهار روز گذشت و اون هنوز زنده بود. حالا همه مون نسبت بهش وسواس پیدا کرده بودیم. وقتی کسی ازمون می پرسید هنوز هس؟ انگار فحش داده بود. خانم دکتر با وسواس بیشتری ویزیتش می کرد. برای جلوگیری از عفونت که همیشه تهدید می کنه این نوزادان رو. انکوباتورش رو به جای هر سه روز هر ٢۴ ساعت عوض می کردیم و می فرستادیم تا شسته بشه. براش یه لوله معده به باریکی یه ماکارونی گذاشتیم و هر سه ساعت ٢ سی سی شیر وارد معده اش می کردیم که کم کم مقدارش به ۵ سی سی افزایش پیدا کرد.٢٠ گرم وزن اضافه کرده بود. می دونستیم که برای پرستاری از نوازدان زودرس باید شرایطی رو مشابه رحم مادر براش فراهم کنیم. اون رو توی یه چیزی به اسم آشیانه گذاشته بودیم. یه پارچه نرم لوله شده که شکل دایره بهش دادیم نوزاد رو وسط اون گذاشتیم درست مثل یه جوجه توی اشیانه  یا نه، درست مثل یه جنین توی رحم مادر . تنها اشکال کار، زخم های پوستی بود که در اثر چسبوندن چسب های مختلف به پوستش ایجاد می شد. لایه های پوستش با کوچکترین تماسی از هم وا می رفت و تاول میزد. چسبوندن چسب برای فیکس کردن لوله تراشه، لوله معده،‌آنژیوکت و لیدهای نمایشگر قلبی اجتناب ناپذیر بود. برای کم کردن ناراحتی و عذاب ناشی از این زخم های پوستی بهش آرام بخش می زدیم اما خود آرام بخش ها باعث تضعیف تنفسش می شد. انگار داشتیم روی یه نخ باریک راه می رفتیم. داروهاش در حد چند صدم سی سی تجویز می شد که حتی با سرنگ انسولین هم کشیدنش سخت بود. مشکل خراب شدن رگ و گرفتن یه رگ دیگه هم بود. با تمام اینها،‌اون زنده بود. 

یه هفته گذشت در کمال بهت و ناباوری هر کسی وارد بخش می شد یا شیفتش رو شروع می کرد می پرسید هست؟.خانم دکتر براش سونوگرافی مغز نوشت و برای ریه هاش سورفکتانت(ماده چربی که داخل ریه هاس و از کشش سطحی آب سطح ریه ها کم می کنه و باعث باز شدن بهتر ریه ها می شه و در نوزادان نارس وجود نداره) تزریق کرد.با ناباوری اعلام کرد مغزش هنوز اثری از خونریزی رو نشون نمی ده. ریه ها به سورفکتانت جواب دادند. همه مون ناباورانه انگار خارق العاده ترین اتفاق زندگی افتاده می گفتیم "جواب داد". براش کلاه و جوراب پشمی عروسک پیدا کردیم و پوشوندیم چون با همه مراقبت ها باز هم بدنش همیشه سرد بود و سرما نیاز اکسیژنش رو زیاد می کرد و احتمال مشکل تنفسی داشت. سعی می کردیم در انکوباتورش رو تا جایی که امکان داشت باز نکنیم تا حرارت داخل اون اتلاف نره. یک روز دیگه هم گذشت. وضعیت تنفسی اون خوب بود اما. ..اما این وسط یه مشکل پیش اومده بود.  شیر رو تحمل نمی کرد. هر چی شیر وارد معده اش می کردیم بعد دو ساعت همونجا مونده بود. دوباره ناشتا شد. دوباره همه گفتیم :"نه این می میره. مگه می شه بمونه. ببین روده هاش نکروز شد." آنتی بیوتیک برای روده هاش شروع شد.برای جایگزینی شیری که نمی خورد سرم غذایی تزریق می کردیم با کلی ویتامین. زخم های جای چسب هاش خیلی اذیتش می کرد. دیگه جای سالم برای چسبوندن چسب نداشتیم مجبور بودیم روی همون تاول ها چسب بزنیم. بی قراری می کرد.چون لوله تراشه توی حلقش بود صدایی ازش در نمی اومد ولی با حرکاتی که به دستها و پاهاش می داد می فهمیدیم درد داره. از طرفی به خاطر وضعیت تنفسی اش مجبور شده بودیم دوز مسکن و آرام بخش رو کم کنیم.سعی کردیم تا جای ممکن کمتر دستکاری اش کنیم. مینی تاچ یا حداقل دستکاری اصل مهم پرستاری از نوزادان نارسه. ولی به هر حال برای کنترل وضعیت، مجبور بودیم ازش خون بگیریم یا علائم حیاتی اش رو ثبت کنیم. مراقبت ازش به یه چالش اساسی تبدیل شده بود. بیشتر از ١ سی سی در یک روز نمی تونستیم ازش خون بگیریم. ازمایشگاه اعلام می کرد با این مقدار خون نمی تونه تمام المان هایی که دکتر می خواد اندازه گیری کنه. با مسئولین ازمایشگاه بحث می کردیم. انگار داریم سر ملک ابااجدادی مون مبارزه می کنیم. باباش کلافه بود.می گفت به مادرش گفتم مرده. بیخود خودتون رو خسته نکنین. از اولش هم قسمت ما بچه نبود. با همه اینها اون زنده بود.   

سه روز دیگه گذشته بود. به نظر می اومد همه چی از کنترلمون خارجه. نمی تونستیم مطمئن باشیم که داریم چی کار می کنیم. خانم دکتر حتی بعد از پایان ساعت کاریش می موند بیمارستان. می خواس شخصا خودش کارهای اون رو زیر نظر داشته باشه. به رزیدنت ها اطمینان نمی کرد. با اونها بحث میکرد. مخصوصا با یکیشون که فکر می کرد ما داریم بیخودی انرژیمون رو هدر می دیم. می گفت به جای این می تونه یه نوزادی بخوابه که بهش امیدی باشه. خانم دکتر می گفت یه ٢٨٠ گرمی توی آمریکا زنده مونده چرا اینجا نه... تصمیم بر این گرفتیم که فقط آزمایشاتی که لازمه یعنی کاملا لازمه انجام بدیم. تصمیم گرفتیم به زخم های پوستیش که زجرش می داد فکر نکنیم. تصمیم گرفتیم به اینکه با تمام کارهایی که کرده بودیم ولی اون همیشه سرد بود اهمیت ندیم. یکی از بچه ها می گفت "چه انتظاری از خودمون داریم اون الان باید توی رحم مادرش باشه ما که نمی تونیم جای اون رو بگیریم اگه عمرش به دنیا باشه می مونه."

هفته سوم شروع شده بود. اون حالا ۵٠ گرم نسبت به روز اولی که آورده بودنش اضافه وزن داشت. ست آپ دستگاه تنفس مصنوعی تغییری نکرده بود این یعنی آماده جدا کردن از دستگاه نبود. چسب هایی که برای چسباندن لوله تراشه به اطراف دهانش می زدیم دیگه فیکس نمی شد. چون دیگه پوستی نبود. مخاط خیس و لزجی و تاول زده ای بود که چسب بهش نمی چسبید. بالاخره هم لوله تراشه دراومد. دویدیم تا متخصص بیهوشی رو صدا کنیم دوباره براش لوله تراشه بزاره.ترالی احیای قلبی رو آوردیم بالای سرش. داروهای احیا رو توی سرنگ ها کشیدیم. متخصص بیهوشی اومد دستکش دستش کرد تا دوباره براش لوله تراشه بزاره و وصلش کنه به دستگاه تنفس مصنوعی.  اما خانم دکتر گفت دست نگه دارین چند دقیقه صبر کنین. همه مون زل زدیم به قفسه سینه نوزاد که مثل یه پرنده اسیر تند و تند بالا و پایین می رفت. چشم دیگه مون روی نمایشگر اکسیژن شریانی بود که داشت افت می کرد. از ٩۵ آمد پایین روی ٩٢... ٩١...٨٩...٨۶...٨۵ و ...٨۵...٨۵ دیگه پایین تر نیومد. به خانم دکتر زل زده بودیم که چی دستور می ده اونم به نوزاد. کمی بعد به خودش اومد دستور داد آمینوفیلین بزنیم . کورتون تا التهاب ریه هاش رو کم کنه. گفت"فعلا نمی خواد لوله تراشه بزارین. اگه اون می خواد زنده بمونه باید خودشم تلاش کنه" شنیدن این حرف غیر حرفه ای از خانم دکتر بعید بود اما مگه کار دیگه ای می شد کرد.گذاشتیمش زیر هود اکسیژن. یه کلاهک شیشه ای که کل نوزاد رو در بر می گیره. در تمام ۴-۵ ساعت بعدی کارمون شده بود زل زدن به قفسه سینه اون که بالا و پایین می رفت. نامنظم و بی کفایت اما اون زنده بود. 

یک روز دیگه گذشت اون خودش داشت نفس می کشید بدون دستگاه. تنفسش برای اکسیژناسیون بدنش خیلی موثر نبود اما تلاشش رو می کرد. اون انسان ۶٠٠ گرمی داشت با همه وجودش تقلا می کرد که بمونه. دوباره براش شیر شروع کردیم از مقدار نیم سی سی در هر سه ساعت وقتی برای نوبت بعدی لوله معده اش رو با سرنگ می مکیدیم که ببینیم شیر قبلی رو هضم کرده یا نه نفسمون بالا نمی اومد.. .هضم کرده بود... اون شیر رو هضم می کرد. دوباره امیدوار شدیم در طول ٢۴ ساعت بعدی اون داشت خودش نفس می کشید تنها دو بار قطع نفس داشت که با یه تحریک کوچولو دوباره ادامه می داد این توی نوزادان نارس کاملا طبیعیه.مهم این بود که اون دو هفته رو پشت سر گذاشته بود و زنده بود. اومده بود که بمونه. پدرش رو دوباره امیدوار کردیم حالا دیگه اون هم وقتی بالای سرش می اومد زمان بیشتری رو می موند انگار دلبسته اش شده بود. دلبسته دختر کوچولوی ۶٠٠ گرمی اش که شباهتی به اون چیزی که اون توی تصوراتش از یه نوزاد داشت نداشت. اما بود بچه اون بود دختر کوچولوش. بالاخره قبول کرد براش اسم بزاره . نازنین زهرا...نازنین زهرا...نازنین زهرا

نازنین زهرا بعد از سه روز از جداشدنش از دستگاه تنفس مصنوعی هنوز خودش نفس می کشید. شیرش رو تحمل می کرد. وزنش داشت روزی ۵ گرم اضافه می شد. تنفسش مرتب تر شده بود. سیکل های خواب و بیداری داشت. آروم تر بود. انگار زخم هاش دیگه اذیتش نمی کردند. روی بعضی قسمتهای بدنش که قبلا زخم بود نشانه هایی از زایش پوسته ای نازک دیده می شد. خانم دکتر دستور داد چسب های نمایشگر قلبی رو هم ازش جدا کنیم دستور داد لوله معده اش رو در بیاریم و شیرش رو با سرنگ بریزیم گوشه دهنش تا خودش قورت بده و طعم شیرین شیر رو حس کنه و طعم شیرین زندگی رو. از باباش خواستیم مادرش رو بیاره. مادری که تا حالا نمی دونست اون زنده اس. مادر اومد. نازنین زهرا رو که حالا غیر از سرمش هیچ چیز دیگه ای بهش وصل نبود از توی انکوباتور درآوردیم و گذاشتیم توی بغل مادرش. مادری که ١٧ سال آرزوی همچین لحظه ای داشت. هیچ کدوممون تاب تحمل دیدن اون صحنه رو نداشتیم چه ما که هنوز مادر نبودیم . چه اونهایی که خودشون مادر شده بوند. تنهاشون گذاشتیم توی ای سی یوی نوزادان موندن مادر یا هر همراه دیگه ای ممنوعه. ولی کسی مگه دلش می اومد مادر نازنین زهرا رو از اونجا بیرون کنه...

و نازنین زهرا زنده موند بعد از سه هفته و سه روز اون رو مرخص کردیم خودش هنوز نمی تونس شیر بمکه. مادرش رو آموزش دادیم با سرنگ بهش شیر بده و هر روز اون رو بیاره تا همکارای گفتاردرمانی ورزش های فک رو برای یادگیری مکیدن شیر بهش به نازنین زهرا آموزش بدن. خودش نفس می کشید تند تند. ولی حالا دیگه نفس هاش برای رساندن اون مقدار اکسیژنی که بدن کوچولوش لازم داشت کافی بود. نازنین زهرا رو معجزه می دونستیم.همش در مورد اون حرف می زدیم . هنوز هم راجع بهش حرف می زنیم حتی با وجودی که ٧ سال از اون زمان گذشته. نازنین زهرا بزرگ شده و کنار پدر و مادرش زندگی می کنه. حرف می زنیم و از خودمون تعریف می کنیم. این که ما زنده اش نگه داشتیم اما ته دلمون همه فکر می کردیم آیا واقعا ما زنده نگهش داشتیم؟؟    

  

پی نوشت: عکس تزیینی است 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱۸ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |