یکی از میان قدیسین

 مهر ماه سال 1374

ساعت 1 نیمه شب بخش اورژانس هنوز شلوغ بود. بیماران دچار حمله قلبی، خونریزی گوارشی، سکته مغزی، التهاب کیسه صفرا، یکی دو تا تصادفی که باید به اورژانس جراحی منتقل می شدند. بالای سر هر بیمار یکی دو تا رزیدنت سال اول تا سوم، دو سه تا انترن، چند نفر از همراهان بیمار و یکی دو تا پرستار همهمه ای ایجاد کرده بود که برای کارکنان بخش های اورژانس چیز عجیب و تازه ای نبود. اما این شلوغی موجب نشد حضور آن دو زن با قیافه های تابلو و لباس و آرایش جلف و زننده نظر همه را به خود جلب نکند. اول از همه نگهبان که البته معمولا واکنشی به حضور آدم های عجیب  و غریب نشان نمی دهد، به طرفشان دوید. حرکات سر نشان می داد پیله کرده تا بداند مشکلشان چیست بلکه راهنمایی کند (این البته از جمله موارد عجیبی بود که آن شب می توانستی ببینی چون معمولا اگر یک بیمار روبه موت هم می آمد و کمک می خواست هیچ نگهبانی از جای خودش تکان نمی خورد). هر دو زن با کمک نگهبان به سمت تنها تخت خالی بخش رفتند. دو سه تا از رزیدنت ها البته فقط بر حسب وظیفه!! به سمت آنها رفتند تا شرح حال بگیرند. زن جوانتر که در واقع بیمار او بود رنگ به چهره نداشت و تلو تلوخوران در حالی که از بازوی دیگری آویزون شده بود جلو می آمد. همراهش زن سی و دو سه ساله با حالتی از بی عاری اعلام کرد که از سر شب پهلوی راست پایین شکمش درد گرفته است. وقتی حرف می زد از بین لب های آغشته به رژ لب تریاکی رنگ غلیظش دندان هایش که در جلو از هم فاصله داشت و کمی به زردی می زد حالتی ناخوشایند را در شنونده ایجاد می کرد. بوی عطر و سیگارش ملغمه ای تهوع آور را به وجود آورده بود. از دور که نگاه می کردم، چند پزشکی که برای معاینه و شرح حال به او نزدیک شده بودند بعد از دو سه کلمه چند قدمی از زن فاصله می گرفتند. بعد از چند دقیقه زنی که پسرش در تخت بغلی آنها خوابیده بود به حالت اعتراض به سمت پرستارها آمد که: چرا این رو آوردید اینجا کنار پسر من خوابوندید. بچه من عذبه. این زنه هم که معلومه چیکاره اس. نمی شه جاش رو عوض کنید. بوی عطرش... مسئول شیفت که زن کلا بدخلقی بود از آن طرف سکوی پرستاری داد زد: اگه نجابت پسرعذب شما با بوی عطری که از چهار متری می آد به خطر می افته بردار ببرش جای دیگه. اینجا که بیمارستان خصوصی نیس دستور می دی... زن غرغر کنان دور شد و پرده های دور تخت پسرش را کامل کشید تا هیچ منفذی باز نماند مبادا مولکولی از بوی زن به مشام پسر اوور دوز شده اش برسد. بخش کمی شلوغ تر شده بود. دو سه تا از انترن هایی که ساعت شیفتشان تمام شده بود توی بخش دیده می شدند. این طرف و اون طرف می رفتند و هر چند وقت یک بار نیم نگاهی به زن افتاده روی تخت آخر بخش اورژانس می انداختند. احتمالا از طریق دوستانشان از حضور او مطلع شده بودند و برای این که از این لطف نطلبیده بی مراد نمانند قید دوساعت خواب شیفت شب را زده و به سمت اورژانس دویده بودند. حال آن که برای کارهای دیگر باید آن ها را به تمام مقدسین عالم قسم می دادی که پا توی اورژانس بگذارند و کاری برای مریضی انجام دهند. رزیدنتی که بالای سر دخترک بود به طرفمان آمد و گفت : احتمالا شکم حاده با اورژانس جراحی تماس بگیرید اتاق عمل رو آماده کنند مریض باید اعزام شه اونجا. رفتم تا زن را آماده انتقال کنم. از نزدیک آن چیزی که انتظارش را نداشتم دیدم. روی تخت دخترکی 17- 18 ساله خوابیده بود. با بدنی نحیف و لاغر و پوستی به رنگ مهتاب. هر از گاهی چشم های عسلی رنگش را باز می کرد و با ناله ای ضعیف کمک می خواست. عرق سرد روی بدنش نشسته بود و وقتی دستش را برای بستن کاف فشارسنج گرفتم کاملا سرد بود. با وجود تمام لباس های جیغ و جلفی که به تن داشت و از میان آن نقاب رنگینی که از سرخاب و سفیداب به صورتش زده بود، چهره دخترکی معصوم را می دیدی که به غایت زیبا بود. من اعتراف می کنم که تا آن لحظه چنین زیبایی را در هیچ صورتی ندیده بودم و بعد از آن هم ندیدم. کاملا هوشیار نبود اما می توانستی التماسی را که از نگاهش با ورود هر کدام از ما به محوطه تختش بیرون می ریخت حس کنی. به آرامی صدایش کردم و نامش را پرسیدم. پاسخی نداد. برای گذاشتن روی برانکار جراحی همراهش را صدا زدم. اما او رفته بود. نگهبان او را دیده بود که به بهانه تلفن کردن به خانواده دختر از بخش خارج شده و دیگر برنگشته بود. با کمک یکی دو نفر همراه دیگر دخترک که دیگر بیهوش شده بود را روی تخت برانکار گذاشتیم. قبل از خروج از بخش انترنی که همراهش بود او را برگرداند. ایست قلبی کرده بود. عملیات احیا را شروع کردیم. لوله گذاری، اکسیژن رسانی و ماساژ قلبی. دست آخر سرنگ های دارویی که پر و خالی می شدند. من کناری ایستاده بودم به عنوان دانشجوی پرستاری نباید در احیا حضور فعال می داشتم. صورت دختر را نمی دیدم. پزشکی که او را ماساژ قلبی می داد جلوی دید من را گرفته بود. زل زدم به دست ها و پاهای لاغر و سفیدش با ناخن های بلندی که لاک نقره ای رنگی به آنها زده بود. یکی از دستهایش از لبه تخت آویزان شده بود و با هر ماساژ تکانی می خورد و دوباره لخت و بی رمق آرام می گرفت. رزیدنت ارشد که دستورات را صادر می کرد عرق کرده بود. او هم دلش سوخته بود. برای جوانی دختر که با وجود تمام حس انزجاری که از دیدنش به همه دست می داد کسی را راضی نمی کرد به این زودی مردن او را ببینند. اما عفریته مرگ کناری ایستاده بود و به تلاش همه نیشخند می زد و با خونسردی کار خودش را می کرد. تلاش ما هیچ فایده ای نداشت. کسی که ماساژ می داد کنار رفت. صورتش را می دیدم. کم کم عضلات صورت دخترک از آخرین انقباضات باقیمانده از دردی که کشیده بود رها شد و بعد از 45 دقیقه خاتمه عملیات احیا و زمان مرگ دخترک اعلام گردید. وقتی پرستار مافوقم داشت لوله تنفسی را از میان لب های رخ رنگش بیرون می کشید اشک در چشمانش حلقه زده بود. روی برچسب هویتی که برای انتقال جسد به سردخانه بیمارستان درست کردیم نوشتیم: بیمار زن ناشناس. سن نامشخص. بخش اورژانس داخلی. زمان مرگ 2و بیست دقیقه. علت مرگ ایست قلبی ناشی از شوک عفونی به دنبال پریتونیت (التهاب حفره شکم)... پزشک گفت احتمالا آپاندیسش پاره شده بود. اما جواب کالبد شکافی علت مرگ را شوک ناشی از پارگی لوله رحمی به علت حاملگی خارج رحمی اعلام کرد. جسد بعد از سه روز بدون آن که شناسایی شود به پزشکی قانونی انتقال یافت.

 

پ. ن. معمولا مرگ های مشکوک به دستور پزشک کالبد شکافی انجام می شود.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٧ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

حوصله ندارم ها ولی می نویسم.

رفتم نمایشگاه  کتاب ولی مرحوم شدم  تا ساعت 5 (صبح هم با اجازه بنده اولین نفر بودم که وقتی نگهبان در رو باز کرد رفتم تو). اتفاقات جالبش این که 1- عشق من گوهر خیراندیش که البته همه دیگه به اسم شمسی پلنگ صداش می کردند توی یکی از غرفه ها بود کلی همه باهاش عکس انداختند اون هم خیلی باشخصیت جواب همه رو می داد منم دلم می خواست برم بهش یه چیز خوب بگم مثلا این که خیلی معرکه ای ولی حوصله نداشتم فقط کمی نگاهش کردم یه ماچ یواشکی براش فرستادم اومدم

2- جلوی غرفه اختصاصی اثار ع ب د ا ل ک ر ی م    س ر و ش یه خانم سوپر محجبه اومد گفت اقا این یاروتون  (منظورش دکتر س ر و ش بود ) هنوز عقلش نیومده سر جاش؟ مسئول غرفه گفت اتفاقا ایشون هم منتظره امثال شما عاقل بشین. خیلی خوشم اومد از حاضر جوابیش ای دلم می خواست اون زنه رو خفه اش کنم.

3- بعد از خریدی که برای دانشگاه داشتیم (من و مدیر گروه گرامی) توی حمل کتاب ها توسط باربرها یه جا قاطی پاتی شد و ما دیدیم هفت تا کتاب داروهای ژ ن ر ی ک ایران توی کتابهای ما اضافه شده معلوم نیست مال کدوم بنده خداییه مدیر گروه گرامی هم دیدند که این هفت تا درست به تعداد بچه های گروه پرستاری دانشگاهه لطف کردند به هر کدوم از ما به مناسبت روز معلم و روز پرستار نفری یک کتاب نفیس داروهای ژن ریک از کیسه خلیفه دادند.

4 و 5 و 6 دیگه ربطی به نمایشگاه نداره

4- اقا انقدر دلم سوخت برای این پیمان ابدی طفلک بیچاره چند سال تو المان کبری 11 بدلکاری کرد یه مو از سرش کم نشد دو روز نیومده ایران بدبخت رو کشتند چه ابرویی رفت ازمون پیش رفیق های المانیش مخصوصا سمیر. جمعه رفته بودیم بهشت زهرا تشیع جنازه اش بود کلی هم ملت بیکار ریخته بودند اونجا برای احتمالا دیدن هنرمندها و امضا گرفتن.

5- رکسانا خانم هم آزاد شد بیا هی می گین اینجا مهد دموکراسی نیس دیروز گرفتن گفتن این بابا جاسوسه امروز گفتن ما از گناهش گذشتیم برو به سلامت. اصلا خر اینها از کره گی دم نداشت. اما حرف من این نبود. به ارش گفتم به شماها هم می گم اگه من یه وقتی زمانی احیانا به هر دلیل نیاز به وکیل پیدا کردم حتما ع ب د ا ل ص م د   خ ر م ش ا ه ی وکیلم باشه یادتون نره ها.

6- اقا ملت خیییییلی با حالن .ما یه زمان یه خبطی کردیم یک کتابی رو نگاریدیم بعد برای چاپش یک نفر دیگه از همکاران سرمایه گذاری کردند و چون به امتیازش برای ورود به دانشگاه خیلی احتیاج داشت ما اسم ایشون رو هم روی جلد اوردیم به مذاقش خوش اومده حالا امروز می گه فلانی برای کنگره قلب نمی خوای مقاله بفرستی می گم چرا می خوام بفرستم. می گه : نمی شه اسم دو نفر برای یه مقاله باشه.. حالا منم می دونم چی می خواد بگه ها گفتم چرا می شه... خوب پس تو زحمت نکش دیگه من امشب برم البته خیلی کار دارم ها اما اگه فرصت بشه یه چیزی دست و پا کنم به اسم هر دو مون بفرستم... من : باشه من می فرستم اسم تو رو هم می ذارم... بعد فکر کردم چرا؟؟ و من چی باید می گفتم ؟؟این هم یکی از اون مواقعی بود که نتونستم نه بگم و ارامشم به هم خورد و ازش حرصم گرفت و به خودم فحش دادم و اخر سر هم گفتم باشه بابا عیب نداره اونم دوستمه جبران می کنه. ولی یادم افتاده توی این چهار سال بارهایی پیش اومده که می تونسته جبران کنه ولی نکرده؟؟؟؟

7- به وبلاگ همگی سر زدم ولی کامنت نذاشتم فردا می یام می ذارم.

٨- افاضات عسل. بهش می گم عسل چهارشنبه صبح نرو آموزشگاه ببرمت نمایشگاه کتاب. می گه نه مامان چهارشنبه می خوان ببرنمون تاتر عروسکی. می گم خوب عصر چهارشنبه هم که می ری موسیقی پنج شنبه جمعه هم که نمایشگاه غلغله اس نمی شه رفت پس کی بریم نمایشگاه؟ عسل: نمی دونم مامان یه جور برنامه ریزی کن هر سه تاشو برم هم تاتر هم موسیقی هم نمایشگاه. دیگه من نمی دونم خودت می دونی...

٩- دوستان از حال علیرضا پرسیده بودند. هنوز هست همونطوریه.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٢ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٩ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

باید یک چیزی باشه یعنی همیطوری الکی هم می شه؟ بعضی اتفاقات رو می گم. بعد از ١٠ سال نازایی با کلی هزینه به روش لقاح مصنوعی حامله بشی بفهمی سه قلویه کلی مشعوف بشی. بعد دکتر بگه باید بین یک قل با دو تا قل دیگه انتخاب کنی چون دو تا از قل ها از نظر ژنتیکی کاملا مشابه همدیگه ان و یک جفت مشترک دارن (چون از یک سلول تخم تشکیل شدن) قل سوم از نظر ژنتیکی با اینها متفاوته و جفتش هم جدا تشکیل شده و چون حاملگی های چندقلویی توی سن بالا پرخطر محسوب میشه بهتره یکیشون رو بندازی. یا دوقلوها رو یا قل سوم رو ."شما بودین چیکار می کردین؟" این سوالیه که مادر این بچه ازم پرسید با هزار تا سوال دیگه که من جوابی براشون نداشتم یعنی هیچ کس نداره کدوم عالم روحانی، کدوم فیلسوف فرزانه، کدوم حکیم عالیقدر رو سراغ دارید بتونه سوالات این مادر رو جواب بده. خواهش می کنم به من معرفی کنین من سوال زیاد دارم. این مادر می گه: " من دو قلوها رو انتخاب کردم هر کس دیگه ای هم جای من بود این کار رو می کرد. بعد از ده سال نازایی گفتم دو تا بهتره از یکی. به دنیا اومدن. هر دو پسر. گفتند هر دو سالم. ولی نبودند. سالم نبودند بعد از دو سه ماه علائم توی اونها شروع شد. رشد نمی کردند. نمی خندیدند. گردن نمی گرفتن. وقتی که باید بشینن نمی شستند. شده بودن مثل دو تا بچه گنگ که روز به روز بدتر می شدند. علائم اونقدر گیج کننده بود که پنجاه تا پزشک نتونستند تشخیص بدن. بالاخره یک نفر پیدا شد بهمون گفت دردشون چیه یک بیماری نادر ارثی به نام "منکز کینکی هیر". دکتر گفت احتمالا سه تا بیمار منکز بیشتر توی ایران نیست که دو تاش پسرای تو هستن. دکتر گفت اونها هیچ وقت خوب نمی شن تدریجی مس روی سیستم عصبی رسوب می کنه و اعصاب اونها رو توی تمام بدن مختل می کنه تا اینکه بمی.. حالا چند ماهیه که بدنشون اینطوری شده قوس پیدا کرده بهش می گن اپیستوتونوس. اون یکی توی خونه اس لگنش به خاطر همین قوس شکسته. این یکی تشنج کرده اوردم بستریش کردم. می گن انسداد روده پیدا کرده ولی به خاطر این قوسش نمی تونن جراحی یا حتی عکس برداری کنن. می گن باید عمدی قطع نخاعش کنیم تا این قوس برطرف بشه. می دونم اینها برای من بچه نمی شن. نمی دونم چرا با سرزنش خودم تسکین پیدا می کنم. همش می گم چرا تو که سرنوشتت بچه نبود به زور بچه گرفتی از خدا. چرا بین این دو تا و اون یکی، اون رو انتخاب نکردی مگه نه این که اون ژنتیکش با اینا فرق می کرد پس ممکن بود اون سالم باشه و من بچه سالمم رو کشتم. بین این دو تا مریض و اون سالم حکم به موندن اینا دادم. مگه نه این که این بیماری بیشتر توی پسرها بروز می کنه از کجا معلوم اون دختر بوده. اصلا دختر بوده چون سونوگرافی بهم گفت دختره. دکتر می گه اگه اون دختر بوده پس سالم بوده و این مشکل رو نداشته. شما به من بگو جواب این سوال رو از کی بپرسم . چی من رو مستحق این کرد که بدون این که بدونم چی در انتظارمه یک همچین انتخابی رو بکنم؟ چی؟" 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٦ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٤ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

دل آرا اعدام شد. چه کسی مقصر است. خانواده مقتول که از حقی که قانون کشورشان بهشون داده استفاده کردند... قاضی که بر اساس خوانده ها و تعلیمات دینی و قانونی که کشورش مجوز کسب و صدور انها را به وی داده حکم صادر کرده... مسئولین زندان که حکم را اجرا کرده اند چون این وظیفه انهاست و بابت این کار حقوق می گیرند ... وکیلی که سعی کرد تا با بازتاب قضیه در رسانه های خارجی جریانی حقوق بشری راه بیاندازد تا شاید بتواند موکل گناهکار خود را نجات دهد... پدر و مادری که علی رغم تمام دلسوزی های خود نتوانستند به خود بقبولانند که دخترشان قاتل است و باید مجازات شود حتی اگر این مجازات به تلخی پا گذاشتن روی غرور و التماس کردن به اولیای دم باشد... چه کسی مقصر است... سعی می کنم احساساتی برخورد نکنم... سعی می کنم قضیه را سیاسی نکنم... ولی خدایا آیا این حکم توست... تو می گویی اگر کودکی در زمانی که هنوز به سن قانونی نرسیده قتلی را مرتکب می شود باید بعد از رسیدن به سن قانونی اعدام شود... باورش سخته ... خیلی سخته... تضاد... من دچار تضاد شده ام... راجع به دینم. راجع به کشورم. راجع به مذهبم. راجع به اعتقاداتم. راجع به همه چیز. همه چیزهایی که نیاکان من ١۴٠٠ سال جمع کردند و حالا یکباره توی مغزم فرو کرده اند در حالی که هر چه پیش می روم نمی تونم قبولشون کنم چیزهایی رو که به اسم عدالت به اسم قانون به اسم مصالح بشری خونده می شوند ... کسی کمک کنه راهنماییم کنه... کسی حرفی بزنه ...حرفی که می خوام بشنوم این نیست که جمهوری اسلامی مقصره... حرف سیاسی نمی خوام... حرف یک جانبه نمی خوام... حرفی می خوام که عقلم بپذیره... دارم این پست رو می نویسم سرم درد می کنه شاید ساعتی دیگه حذفش کردم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٢ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

الحمد اله الرب العالمین امروز در جشن پرستار با حضور وزیر و رییس دولت مهرورز تمامی مشکلات پرستاران  حل شد و از این به بعد هیچ مشکلی در این حرفه وجود ندارد. رییس دولت مهرورز ضمن تشکر از زحمات تمامی پرستاران فرمودند به حول و قوه الهی من بعد هیچ مشکلی در صنف محترم پرستاری وجود نداشته و این عزیزان می توانند با خیال راحت و طیب خاطر به خدمت خلق مشغول باشند. اهم اقدامات دولت مهروز نهم به پرستاران عبارتند از:

١- افزایش متوسط حقوق پرستاران لیسانس که شب کار،‌شیفت تعطیل و دو شیفت همزمانه کار می کنند و در روزهای عید و عزاداری ها نیز بیماران را تنها نمی گذارند از ٢۵٠٠٠٠ تومان به ٢۵٠٠٠٠٠تومان  و افزایش متوسط حقوق پرستار فوق لیسانس و پرستاران متخصص از ٣٠٠٠٠٠ تومان به ٣٠٠٠٠٠٠ تومان.

٢- اختصاص درصد بالایی (حداقل ٢٠ درصد) از تعرفه های درمانی بیماران به پرستاران بیمارستان (لازم به ذکر است برای حفظ احترام این رقم هنوز هشتاد درصد تعرفه اختصاصی درمانی برای پزشکان می باشد لذا پزشکان می توانند خیالشان راحت باشد که هنوز درصد بسیار بالایی از سود درمانی را به جیب می زنند)

٣- بیمه جانی پرستاران برای حمایت آنها در برابر خطراتی مانند کتک خوردن از همراهان بیمار،‌ابتلا به بیماری هایی مانند ایدز و هپاتیت از طریق بیماران و غیره (لازم به ذکر است که در حال حاضر پرستاران برای بیمه خود خودشان باید حق بیمه بپردازند)

۴- کاهش ساعت کاری پرستاران از ۴۶ ساعت کار در هفته به ٣٠ ساعت  کار درهفته و اختصاص مزایای دوبرابر برای حضور در بیمارستان در روزهای تعطیل و اعیاد و شبکاری ها (ایشان فرمودند یعنی تا حالا پرستارانی که روزهای تعطیل بیمارستان کشیک می دادند حقوق مساوی با روز غیر تعطیل می گرفتند... جدی... چرا صداشون در نیومد.. آقا دوبرابر کنید. شیفت روز تعطیل طبق قانون جهانی باید دوبرابر باشه)

۵- شیرفهم کردن دانشجویان پرستاری که این یک شغل خدایی است و باید همانند نیاکان پرستار خود به رضای خدا بیاندیشند و انتظار تامین مالی اجتماعی و رفاهی از این شغل نداشته باشند (در راستای صحبت یکی از مسئولین عزیز مبنی بر اینکه مشکلات پرستاران از زمانی شروع شد که آنها فراموش کردند شغلی خدایی دارند و باید برای رضای خدا کار کنند)

۶- شیرفهم کردن مردم عادی که پرستاری با آمپول زنی و خدمه بودن و .... فرق می کند و پرستاران تنها مسئول اجرای دستورات پزشک نیستند و برای مسئولیت های تخصصی خود از دانشگاه با مدارج لیسانس فوق لیسناس و دکترا فارغ التحصیل می شوند (رییس دولت فرمودند این بعد قضیه نیاز به همکاری اقشار مختلف مردم داشته که طی سفرهای استانی ایشان با تلاش های فراوان هیئت دولت قضیه حله)

٧- اجتناب از خصوصی سازی و شرکتی سازی استخدام پرستاران که موجب سوء استفاده های فراوان مسئولین بیمارستان های مختلف می گردد.

٨-...

٩-...

لازم به ذکر است به دلیل عدم حوصله و ضیق جا از ذکر ما بقی اقدامات دولت ن ه م در این پست اجتناب می شود.

 

 

 

راستی یادم رفت اسم این پست رو بنویسم "خواب و خیال پرستاران" فکر کنم بد نباشه.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۸ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

من: برای کودک 10 ساله دچار شکستگی مچ دست اولویت اقدام پرستاری چیست؟

دانشجو: آموزش استفاده از عصا.

.

.

.

.

من: مهم ترین علائم عفونت ادراری در نوزادان چیست؟

دانشجو: شب ادراری،‌ بی اختیاری ادرار.

 

 

پ. ن. من یا پت هستم یا مت. صبح سه ساعت یک سری اطلاعات data برای آنالیز آماری توی فایل SPSS وارد کردم بعد save  کردم بعد از نهار اومدم هر چی گشتم پیداش نکردم حتی نمی دونم به چه اسمی بود. دوباره از ساعت 1 تا الان که 4 باشه اطلاعات وارد کردم این دفعه 8 جا save کردمشون. اگه یکی از دانشجوهای فوق الذکر این نوشته را بخواند می گوید چه نابغه ان این اساتید.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٧ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

این پست رو به دعوت جینای عزیز در مورد بزرگترین ترس های زندگیم نوشتم. راستش وقتی فکر کردم دیدم ترس های زیادی داشتم و به این نتیجه رسیدم که کلا ادم ترسویی هستم . حالا چند تا از اونها رو اینجا آوردم. به ترتیب اتفاق:

١- بوشهر، پایگاه هوایی، خانه های سازمانی،‌٧-٨ ساله بودم. روبروی خانه های ما خانه های نیمه ساخته و متروکی بود که نمی دونم چرا کسی اونها رو تکمیل نمی کرد و اونجا محل جالبی برای بازی ما بود. ظهر یک روز گرم، من در خلوت مطلق داشتم بیرون از خونه بازی می کردم. چیز زیادی با اون خونه ها فاصله نداشتم. مردی از داخل خانه ها اومد بیرون یک لونه گنجشک دستش بود با سه چهار تا جوجه که دهانش رو برای گرفتن غذا باز و بسته می کردند. به من گفت: بیا اینجا این جوجه ها مال تو بهت بدم. من مکث کردم. وسوسه برانگیز بود. اون جوجه ها. خیلی دوست داشتم جوجه گنجشک می داشتم. بعدش می تونستم کلی به بقیه پز بدم. تلاش های زیاد من و دوستام برای دستیابی به لونه گنجشک ها همیشه با شکست مواجه شده بود. کمی جلوتر رفتم. مرد خندید. خنده ای موذیانه. چیزی انگار به من گفت فرار کن. برگشتم به سمت خانه و دویدم تا می تونستم... تا به در خانه نرسیدم از پا نایستادم. قلبم داشت توی دهنم می اومد. هنوز نیشخندش توی ذهنم مونده و ترسی که تا مدتها بعد موجب شد تنهایی به سمت خونه خرابه ها نرم.

٢- باز هم بوشهر،‌پایگاه هوایی، ظهر یک روز گرم دیگه. در حال دوچرخه سواری به طرف خانه دوستم. کنار خانه آنها پایم را از رکاب دوچرخه زمین گذاشتم. کنار پایم خش خشی احساس کردم. نگاه کردم. ماری کنار بوته ها در ١٠ سانتی متری پای من چنبره زده بود. سرش را کمی قائم نگه داشته و میخ من شده بود. دوچرخه را پرت کردم و با تمام سرعتی که داشتم فرار کردم. هنوز هم فکر می کنم با اون فاصله ای که داشتم و با اون ژستی که اون برای نیش زدن گرفته بود کلی شانس آوردم.

٣- باز هم بوشهر. باز هم پایگاه هوایی ٩- ١٠ ساله بودم همبازی دخترو پسرهای همسایه. شاهین و شهرزاد با پدری بداخلاق و خشمگین که حسابی دست بزن داشت. شاهین بچه تخس و شیطان و ناآرامی بود که هرچقدر کتک می خورد آدم نمی شد. یک روز از من و شهرزاد خواست در نجات دادن چند تا کبوتر که توسط مردی خبیث زندانی و شکنجه می شدند کمکش کنیم. برای اثبات حرفش کبوتری را نشان داد که بالهایش را مرد بریده بود (این کار را کبوتربازها می کنند و من نمی دانستم) با تصور رسالتی خدایی به طرف خانه مرد راه افتادیم. خانه های سازمانی هر کدام اتاقی را در خارج داشتند به نام اتاق سرباز که در واقع برای گماشته های ارتشی ها بود ولی بیشتر از آن به عنوان انبار استفاده می شد. مرد کبوترهایش را در آن اتاق نگهداری می کرد. داخل اتاق شدیم شاهین گونی آورده بود و داشت کبوترها رو توی آن می ریخت. صدای نفس های عصبانی پشت سرمان احساس شد.. برگشتیم سمت در. مرد بود. ابروهای گره کرده. خشمگین، لبش را می گزید. خیز برداشت به سمت ما. من و شهرزاد از کنار دستش فرار کردیم.من توی عمرم هرگز اونطور ندویده بودم. از اول هم قلب درست حسابی نداشتم. میونه راه از هوش رفتم... وقتی بالاخره برگشتم خونه. مرد کبوترباز در حالی که بازوی شاهین توی دستش بود داشت با پدر او صحبت می کرد. بابای شاهین مهلت نداد چنان به جون اون افتاد که نتیجه اش دماغ خونی، دست شکسته و دندان خردشده شاهین بود. شهرزاد توسط مادرش در جایی که هیچوقت نفهیمیدم پنهان شد. من یادم نمی آید خودم تنبیه شدم یا نه اما به نظرم نه چون اگه می شدم یادم می موند. اما از آن به بعد یادم موند که با طناب شاهین توی هیچ چاهی نرم. ترس از کبوتربازها هنوز در من مونده.

۴- دوران دبیرستان. تهران. موقعی که بردن آینه، عکس،‌لاک،‌جوراب سفید،‌ شونه، سوهان ناخن، وسایل زینتی و هر چیزی که مدیر برای یک دانش اموز اسلامی نامناسب تشخیص می داد،‌توسط دربانی که صبح به صبح کیف هایمان را می گشت گرفته شده و دانش آموز خاطی تنبیه می شد. من عکس برده بودم توی جورابم پنهانش کرده بودم. اما معمولا مربیان دلسوز به گشتن کیف ها دم در اکتفا نمی کردند. گاهی مثل گانگسترها وسط یک درس غیرمهم از نظر خودشون مثل هنر، می ریختند توی کلاس، همه مارو بیرون می کردند و کیف ها رو می گشتند. و اون روز شانس من این اتفاق افتاد. وقتی از کلاس بیرون می رفتم نمی دونستم عکس رو کجای کیفم گذاشتم. عکس یک هنرپیشه هندی بود به نام پونام. بیرون از کلاس باز هم قلبم توی دهنم می طپید. اونها عکس رو به همراه چیزهای دیگری که از کیف بقیه بیرون آورده بودند ضبط کردند. بقیه اش به ترسناکی اولش نبود. مدیرمان گفت دعا کن عکس یک مرد نبوده وگرنه برخوردم فرق می کرد به خاطر بابات می بخشم اما تعهد بده دفعه آخرته. بابای من عضو محبوب انجمن اولیا مربیان بود به خاطر خدمات رایگانی که در تعمیر و بازدید وسایل برقی مدرسه انجام می داد.

....

....

....

 

5- خیلی می ایم جلوتر سه چهار سال پیش. عسل سه ساله بود. دم غروب داشتیم از خونه خودمون می رفتیم خونه بابا اینا که خیابان بغلی ما هستند. من طبق معمول در افکارم غرق بودم. موتوری با سرعت از کنارم رد شد. من توی پیاده رو بودم. اون هم اومده بود پیاده رو. برگشتم تا چیزی بهش بگم. احساس کردم چیزی را از روی زمین برداشت و با سرعت از من دور شد. دور خودم چرخیدم. عسل نبود... نمی توانید تصور کنید با چه وحشتی دنبال موتوری می دویدم و با چه وحشتی صدا می زدم "عسل... عسل" صدای بچه گانه ای اون میون گفت "مامان من اینجام." برگشنم همانجا ایستاده بود و با چشم های کودکانه و متعجبش نگاهم می کرد. مثل دیوونه ها بغلش کردم. خیلی ترسیده بودم.

6- توی بیمارستان. با دانشجوها دارو می دهم. برای کودکی انسولین کشیده اند. به من نشان می دهند و می گوید" می رم انسولین سولماز رو بزنم".. من می گم" برو .. بلدی دیگه..." می گوید " آره بابا خیلی زدم...". می رود. ثانیه ای بعد، جلوی چشمم می آید که سرنگ انسولینی که دستش بود... تا نصفه پر بود... دوز انسولین برای بچه ها خیلی باشه یکی دو میلی لیتر، یه چیزی حدود نیم سی سی توی سرنگی که دست اون بود انسولین کشیده بود.... خدایا... الان نزنه ... دویدم به طرف اتاق سولماز... سوزن رو توی دست بچه داشت تزریق می کرد که پریدم سرنگ را بیرون کشیدم شاید حدود یک میلی لیتر تزریق شده بود. مادرش با وحشت نگاهم کرد.... چه می کنی... داد و بیداد مادر با داد و بیداد من بر سر دخترک دانشجوی وحشت زده قاطی شده بود. از خطر جستیم. چیزی نشد. دخترک خوب بود. از آن به بعد حتی یک لحظه هیچ دانشجوی پرستاری را به حال خود تنها رها نمی کنم. 

...

...

خیلی ترسویم. بسه. باز هم هست ها ولی همش توی همین مایه هاس.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٥ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |