یکی از میان قدیسین

 مهر ماه سال 1374

ساعت 1 نیمه شب بخش اورژانس هنوز شلوغ بود. بیماران دچار حمله قلبی، خونریزی گوارشی، سکته مغزی، التهاب کیسه صفرا، یکی دو تا تصادفی که باید به اورژانس جراحی منتقل می شدند. بالای سر هر بیمار یکی دو تا رزیدنت سال اول تا سوم، دو سه تا انترن، چند نفر از همراهان بیمار و یکی دو تا پرستار همهمه ای ایجاد کرده بود که برای کارکنان بخش های اورژانس چیز عجیب و تازه ای نبود. اما این شلوغی موجب نشد حضور آن دو زن با قیافه های تابلو و لباس و آرایش جلف و زننده نظر همه را به خود جلب نکند. اول از همه نگهبان که البته معمولا واکنشی به حضور آدم های عجیب  و غریب نشان نمی دهد، به طرفشان دوید. حرکات سر نشان می داد پیله کرده تا بداند مشکلشان چیست بلکه راهنمایی کند (این البته از جمله موارد عجیبی بود که آن شب می توانستی ببینی چون معمولا اگر یک بیمار روبه موت هم می آمد و کمک می خواست هیچ نگهبانی از جای خودش تکان نمی خورد). هر دو زن با کمک نگهبان به سمت تنها تخت خالی بخش رفتند. دو سه تا از رزیدنت ها البته فقط بر حسب وظیفه!! به سمت آنها رفتند تا شرح حال بگیرند. زن جوانتر که در واقع بیمار او بود رنگ به چهره نداشت و تلو تلوخوران در حالی که از بازوی دیگری آویزون شده بود جلو می آمد. همراهش زن سی و دو سه ساله با حالتی از بی عاری اعلام کرد که از سر شب پهلوی راست پایین شکمش درد گرفته است. وقتی حرف می زد از بین لب های آغشته به رژ لب تریاکی رنگ غلیظش دندان هایش که در جلو از هم فاصله داشت و کمی به زردی می زد حالتی ناخوشایند را در شنونده ایجاد می کرد. بوی عطر و سیگارش ملغمه ای تهوع آور را به وجود آورده بود. از دور که نگاه می کردم، چند پزشکی که برای معاینه و شرح حال به او نزدیک شده بودند بعد از دو سه کلمه چند قدمی از زن فاصله می گرفتند. بعد از چند دقیقه زنی که پسرش در تخت بغلی آنها خوابیده بود به حالت اعتراض به سمت پرستارها آمد که: چرا این رو آوردید اینجا کنار پسر من خوابوندید. بچه من عذبه. این زنه هم که معلومه چیکاره اس. نمی شه جاش رو عوض کنید. بوی عطرش... مسئول شیفت که زن کلا بدخلقی بود از آن طرف سکوی پرستاری داد زد: اگه نجابت پسرعذب شما با بوی عطری که از چهار متری می آد به خطر می افته بردار ببرش جای دیگه. اینجا که بیمارستان خصوصی نیس دستور می دی... زن غرغر کنان دور شد و پرده های دور تخت پسرش را کامل کشید تا هیچ منفذی باز نماند مبادا مولکولی از بوی زن به مشام پسر اوور دوز شده اش برسد. بخش کمی شلوغ تر شده بود. دو سه تا از انترن هایی که ساعت شیفتشان تمام شده بود توی بخش دیده می شدند. این طرف و اون طرف می رفتند و هر چند وقت یک بار نیم نگاهی به زن افتاده روی تخت آخر بخش اورژانس می انداختند. احتمالا از طریق دوستانشان از حضور او مطلع شده بودند و برای این که از این لطف نطلبیده بی مراد نمانند قید دوساعت خواب شیفت شب را زده و به سمت اورژانس دویده بودند. حال آن که برای کارهای دیگر باید آن ها را به تمام مقدسین عالم قسم می دادی که پا توی اورژانس بگذارند و کاری برای مریضی انجام دهند. رزیدنتی که بالای سر دخترک بود به طرفمان آمد و گفت : احتمالا شکم حاده با اورژانس جراحی تماس بگیرید اتاق عمل رو آماده کنند مریض باید اعزام شه اونجا. رفتم تا زن را آماده انتقال کنم. از نزدیک آن چیزی که انتظارش را نداشتم دیدم. روی تخت دخترکی 17- 18 ساله خوابیده بود. با بدنی نحیف و لاغر و پوستی به رنگ مهتاب. هر از گاهی چشم های عسلی رنگش را باز می کرد و با ناله ای ضعیف کمک می خواست. عرق سرد روی بدنش نشسته بود و وقتی دستش را برای بستن کاف فشارسنج گرفتم کاملا سرد بود. با وجود تمام لباس های جیغ و جلفی که به تن داشت و از میان آن نقاب رنگینی که از سرخاب و سفیداب به صورتش زده بود، چهره دخترکی معصوم را می دیدی که به غایت زیبا بود. من اعتراف می کنم که تا آن لحظه چنین زیبایی را در هیچ صورتی ندیده بودم و بعد از آن هم ندیدم. کاملا هوشیار نبود اما می توانستی التماسی را که از نگاهش با ورود هر کدام از ما به محوطه تختش بیرون می ریخت حس کنی. به آرامی صدایش کردم و نامش را پرسیدم. پاسخی نداد. برای گذاشتن روی برانکار جراحی همراهش را صدا زدم. اما او رفته بود. نگهبان او را دیده بود که به بهانه تلفن کردن به خانواده دختر از بخش خارج شده و دیگر برنگشته بود. با کمک یکی دو نفر همراه دیگر دخترک که دیگر بیهوش شده بود را روی تخت برانکار گذاشتیم. قبل از خروج از بخش انترنی که همراهش بود او را برگرداند. ایست قلبی کرده بود. عملیات احیا را شروع کردیم. لوله گذاری، اکسیژن رسانی و ماساژ قلبی. دست آخر سرنگ های دارویی که پر و خالی می شدند. من کناری ایستاده بودم به عنوان دانشجوی پرستاری نباید در احیا حضور فعال می داشتم. صورت دختر را نمی دیدم. پزشکی که او را ماساژ قلبی می داد جلوی دید من را گرفته بود. زل زدم به دست ها و پاهای لاغر و سفیدش با ناخن های بلندی که لاک نقره ای رنگی به آنها زده بود. یکی از دستهایش از لبه تخت آویزان شده بود و با هر ماساژ تکانی می خورد و دوباره لخت و بی رمق آرام می گرفت. رزیدنت ارشد که دستورات را صادر می کرد عرق کرده بود. او هم دلش سوخته بود. برای جوانی دختر که با وجود تمام حس انزجاری که از دیدنش به همه دست می داد کسی را راضی نمی کرد به این زودی مردن او را ببینند. اما عفریته مرگ کناری ایستاده بود و به تلاش همه نیشخند می زد و با خونسردی کار خودش را می کرد. تلاش ما هیچ فایده ای نداشت. کسی که ماساژ می داد کنار رفت. صورتش را می دیدم. کم کم عضلات صورت دخترک از آخرین انقباضات باقیمانده از دردی که کشیده بود رها شد و بعد از 45 دقیقه خاتمه عملیات احیا و زمان مرگ دخترک اعلام گردید. وقتی پرستار مافوقم داشت لوله تنفسی را از میان لب های رخ رنگش بیرون می کشید اشک در چشمانش حلقه زده بود. روی برچسب هویتی که برای انتقال جسد به سردخانه بیمارستان درست کردیم نوشتیم: بیمار زن ناشناس. سن نامشخص. بخش اورژانس داخلی. زمان مرگ 2و بیست دقیقه. علت مرگ ایست قلبی ناشی از شوک عفونی به دنبال پریتونیت (التهاب حفره شکم)... پزشک گفت احتمالا آپاندیسش پاره شده بود. اما جواب کالبد شکافی علت مرگ را شوک ناشی از پارگی لوله رحمی به علت حاملگی خارج رحمی اعلام کرد. جسد بعد از سه روز بدون آن که شناسایی شود به پزشکی قانونی انتقال یافت.

 

پ. ن. معمولا مرگ های مشکوک به دستور پزشک کالبد شکافی انجام می شود.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٧ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |