یکی از میان قدیسین

دوسالی هست به خاطر مشکل بچه اش میاد بیمارستان. تقریبا همه مون می شناسیمش. خیلی خوشگله. ولی تاوان این خوشگلی رو با ازدواج زودهنگامش توی شونزده سالگی با پسر مکانیک محله و بعد هم اعتیاد اون و جداییش توی بیست سالگی داده. حالا توی بیست و یک سالگی با یک پسر بچه سه ساله که مشکل مجرای ادراری داره مونده بی سرپناه. به عنوان یک دختر جنوب شهری به قول خودش هیچ هنری هم نداره. دیپلم نگرفته. هر جا هم خواسته کار کنه از خوشگلی و سادگی بیش از حدش خواستن سوء استفاده کنن. پدرش هم بعد از جداییش خیلی تحویلش نمی گیرده. گاهی که از زندگیش تعریف می کنه و مثل دختربچه های معصوم اشک می ریزه فکر می کنم صبر خدا خیلی زیاده. درسته خودش اشتباه کرده ولی آخه مگه یه دختر شونزده ساله چقدر عقلش می رسه. بعد واسه همین اشتباه یک عمر باید تاوان بده. می گه می خوام هر طور شده یک کاری برای خودم بکنم. داره می ره کلاس آرایشگری البته دور از چشم باباش چون اجازه نمی ده مخصوصا این یک شغل رو ممنوع کرده براش!!!!!!!! این ها رو توی صحبت هایی که هر دفعه موقع بستری شدن پسرش باهام داشته گفته.

این دفعه که رفتم بیمارستان باز هم اومده بود پسرش قراره برای سومین و ایشاله اخرین بار جراحی بشه تا مجرای ادراری تنگش رو ترمیم کنن. قیافه اش تغیییر کرده بود یعنی فکر کنم اثر کلاس های آرایشگریه. من رو که دید آمد گفت باهات کار دارم. گفتم خیره. خندید و گفت" اره خیره خیره می خوام در مورد یکی تحقیق کنم. یه نفر این جا ازم خواستگاری کرده می خوام نظرت رو بپرسم چی کار کنم". چشماش می خندید. خوشحال شدم توی دلم خدا رو شکر کردم و گفتم ایشاله عاقبت به خیر بشه. اسم طرف رو آورد و گفت که طرف ازش شماره گرفته و چند بار بهش زنگ زده و با هم بیرون هم رفتن. دلم هری ریخت. گفتم خواستگاری چی؟ گفت هنوز رسما نه ولی خیلی بهم می گه دوستت دارم و ... نمی دونستم چی بگم همین طور ی نگاش می کردم به چشم های مشکیش که از شادی برق می زد یعنی گاهی زن ها انقدر احمقند. حس بدی داشتم. آخه ما همه طرف رو می شناسیم وقتی دوره اش توی بیمارستان شروع شد همین طوری قاپ چند نفر رو ... بعد بچه ها فهمیدند اصلا طرف این کاره اس و در آن واحد با ... بعد هم بدتر از همه فهمیدیم زن و بچه داره توی شهرستان و ... طرف طوری هم کاراش رو انجام می ده که دمش هیچ وقت توی تله نمی ره و حالا با مادر مریض... یخ کرده بودم . گفت چی شد؟ گفتم فکر می کنم ادم مناسبی برات نیست. اخم کرد و با عکس العملی که اصلا انتظارش رو نداشتم گفت چرا چون من دیپلم ندارم اون تحصیلکرده اس ؟" گفتم: نه چون می شناسمش و اون با خیلی ها همین رفتار رو  داشته. گفت ولی اون واقعا دوستم داره ... بعد شروع کرد رفتارهای اون رو که مثلا معنی دوست داشتن می داد تعریف کردن فهمیدم فایده نداره حرف زدن. بیشتر از اون چیزی هم که باید پیش رفته. می دونستم که طرف به زودی دوره اش تموم می شه و می ره جایی که عرب نیانداخت. می دونستم این دختر بدبخت سرکاره. و من توی صورت قشنگ این دختر حس هایی رو می دیدم که خیلی زیبا بود حس رهایی بود غرور، عشق، سعادت، به حقیقت پیوستن آرزوهای دیرین، دوست داشتن و ... همین حس های زیبا و قشنگ حتی اگر صرف نظر کنیم از این که در این مورد زیرمجموعه حس بزرگ تری به نام حماقت هستند از قلب ساده و پاک و معصوم یک دختر بیست ساله جنوب شهری بیرون می آد دختری که می خواد زندگی کنه تا اون تجربه بدبختی زودهنگامش رو جبران کنه. دختری که حالا یک مادر هم هست هر چند مادری رو بلد نیست چون قبل از مادری باید همسری می کرده. دختری که توی سرنوشت تلخ خودش گم شده و حالا... این حس های زیبا. عجیب فکر می کنم پتانسیل تبدیل شدن به هر حسی رو دارن خشم، نفرت، خشونت و حتی میل به کشتن ..

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱۱ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |