یکی از میان قدیسین

وقتی وارد بخش شدم همکارانم روی یک بیمار خم شده و داشتند او را احیای قلبی می کردند. چیز عجیبی نبود. در بخش آی سی یو در هر شیفت حداقل یکی داشتیم. کنار آنها به تماشا ایستادم. نمی دانستم تشخیص بیمار چیست چون دیروز که می رفتم هنوز در بخش ما بستری نشده بود. اما فرقی نمی کرد. علت مرگ هر چه باشد راههای برگرداندن  به زندگی یکسان است. آ به معنای باز کردن راه هوایی، ب به معنای دادن نفس به ریه های بیمار و س نشانه ماساژ قلبی است. در نهایت همه، د به معنی دادن داروهایی برای تقویت قدرت قلب و ادامه ضربان آن است. این چهار اصل تمام آن چیزی است که ما برای حیات دوباره بخشیدن به تمام انسانها انجام می دهیم. با وجود تمام اصول و دستورالعمل هایی که در کتب پزشکی برای موفقیت احیای قلبی نوشته می شود، برگشتن بیمار نه دست ما و نه دست خودش است. پرستار صبحکار که داشت با آمبوبگ (کیسه ای برای پرکردن ریه ها از هوا) به بیمار نفس می داد با دیدن من گفت جلوی در بیمارستان یک موتوری پرتش کرده و رفته، همین الان از اورژانس آوردندش بالا،  تا گذاشتیم روی تخت "رفت" (اصطلاحی که برای ایست قلبی بکار می رود). جلوتر رفتم و به بیمار نگاه کردم. مردی میانسال، کمی چاق با صورتی کامل اصلاح شده و تمیز بود. پیراهن و شلوارش اتو کشیده و مرتب بودند. حلقه ازدواج بزرگی در دست چپش خودنمایی می کرد. بیشتر مردان به سن و سال او که در اطراف من زندگی می کردند حلقه ازدواجشان را حتی به یاد نمی آورند. باید موقع تصادف تنها بوده باشد چون موقع ورود به بخش هیچ فرد نگرانی را پشت در ندیدم. به کجا می رفت یا از کجا می آمد؟ شغلش چه بود و خانواده اش چه کسانی بودند؟ معمولا برای ما هیچ کدام از این سوالات مطرح نمی شود. آنها برای ما بیمار هستند. هر کدام به شماره تختشان خوانده می شوند. در یک ساعت از شبانه روز بی خبر می آیند و بعد هم بی خبر می روند. اینکه به کجا می روند هم مهم نیست. یا می میرند که برای کسی که در آی سی یو کار می کند اصلا چیز غیرمنتظره و عجیبی نیست و یا حالشان بهتر می شود و برای ادامه درمان به بخش ها منتقل می شوند. سرنگ هایی که قرار بود زندگی دوباره را به رگهای مرد تزریق کنند یکی بعد از دیگری پر و خالی می شد. پزشک تند تند دستوراتی را صادر می کرد و بقیه با عجله اجرا می کردند.

 تلاش های همکارانم بی نتیجه بود و پزشک دستور خاتمه عملیات را صادر کرد. نوشین که با من عصرکار بود گفت: سریع جمعش کنید تخت خالی شود یک مریض قرار است از بخش دو به اینجا منتقل شود. پزشک اخم هایش را در هم کرد گفت نمی گذارند نفس تازه کنیم. برای اولین بار بعد از هشت سال از لحن حرف زدنشان احساس تنفر کردم. یادم آمد که وقتی دانشجو بودم و توی کارآموزی، پزشکان و پرستاران را می دیدم که راجع به مردن یک مریض چقدر عادی حرف می زنند به گریه می افتادم. اما بزودی خودم هم مانند آنها شده بودم. به صورت میت نگاه کردم. تا دقایقی پیش، او یک انسان زنده بود. درست در همان لحظاتی که من لیوان چای صبحانه امرا بالا می کشیدم، او هم نفس می کشید، احتمالا داشت ریشهای خود را می تراشید، یا لیوان چای بدست دنبال ست کردن لباسهایش بود. سر و شکلش نشان می داد که باید در یک شرکت معتبر کاره ای باشد، احتمالا زمانی که من از خانه خداحافظی کرده بودم او هم کیف سامسونتش را برداشته و از خانه بیرون زده بود. شاید جلسه ای با سهامداران شرکتش داشته یا قرار مهمی با یک مشتری دست به نقد و یا شاید در حال رفتن به یک بانک تا چک میلیونی خود را نقد کند. در هر حال او الان اینجا روی تخت سفید و پایه بلند احیای قلبی درست وسط بخش، تنها و بی حرکت دراز کشیده است. آرام و بی صدا. گویی هرگز صدایی از او شنیده نشده است. احتمالا این بیمارستان در مسیر همیشگی اش بوده است. شاید محل کار یا منزل او همین نزدیکی ها شاید درست در همسایگی بیمارستان باشد. شاید هر روز برای رفتن به محل کارش از کنار بیمارستان رد می شده است. اگر با تاکسی اینجا می آمده حتما با دیدن تابلوی بیمارستان، کرایه را می داده و پیاده می شده است. اما مطمئنا هیچوقت حتی تصورش را نمی کرده است که روزی باید برای همیشه جلوی همین بیمارستان از ماشین زندگی پیاده شود. هنوز به او خیره مانده بودم. چه ناتوان افتاده بود و دستهای بیگانه ها بدنش، دستها و پاهایش، لباسها و حتی شخصی ترین بخش های تنش را لمس می کردند. در وجودم ترحم شدیدی نسبت به این مرد ناشناس مرده احساس می کردم. مرگی چنین بی خبر و غافلگیر کننده را هیچ کس نمی خواهد. اشک در چشمانم حلقه زده بود و بغض گلویم را می فشرد. صدای نوشین من را به خود آورد.

می بینم که تحت تاثیر قرار گرفته اند خانوم. گفتم حال خوبی ندارم. سرما خوردگی را بهانه کردم. نوشین لوله داخل تراشه مرد را که برای دادن تنفس گذاشته شده بود خارج کرد. وقتی سر ورم کرده اش از میان دستهای نوشین رها شد، لخت و شل به سمتی که من ایستاده بودم برگشت و بی حرکت ماند. قیافه اش حالا کاملا مشخص و واضح شده بود. چقدر شبیه قیافه هایی بود که هر روز می دیدم. حالا نوشین سرم های وصل شده به دستهایش را هم خارج کرده و بیمار آماده رفتن زیر ملافه سفید و انتقال به سردخانه بود. برای اینکه کاری کرده باشم جلوتر رفته و دستهای مرد را که آویزان از کناره های تخت پایین افتاده بود کنار بدنش قرار دادم. پرسیدم آدرسی کارت مشخصاتی موبایلی چیزی.

نوشین گفت گویا توی شلوغی بعد از تصادف کیف و موبایلش را زده اند. وقتی آوردند اورژانس چیزی همراهش نبود. به نیروی انتظامی خبر دادند در حال پیگیری است. تو انگار چیزی ات است؟ نکند او را می شناسی؟

جوابی ندادم. می دانستم صدای بغض گرفته ام هر دروغی را لو می دهد. به اطرافم نگاه کردم. بخش خلوت شده بود. پرستاران صبحکار رفته بودند و پزشک کشیک هم در اتاق خودش آنطرف بخش داشت با تلفن حرف می زد. روی صندلی کنارم نشستم و گفتم نوشین جان ببخشید یک مشکل شخصی داشتم حالم اصلا خوب نیست بگذار کمی در خودم باشم. بعد انگار تازه متوجه موقعیتم شده باشم ادامه دادم ببخشید خیلی زود بلند می شوم کمکت می کنم. با نوشین خیلی صمیمی نبودم. نمی دانستم رفتارم را چطور تعبیر می کند. اما بهرحال من نمی توانستم در جمع و جور کردن آن مرد به او کمک کنم. نوشین با خونسردی کاملی که همه ما سعی می کردیم در چنین موقعیت هایی داشته باشیم وسایلی را که برای احیای مرد بالای سر و روی میز کنار تخت او ریخته شده بود جمع کرد و توی سطل آشغال انداخت. بعد چند گلوله پنبه ای برداشت  و روی سوراخ های ناشی از فرو کردن سوزن برای رگ گیری که حالا با خارج کردن آنها در حال خونریزی بودند، گذاشت و فشار داد. دو گلوله پنبه ای دیگر روی چشم های بسته  مرد قرار داد و بعد دو شست پاهایش را با باند کنار هم بست. وقتی می خواست شست های دستش را هم ببندد گفت آخی حلقه اش را ببین شبنم، طفلک زنش.

بغضم ترکید و در مقابل چشمان حیرت زده نوشین و پزشک بخش که با صدای من موبایل به دست از اتاقش بیرون آمده بود یک دل سیر گریه کردم. نوشین کنارم نشست و دستهایم را گرفت و درحالی که همزمان می خواست هم من را دلداری بدهد و هم به نگاه پر از سوال پزشک جواب دهد، گفت عزیزم برای تمام ما گاهی پیش می آید که برای بیماری ناراحت شویم و احساساتمان جریحه دار شود بالاخره ما هم انسانیم هر چقدر هم سابقه کار داشته باشیم هر چقدر هم این کار برای ما عادی شود باز هم گاهی می شکنیم. حرفهایش برایم تکراری بود، بارها خودم این جملات را برای دلداری پرستارهای تازه کاری که با دیدن هر بیماری دچار غلیان احساسات می شوند، بکار می بردم. احساس شرمندگی کردم. از زمانی که وارد بخش شده و شیفتم را شروع کرده بودم، مثل آدم های حیران وسط سالن ایستاده و به کار کردن بقیه خیره شده بودم و حالا هم این گریه و نیاز به دلداری درست در زمانی که می دانستم کار بخش چقدر زیاد است. از همه بدتر اینکه خودم هم نمی دانستم برای چی گریه می کنم. برای این مرد یا برای خودم. مهربانی نوشین را با فشردن دستش پاسخ داده و بلند شدم. احساس سبکی می کردم. به طرف بیماران دیگر رفتم تا کارهایشان را انجام دهم اما تا زمانی که جسد آن مرد ناشناس را از بخش بیرون بردند به او نگاه نکردم.

,

 

 


,

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱۳ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |