یکی از میان قدیسین

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٤ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

بهش می گم چی دوست داری جایزه بهت بدم حالا که مرد شدی و گذاشتی نمونه مغز استخوان ازت بگیرن حالا که زیاد گریه نکردی و به زمین و زمان فحش ندادی. چی بهت جایزه بدم. دارم فکر می کنم کاش چیزی رو که انتخب م یکنه جزو اسباب بازی هایی باشه که گروه خیر محک دیروز اوردن و سرپرستار ریختشون توی انبار بخش. مثلا یه ماشین کوکی یا یه کامیون که با باطری راه می ره یا مثلا یه توپ پلاستکی رنگی، لاک پشت های نینجای کوچولوی پلاستیکی، یا مثلا عروسک شرک یا چه می دونم مدادرنگی، دفتر نقاشی، پاک کن... خوب مطمئنم هر چی رو بگه توی اون اسباب بازی ها هست دیگه. خیالم راحته که با دل قرص می گم چی می خوای برات بخرم جایزه ... اما باز هم شکست خوردم . خودش رو جمع و جور کرده خیلی محکم می گه یه بسته کامل پفک. نگاهش می کنم موندم که خب که چی یعنی انقدر تو کم توقعی... به کف انتظاراتت قانعی. اخه یه بسته پفک رو که می شه راحت از تعاونی بیمارستان گرفت اورد داد بهت... مامانش با اه و حسرت می گه به خاطر کورتون فشارش رفته بالا دکتر کلا مصرف نمک و هر چیز شور رو براش ممنوع کرده اینم چند وقته گیر داده پفک می خواد مث زنای حامله هوس کرده اونم بدجور تحت هیچ شرایطی هم کوتاه نمی اد با یکی دوتا پفک هم راضی نمی شه یه بسته کاملو می خواد بخوره... من اهی می کشم می رم تا بسته ی اسباب بازی ها رو بیارم بهش نشون بدم و بگم مجبوری از بین اینا یکی رو انتخاب کنی پسرم مجبوری... یادم رفته بود زندگی حتی برای اون هم پر از اجبارهاست هنوز.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱۳ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |