یکی از میان قدیسین

دخترک برداشته با دوست پسرش آمده که من غیبت هایش را از کارآموزی بیمارستان موجه بدانم. پسرک با موهای مدل آناناسی ژل زده و یقه باز تا ناف و شلواری که خشتکش وسط زانوشه و کمربندش روی استخوان سمفزیس پوبیس، سعی می کند خیلی لفظ قلم حرف بزند که یک خورده با فضای بیمارستان ما و ادم هاش غریب به نظر می رسه... استاد راستش ساناز جون و من این مدت یک مشکل کوچیکی داشتیم که حل شد البته، ولی اوضاع روحیمون خوب نبود من هم سر کلاس هام نمی رفتم ایشون هم. ما گفتیم راستش رو بگیم. بقیه می آن می گن بابامون مرد یا مامانمون سی سی یو بود ما مرد و مردونه !! اومدیم راستش رو بگیم...

کار خوبی کردین راستشو گفتین ولی اصلا توجیه خوبی برای بیشتر از شش روز غیبت از کارآموزی ده روزه نیست. طبق قانون دانشکده حتی یک روز غیبت از کارآموزی باید دانشجو درس رو حذف کنه یا این که می افته، ایشون (ساناز جون) که شیش روز غیبت داشته...

شما البته متین می فرمایید ولی ساناز جون حتی اگه می اومد بیمارستان اونقدر به هم ریخته بود که نمی تونست کار کنه این به ضرر مریض هاتون بود که می بینم همه شون هم بچه ان و...

این رو دیگه من تشخیص می دادم که حالش مناسب کار توی بخش هست یا نه بعد هم ببخشید ولی قهر با شوهر هم حتی دلیل موجهی نیست چه برسه به قهر با دوست پسر...

نه قهر نبودیم یه مشکل یعنی ...

من وارد جزییات نمی شم حالا هر چی، کار عملی توی رشته ما البته اگه ساناز جون! توضیح داده باشه می دونین مثل آزمایشگاه فیزیک رشته شما نیس (فهمیدم خودش مکانیک می خونه) که حالا ده جلسه هم نیای به چیزی بر نخوره اینا باید بیان این جا با مریض کار کنن زیر نظر مربی دارو بدن رگ بگیرن سرم وصل کنن ارتباط برقرار کنن...

 درسته ولی ما از نظر خودمون خواستیم صادق باشیم و از شما که به نظر میاد خیلی منطقی و موقر و منصف (جان تو این همه صفت رو تا حالا هیچ کس این طوری درسته حواله نکرده بود بهم) و ..هستین انتظار داریم لطف کنین البته ما جبران می کنیم ولی لطف کنین برای ساناز جون این واحد رو محسوب کنین...

نه نمی شه...

حالا پسرک صداش بلندتر شده و رو به دخترک داره می گه: اینه استاد منطقی تون اینم که مثل همه شونه من الان یک ساعته محترمانه دارم می گم لطف کنین لطف کنین. اصلا شما همه تون این طوری هستین. بی منطق. حتما باید بهتون دروغ بگیم مثلا بگیم ننه مون داره شیمی درمانی می شه بابامون رفته تو کما خودمون مردیم الان از توی قبر اومدیم ...

 اقا چرا داد می زنی این جا بیمارستانه (ساناز جون هم داره سعی می کنه آروم کنه ایشون رو ) بعد با هم بگو مگو می کنن من میام این طرف تا خیلی مزاحمشون نشم وسط دعوای زن و شوهریشون. پسرک هنوز داره بحث می کنه دخترک انگار مستاصله یکی از نگهبان ها می خواد از راهروی بیمارستان بیرونشون کنه. پسرک داد می زنه. بعد با نگهبان درگیر می شه. لحظه ای نمی گذره. کار به کتک کاری می رسه. ساناز جون اون وسط داره سعی می کنه دو طرف رو جدا کنه. پسرک بد جوری تهییج شده. دخترک هم جیغ می زنه. دو سه تا دیگه از نگهبان ها می رسن. یه فکر از ذهنم می گذره که خودم تعجب می کنم چرا زودتر نفهمیده بودم از لرزش دست هاش از مردمک های چشمش، که اندازه چی گشاد شده بود، ازدهن خشک شده اش،  رفتارهای عجیب غریبش. پسرک رو دارن کشون کشون می برن بیرون در حالی که داره داد می زنه و فحش می ده معلوم نیس به کی. به من نیس چون اسم یه پسر دیگه رو می آره. حرف از اینه که سرت رو می برم با همون نامرد کثافت هر دو تون رو سر می برم. دخترکم نگاهی به من می کنه. کیف و موبایلش رو که روی زمین پخش شده بر می داره و دنبال پسرک بیرون می دوه. پرستارها از توی دفتر بیرون اومدن و دارن می آن از من بپرسن چی شده. من دارم به دخترک فکر می کنم به انتخابی که کرده یا شایدم نکرده. کم و بیش می شناسمش دخترکم را. زیبا و احساساتی اس. درونگراس و احتمالا عاشق پیشه. این طور دخترها خیلی زود می رن سراغ کسی که مشغولیت دل و ذهنشون بشه. ولی حتی اون ها هم سلیقه ای باید داشته باشن.  نمی دونم واقعا می شه دخترهای امروز از این پسرهای این تیپی خوششون بیاد. زمان ما هم البته "پسر پانک ها" توی بورس بودن شاید هم خیلی طرفدار داشتن اما مطمئنا کسی دور وبر کسی که مواد می کشید نمی رفت. کسی حتی اسم  پسری رو که وسط خیابون عربده کشی می کرد و فحش می داد، نمی آورد. حالا شکاف نسل ها رو خوب می فهمم. خیلی خوب.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳٠ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۸ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

تو رو خدا این پسر عمه (سمت چپی) که اومده ملاقات پسر داییش (سمت راستی) رو ببینین انقدر جیگر و دوست داشتنی بودن که یک ساعتی سرمون بهشون گرم شد.

 

 

 

تبصره: من فکر کنم "جنون بچه دوستی" گرفتم.

 

این هم کار هنری دانشجوهای هنرمندم روی وایت برد بخش:

 

 

توی بخش سرطان کودکان بعضی ها قطع درمان می شوند یا این که خوب شده اند و دیگه نیازی به شیمی درمانی ندارند مثل این (کلی هم خودشو واسه ما می گیره)

 

 

 

یا قطع درمان می شوند چون از طرف دکتر قطع امید شده اند مثل این (الهی قربون خودت و اون دستبند سبزت برم)

 

بعضی ها هم مثل این تازه آمده اند شروع کنند. توی کدوم گروه بالا باشند ...من نمی دونم. یعنی هیچ کس شاید ندونه. چیزی که من می دونم اینه که جزو شیرین ترین هاس. کلا من از بچه هایی که شستشون رو می مکن خوشم میاد. هر چند باید به ماماناشون آموزش بدیم که این عادت رو ترک بدن.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٢ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

این روزها مابین فیلم هایی که تلنبار شده بود برای تعطیلات خوشمان آمد از این

 

 

و این

 

 

 

واین

 

 

و از مابین کتاب های تلنبار شده از این

 

 

 

 

 

و  این

 

 

 

و " کتاب اوهام" این آقا

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱۱ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |