یکی از میان قدیسین

هنوز صورتش از اشک خیس بود. با صدای کودکانه ای که از گریه و جیع و داد زیاد خش دار و گرفته بود، در اتاق را به ما نشان داد و گفت: برین بیرون دوستتون ندارم. برین بیرون... همکارم در حالی که وسایلش را جمع می کرد گفت: وای پدرم در اومد چه بد رگ بود عین سیب زمینی... بعد از اتاف بیرون رفت. دو تا از دانشحوها کنارم ایستاده بودند و قربان صدقه کودک می رفتند. او با ترس نگاهمان می کرد و با انگشت اشاره در اتاق را نشانمان می داد. عروسک سگ مانند پشمالویش را از گوشه تخت برداشتم و صدایم را تغییر دادم: ستایش چرا گریه می کنی؟ ناباورانه تگاهی به دهان من و نگاهی به هاپویش انداخت و  گفت: خانومه امپول می ژنه دوستش ندارم. دوباره هاپو شدم گفتم: خوب تو هم به من آمپول بزن. بعد از توی جیبم یک سرنگ دو سی سی در آوردم. با ترس نگاهم می کرد با دیدن سرنگ وحشت کرد و خودش را عقب کشید. سرسوزن را روی سرنگ سوار کردم و سرپوش آن را برداشتم. چشم هایش را با وحشت به حرکات من دوخته بود. دست های کوچک و تپلش را گرفتم و سرنگ را اهسته توی یکی از دست هایش گذاشتم و هاپویی گفتم: حالا دکتر ستایش بیابرای من امپول بزن. چشم هایش برقی زد. با صورت گرد و معصومش ناباورانه نگاهم کرد. وقنی سرنگ را توی دست هایش دید عروسک به سمت خود کشید. کم کم انگار ترسش ریخت. صورتش را جلوتر آورد. گوشه چشم هایش تا وسط های لپ های گرد و سرخش رد اشک خط سفیدک زده ای جا گذاشته بود. ابروهای کم پشتش را با حالتی متفکرانه و جدی در هم کرد. اهسته دستم را عقب کشیدم. هاپو شدم و گفتم: یالا دیگه آمپول بزن. عروسک را باز هم جلوتر کشید و سوزن را محتاطانه در جایی درست روی شکم نرم و پارچه ای اش فرو کرد. هاپویی گفتم: ای ای دردم اومد نزن خانم پرستار نزن. باز به دهان من و یعد عروسک نگاهی کرد. گوشه لبش لبخندی کم رنگ نشست. حس پیروزی و شعفی که از التماس هاپو گرفته بود صورت کودکانه اش را از باز کرد. سوزن را در آورد و این بار جسورتر از قبل توی شکم عروسک فرو کرد. باز هاپویی التماس کردم. خندید. ابروهای در هم گره شده اش را باز کرد و با حرکاتی سریع و بی رحم سوزن را محکم و محکم تر چندین بار به بدن قربانی اش فرو کرد و در آورد و از ته دل خندید. التماس های من (هاپو) شادمانی کودکانه اش را بیشتر و بیشتر می کرد. قیافه اش دیگر معصومیت قبل را نداشت. مثل شکنجه گری  بی رحم ضربات پی در پی سوزن را توی بدن عروسک مورد علاقه اش حواله می کرد و از التماس های او بیشتر به وجد می آمد. دستم را جلو بردم و سرسوزن سرنگ را در آوردم. با اخم نگاهم کرد و گفت: می خوام آمپول بزنم هاپو اوب (خوب) بشه. گفتم: هاپو خوب شد حالا بخوابه. رضایتمندانه نگاهم کرد و گفت: باشه. به دانشجوها گفتم یادتونه سر کلاس گفتم بعد از پروسیجرهای دردناک اجازه بدین بچه همون کار رو انجام بده تا تخلیه بشه. بعد به مادرش گفتم: ایشاله زودتر خوب بشه. مادرش در حالی که به مچ دست بچه اشاره می کرد گفت: خوب می شه. نذر حضرت ابولفضله. از اتاق بیرون امدم در حالی که چشمم روی پارچه ساتن سبزی که دور مچ دستش گره زده بودند خیره مانده بود.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٩ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |