یکی از میان قدیسین

هیکل نخراشیده و گنده ای داشت اصلا انگار خدا بعد از این که خمیر اولیه اش را مثل یک گلوله گرد و گنده از توی خمیردونی اش برداشته بود یادش رفته بود این یه زنه و باید یه کاردک بده دست فرشته های وردستش که بتراشنش که انحنای کمر و ساق های تراشیده  و انگشت های باریک و کشیده داشته باشه. وقتی حرف می زد از بین لب های کلفتش که به کبودی می زد دندان های بی قواره و زردش بیرون می زد. قسم می خورم مسواک به خودشون ندیده بودند. سیه چرده بود. موهای وزوزی اش از لابلای چادر عربی اش بی نظم بیرون ریخته بودم مطمئنم هیچ وقت جلوی اینه واینستاده تا قبل از بیرون اومدن از خونه مقنعه اش رو صاف و صوف کنه دستی به موهاش بکشه یا  طره موهاشو مرتب و قرینه از مقنعه اش بیرون بزاره که تودل بروتر بشه. سیه چرده بود با لک های فراوان قهوه ای که روی گونه هاش پخش بود آثار زیر آفتاب کار کردن و با زایمان های زیاد . شاید چهل سال بیشتر نداشت نه نداشت اما بیشتر نشون می داد خیلی بیشتر. کف دست و پاهاش حنا زده بود و بالای هر دو تا ابرو به موازات انها چند تا نقطه کنار هم تاتو کرده بود که به آبی کاربنی تغییر رنگ داده بودند کاری که زنهای عرب خیلی بهش علاقه دارند و من اصلا نشونی از زیبایی در این نقطه های آبی روی صورت ندیدم. روی صندلی کنار تخت بچه اش نشسته بود پاهاش رو به سمت جلو دراز کرده بود از حاشیه شلوار سیاه رنگ و رو رفته اش پاهاش بیرون زده بود پاهای پر مو. عین پای مردها.  موهای بلند و زمخت و سیاه. لحظه ای با انزجار نگاهش کردم تو فکر این که چرا تو هیچ ظرافت زنانه نداری. کودک نحیف و لاغرش مدام گربه می کرد و یوما یوما می گفت. اصلا برای همین اومده بودم تو اتاقش. گفتم بغلش کن چرا بغلش نمی کنی اروم بشه. به عربی چیزایی گفت. مترجمش گفت می گه چون سوزن سرم توی دستشه می ترسم بغلش کنم. گفتم بهش بگو نترس سرم رو محکم کردیم هیچی نمی شه بغلش کنه. مترجم براش ترجمه کرد. اون هم با یک دست مثل این که بچه گربه ای رو برمی داره کودکش رو از توی تخت برداشت . کودک عین جوجه ای لای بال و پر مادر اروم گرفت. زن شروع کرد به عربی چیزهایی به بچه گفتن و همزمان اشک از چشمش جاری شد. گفتم چی می گه. مترجم گفت داره قربون صدقه اش می ره می گه الهی درد و بلات بخوره توی سر من الهی پیش مرگت بشم الهی من بمیرم نبینم اینجوری بی زبون درد می کشی الهی قربون چشم های قشنگ بشم . . . ته دلم یه چیزی لرزید  این جملات همون هاییه که خودم شبها به دخترکانم می گم. بهش لبخند زدم. چرا فکر می کردم لطافت زنانه را باید توی چهره و تن و بدنشون جستجو کرد.  

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢٧ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |