یکی از میان قدیسین

توی اتاق دو تخته دو مریض هر دو کودک، سرطانی، دو پزشک مختلف با سابقه بالای  ویزیت می شوند. هر دو تا مادر پارچه ی سبز به دست بچه شون بسته اند.

نمای اول:

مادر: دکتر دیروز خواهرم که رفته بود مشهد زنگ شد کلی برای بچه ام دعا کرده. کلی خودم نذر کردم اگه این بار شیمی درمانیش جواب بده اگه این بار بدنش جواب بده...(بغض و گریه)... جون بچه ام بعد از خدا دست شماست... این پارچه رو هم حاجی داشتیم برام با آب زمزم متبرک کرده بسته ام دور دستش...

دکتر شماره ١: مادر توکل به خدا کن ما وسیله ایم. تلاشمون رو می کنیم. اما شفا دهنده اونه. توکل به ائمه کن. جواب می گیری... حتما جواب می گیری...

کامنت من: از این طور برخوردش حس خوبی به مادر دست داد. دلش می خواست دست دکتر روببوسه. حس خوبی هم به من دست داد خیلی خوب برخورد کرده بود.  داشتم فکر می کردم چه قدر انسانی برخورد کرده و کاش همه...

 

 

 

نمای دوم:

دکتر شماره ٢: این سبزبندها چیه بستی به قد و بالاش. باز کن بابا. باز کن نفس بکشه.

مادر: ا... دکتر اعتقاد ندارین اینا رو حاجی آورده برای من و تخت بغل دستیمون متبرکه. با آب زمزم. اعتقاد ندارین. ولی من شفای بچه ام رو از خودش خواسته ام. خیلی خواسته ام...

دکتر شماره ٢: اعتقاد ... هه... (بعد به سمت بیرون اتاق به راه می افتد در حالی که قطاری از دانشجوهای پزشکی و پرستاری دنبالش هستن و همین طوری زیر لب طوری که فقط آن ها بشنوند می گوید) سی ساله بچه هایی مثل این زیر دستم هستن مادرایی دیدم طوری ضجه می زنن که دل سنگ به رحم میاد ولی اون... اونی که این پارچه های سبزشون رو براش می بندن... فقط هر کسی رو دوست داشته باشه خوب می کنه و اکثریتشون رو هم خوب نمی کنه ولی این ها باز هم پارچه سبز می بندن...هه... امام حسین.. ائمه...هه..

کامنت من: چه بی شعور چه طور می تونه اعتقادات مردم رو حتی اگه خودش بهشون معتقد نیس به مسخره بگیره این با اصول اخلاقی پزشکی مغایرت داره... ولی ... ای خدا خودت می دونی که داشت حقیقت رو  می گفت. 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۱ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |