یکی از میان قدیسین

روی تخت دیالیز یه گوشه کز کردی. این جا روی این تخت از تنوع حس های مختلفی که یه ادم می تونه تجربه کنه شگفت زده می شی. حس استیصال و درماندگی حسی هست که روزهای اول به سراغت می اد.  تو روی این تخت کنار این دستگاه اون قدر و ناتوان و بیچاره هستی که به بچه گنجشک اسیری توی دست های قدرتمند شکارچی می مونی و باید در نهایت تسلیم تقدیر اسارت بشی. تو یه گوشه ی تخت کز کردی و به ادم های اطرافت با حسرت نگاه می کنی به اون پرستاری که به دستگاه وصلت می کنه و در عین حال که تو داری از درد فرو رفتن سوزن به خودت می پیچی با همکارش از کمی حقوق پرستاری و اضافه کار زیاد شکایت می کنه. به اون دختر دانشجوی پزشکی نگاه می کنی که با موهای بلوند شده و چشمهای ریمل کشیده اش کنار تو پرونده ات رو باز کرده و با گوشی اش داره اس ام اس بازی می کنه. به اون دکتری که برات توی برگه ی دارویی دستور جدیدی می نویسه اما مهرش رو توی بیمارستان خصوصی جا گذاشته و شروع اون دارو رو به روز بعد موکول می کنه. تو اون جا معنای حس قوی حسادت و حسرت رو با دیدن زندگی اون ادم های سالم تجربه می کنی. کنارت دختری روی تخت دیالیز می شه که به خاطر مشکلات دیگه اش نابینا شده. حتی نمی تونه برنامه های کسل کننده تلوزیون بخش رو که برای سرگرمی تو گذاشتن تماشا کنه. اون از صبح تا اخر دیالیز فقط فکر می کنه. نمی دونی به چی. یا به کی شاید اون هم داره حس های دیگه ای رو تجربه می کنه. این جا روی این تخت فقط رنگین کمون حس هاست. نسبت به اون حس ترحم شدیدی داری و می فهمی که بالاتر از سیاهی تو هم رنگ دیگه ای هست. اون طرف تر پسری هست که هفته دیگه پیوند می شه. راحت می شه بعد از کلی دوندگی و توی نوبت موندن. بخت به سراغش اومده از بند این تخت این دستگاه قرقره ای این سردی مکانیکی راحت می شه. دلت می خوای حسادت کنی اما دلت نمی اد اونم مثل تویه براش خوشحال می شی حس قشنگ رهایی و ارامش حتی اگه برای خودت نباشی دوست داری برای اون تجربه اش کنی. توی این میون یه حس نفرت هم هست نفرت به کی و چی نمی دونی اما نفرت داری از اون چیزی که مقدر کرد تو این طور باشی. ای ن نفرت ته دلت قلقلکت می ده اما نمی خوای بهش رو بدی چون دوستش نداری چون اونی که پیکان نفرت رو به سمتش می گیری رو حتی نمی شناسی. حالا یاد گرفتی چطوری به حس نفرتت لگام بزنی. وقتی سراغت می اد کافیه صورتت رو یه کم خم کنی و یه نگاهی به اتاق همراه ها بندازی. همراه مریض ها که زمانی که شما دیالیز می شی اون جا منتظر نشستن تا کارتون تموم بشه. اون جا یه صورت می بینی یه صورت مهربون و ساده. پر از چین و چروک زودرس زیر چشم. خنده اش تلخه و پر از معما. نگاه نگرانش رو به تویه و  هر از چند گاهی برای دلگرمی تو دستی تکون می ده. اون هم درست به اندازه تو پر از حس نفرت و استیصال و حسرت و درماندگیه. اما همه ی اون ها رو پشت نگاه مهربون و ساده اش پنهان می کنه تا تو فقط یه حس رو از گرمی نگاهش تجربه کنی. اره . تو بعد از این همه دیالیز شدن یاد گرفتی هر وقت درد داشتی هر وقت خسته شدی هر وقت مستاصل شدی هر وقت متنفر و درمونده شدی یه نگاه به صورت مادرت بیاندازی. اون وقت حس عشق و فداکاری که با قدرت خودش همه ی حس های دیگه رو می سوزونه تن نحیف و درمانده ات رو گرم کنه و انرژی به اون ببخشه که همه ی قدرت های دنیا در مقابلش سر تعظیم فرد بیاره.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |