یکی از میان قدیسین

خاله مامانم یه پیرزن بامزه است که هیچ بچه ای نداره یعنی اصلا بچه دار نشده و شوهرهاش (سه تای ناقابل) همگی فوت کرده اند. ایشان تنها زندگی می کنه. چند وقتیه می گه من دارم می میرم و فرت و فرت خواب برادر و خواهر و مادر و پدر و خلاصه فک و فامیل های مرده اش رو می بینه که صداش می کنن و اینطوری بهش تلقین شده که مردنیه. خلاصه اومده پیش مامانم (البته به زور آورده شده) تا هم تنها نباشه و هم دکتر و بیمارستان برده بشه تا اگه مشکلی داره که داره (قلبش بزرگ شده و ذیه هاش عفونت کرده) درمان بشه. اینایی که می گم همه پیش نیاز بحث زیره. دیروز که خاله های من برای دیدن خاله خودشون جمع شده بودند خونه مامانم، بحث شد که خاله خانم شبها تشک زیرش نمی اندازه چرا؟ چون به مامان گفته می ترسم موقع مردن جامو خیس کنم و تشکتون کثیف بشه (یکی نیست بهش بگه خوب اونوقت فرشمون کثیف می شه!) توی جمع یکی پرسید چرا حالا جاشو خیس می کنه. یکی دیگه از صاحبنظران گفت اونهایی که دارن می میرن چون عزراییل رو می بینن همه از ترسشون جاشونو خیس می کنن. یکی دیگه گفت مادرشوهر من که از ترس جیغ زده بود... از ترس چی... از ترس عزراییل یعنی اونو دیده بود جیغ زد افتاد مرد... آهان... من هم این وسط یک ضدحال بهشون زدم که از نظر پزشکی موقع مرگ تمام عضلات و اسفنکترها شل می شن از جمله اسفنکتر (دریچه) ادراری و به خاطر همین فرد اگر توی مثانه اش ادرار باشه می ریزه بیرون. حالا این عزراییل و اینا رو من نمی دونم.

حالا اگه حال دارین مطلب زیر رو بخونین اگر نه خیلی مهم نیست. راستش اینی که می خوام بگم تا حالا برای کسی نگفتم. دلیلش هم اینه که نمی دونم چه عکس العملی می بینم. هنوز برای خود من هم مسئله هضم نشده. حالا هم اصلا نمی خوام چیزی رو القا کنم فقط در حد یک خاطره گوییه. انتظار ندارم دقیقا برداشت من رو داشته باشین.

در دوران طرحم توی ای سی یوی کودکان شبی از شبهای کشیک، دختر نه ساله ای داشتیم که به علت بیماری مادرزادی پیشرفته قلبی بستری بود و به خاطر نارسایی قلبی تنگی نفس و کم اکسیژنی برای تحت نظر بودن توی ای سی یو بستری شده بود. نسبت به بقیه مریض ها که همه توی کما بودند خوب به نظر می رسید. هوشیار بود و با ما حرف می زد. حتی قرار شد اگه بیماری نیازمند ای سی یو اومد اون اولین فردی باشه که به بخش منتقل می شه. در غیر این صورت تا فردا صبح اونجا می موند و بعد می رفت. اون شب ما سه نفر پرستار بودیم. من دوستم شیوا و یک نفر دیگه. ساعت های خواب ما طوری تنظیم می شد که از ساعت ٢ تا ٣ یک نفر توی بخش تنها می موند و اون شب من اون ساعت بیدار بودم. بخش نسبتا تثبیت شده بود. پزشک ها ساعت ١ بعد از ویزیت رفتند و من در بخش را از تو قفل کردم و رفتم توی اتاق تریتمنت تا داروهای ۵ صبح رو بکشم. لعیا همون دختر نه ساله صدام کرد خانم پرستار بیا ... لحن صداش نشون می داد ترسیده. رفتم کنارش. وضعیتش رو کنترل کردم ضربان قلب و فشار ... همه چیز رو به راه بود. گفتم سعی کن بخوابی . نمی تونست بخوابه چون تنگی نفس داشت. تعداد بالش هاشو زیاد کردم تا نشسته بخوابه  و برگشتم توی اتاق تریتمنت. بعد از چند دقیقه دوباره فریاد کشید خانم پرستار تو رو خدا بیا... رفتم بالای سرش. عرق کرده بود.. گفتم چی شده. گفت تو رو خدا خودت بیا فشارم رو بگیر نه اون اقای دکتره. گفتم خودم میام کس دیگه ای نیست. دوباره ارومش کردم و برگشتم اتاق تریتمنت. دقایقی بعد دوباره صدایم کرد وحشت زده تر و این بار دقیقا جایی را کنار در نشان می داد و می گفت اون اقای دکتره نیاد پیشم ازش می ترسم. گفتم کسی اینجا نیس... گفت چرا هست اومده تا فشارم رو بگیره... رفتم در بخش رو نگاه کردم از تو قفل بود. این جریان باز هم تکرار شد و من با فکر این که بیمار بدحال شده و هذیان می گه دکتر رو خبر کردم. او بعد از معاینه گفت وضعیت بچه تغییری نکرده و مشکلی نیست. اون گفت قطعا این مریض بدحال نیست و وضعیت فیزیولوژیکی خوبی داره و حتی قابل انتقال به بخشه و رفت. دخترک با التماس از من می خواست که کنارش بمونم. من هم نشستم کنار اون که وحشت زده زل زده بود به جایی کنار در که به قول خودش اون دکتره ایستاده بود. ساعت ٣ دوستم شیوا رو بیدار کردم و خودم رفتم که بخوابم... صبح که بیدار شدم لعیا مرده بود. اونقدر غیرمنتظره و غیرقابل پیش بینی که خشکم زد. شیوا می گفت تا قبل از این که از حال بره و ایست قلبی کنه مدام از مردی حرف می زد که سفیدپوشیده و کنار در ایستاده و می خواد اون رو ببره. وقتی به همکار دیگه مون که مرد بود و پزشک کشیک قضیه رو گفتیم هر دوشون به ما خندیدند و گفتند هایپوکسی مغزی (کم اکسیژنی) گاهی باعث توهم و هذیان می شه.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢۸ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

پیروی دعوت به بازی سارای پارسی عزیز درباره مهم ترین قوانین زندگی:

راستش باید بگم خیلی فکر کردم موضوعی بود که تا به حال راجع بهش فکری نداشتم این که ایا زندگی من قانون خاصی داره. نمی دونم ولی فکر می کنم آره قانون زندگی هر کس مجموعه عقاید و چارچوب نگرشی او رو می سازه که راهنمای عمل و رفتار او در موقعیت های خاص و عامه. این نگرش ها و عقاید چیزی فی البداهه نیست بلکه فرایندی است با تولد او شروع می شه به تدریج شکل می گیره با مقتضیات زمونه تغییر می کنه و حتی از نظر اهمیت طبقه بندی می شه و این طبقات باز هم با گذشت زمان جا به جا می شوند. در حال حاضر قانون زندگی من اینه "هر چیزی که آرامش من و زندگی ام را به هم بزند از آن دوری خواهم کرد." این بر هم زننده آرامش می تواند در حد حسادت و خصومت و کینه توزی پست یا در حد میل به موفقیت و پیروزی مثبت باشد. لذا برای کسب این هدف دو قانون کوچک از مدتها قبل برای خودم گذاشته ام که همواره باعث شده اند در همه حال بدانم که چه کار باید بکنم١: از هیچ کس هیچ کس انتظار هیچ چیزی را برای خودم نداشته باشم. غیر از کسی که او را از خودم می دانم و نه غیر. ٢: اجازه ندهم هیچ کس هیچ کس از من انتظار چیزی را داشته باشد که انجام به آن آرامش من را بر هم بزند.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢٦ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

ساعت ٨ صبح: نیم ساعتی هست بخش رو از شبکار تحویل گرفتم. امروز صبح هم دو نفریم من و خانم ایکس. با شش تا نوزاد که چهار تاشون به ونتیلاتور وصلند. بیمارها تقسیم شدند. دوتا مال خانم ایکس چهار تا مال من. حالا من طبق روتین هر روزه نوزاد های خودم رو وزن کردم و الان آخرین نوزاد رو از ونتیلاتور جدا کردم. همینطور که با آمبو بهش نفس می دم می زارم روی وزنه. آخ جون صد گرم اضافه وزن داشته. نوزاد رو می زام سر جاش وصلش می کنم به دستگاه. دو تا سای بهش می دم. همکار عزیز داره کتاب می خونه بزار ببینم... اهان...دیدم چی می خونه. مفاتیح دستشه. آخه خیلی خداییه این خانم ایکس. ا من رو دید دارم فضولی اش رو می کنم. می گه: قربون دستت این دوتا نوزادای من رو هم وزن کن من دعای روز سه شنبه رو بخونم اخه این ماه خیلی ثواب داره... من: ای به چشم کیه که بگه نه آخه هر چی باشه تو سینیور منی. توی دلم: ای مرده شور تورو ببرن فلورانس نایتینگل حالا نمی شد این قاون ارتشی سینیور جینیور رو تو پرستاری راه اندازی نکنی. آهان بابات ارتشی بود. خودتم پرستار ارتش بودی. همینه ما رو بدبخت کردی حالا هر کی یه ماه سابقه اش بیشتر از ماست باید هی بهش سلام نظامی بدیم.

ساعت ٩: مریض ها رو وزن کردم. نوزادانی که به ونتیلاتور وصل بودند ساکشن شدند. چسب لوله تراشه هاشون عوض شد. چست لیدها هم عوض شد. پوست زیر چست لید یکی از نوزادا ملتهب شده بود براش اکسید دوزنگ زدم. حالا باید برم سراغ داروهای نه صبح. همکار محترم چیکار می کنه؟ آهان سرش هنوز تو مفاتیحه. گمونم واسه راحتی کار این هفته اش داره دعای چهارشنبه تا جمعه رو هم از الان می خونه. اَ باز منو دید. می گه: قربونت برم الهی فدات بشم. می شه اون دو تا داروی نوزادای من رو هم بدی من دیگه پا نشم. این یه صفحه هم تموم بشه میام.... من: چشم. می رم سراغ داروهای نه صبح که همش داروهای TPN یعنی سرم های تغذیه ای ویتامینها و املاح برای رشد نوزادان. کلسیم هم هست که باید آهسته و با کنترل ریت ضربان قلب تزریق کنم. ا مریض های خانم دو تا دارو ندارند و هر کدوم چهل تا دارو باید برای ساعت نهشون تزریق بشه. عیب نداره بزار من هم تو ثواب مفاتیح خونی اش شریک بشم. اینا رو هم می زنم. نزنم چه غلطی می تونم بکنم.

ساعت 10: یکی از نوزادان رو بردم رادیولوژی عکس بگیره از اونجا هم اتاق قلب تا اکو بشه و دکتر قلب ویزیتش کنه. حالا تازه برگشتم. خانم همکار محترم داره توی بخش راه می ره. ا چه عجب مراسم دعاخونی تموم شد به سلامتی. می گم: قبول باشه... می گه: مرسی ولی تمومش نکردم که تو رفتی پمپ انفوزیون شماره سه هی آلارم می ده  مجبور شدم بلند شم بیام سراغش حالا نمی دونم چشه... من: هیچی بدبخت سرمش تموم شده الارم می ده... می گه: اِ آره ها نفهمیدم. پس قربونت این سرمش رو بزار. من اون یه صفحه رو تموم نکردم... من: چشم. راستی از داروهای نه صبح کلسیم نوزاد 4 مونده بود چون رفتم رادیولوژی نشد بدم اونو می زنی... می گه: قربونت خودت بزن یه دقیقه دیگه من این صفحه رو تموم کنم پا می شم بقیه کارا مال من. راستی صبحونه نرفتی؟ ... من: نه مگه تو رفتی؟... می گه: اره تو رفتی رادیولوژی من یه چایی خوردم... من: آهان خوب باشه.

ساعت 11: خانم ایکس بلند شده داره داروهای 11 رو می کشه. در همون حال لبهاش می جنبه. من: چی داری می گه.... می گه: صلوات نذر دارم... من: آهان. خوب. پس من برم یه چایی نون پنیری چیزی بخورم... می گه: برو قبلش ولی یه زحمت بکش شیر نوزادارو از یخچال دربیار گرم بشه گاواژ کنیم.... من: باشه.

ساعت 11 و 10 دقیقه: چایی خورده نخورده می دوم بیرون آخه تلفن زنگ می زنه همکار محترم جواب نمی ده. گوشی رو بر می دارم از دفتر پرستاری کلی باهام دعوا می کنن که پس کجایی چرا گوشی رو بر نمی داری. بعد هم می گن خانم عسگری که پدرش مرده بود اومده سر کار براش مراسم گرفتن توی مسجد به خانم ایکس بگو بیاد برای تسلیت.... من: چشم.... حالا کجا هست این خانم ایکس آهان اونجاست توی انبار داره چیکار می کنه. اِ داره با موبایلش حرف می زنه. من: دفتر پرستاری گفت... می گه: اِ پس بدوم. قربونت برم داروی یکی از مریض هامو دادم اون یکی هم فقط یه  میلی آمیکاسین داره زحمتشو می کشی تورو خدا ببخشید امروز خیلی بهت زحمت دادم ها. پس من رفتم... توی دلم: منو باش فکر کردم داروهای ساعت 11 مریض های من رو هم می دی. زهی خیال باطل بعدشم کار امروز نیس که تو همیشه اینی.

ساعت 12: داروهای 11 رو هم دادم دارم علائم ساعت 12 رو می گیرم. درجه حرارت و فشار و نبض و تنفس.  نوزادای ونتیلاتوری رو هم دوباره ساکشن کردم. یکی از نوزادا پانسمان جراحی داشت. تعویض پانسمان کردم. همکار محترم برگشت چشم هاش قرمزه. می گم: آخی دوباره گریه کردی... می گه: آره دلم سوخت طفلی عسگری باباش خیلی حیف بود جوون بود. خودشم خیلی ناراحت بود. راستی می اومدم یه سر رفتم تعاونی برنج سهمیه ماه رمضون قبل رو آوردند من گرفتم وقت کردی برو تو هم بگیر. خوب کجای کاری VS ها رو گرفتی. .. من: اره تقریبا تموم شد.

ساعت 1: خانم ایکس دوتا آمپول  سایمتدین از داروهای 1 رو کشیده که تلفن زنگ می زنه. بعد از اینکه صحبتش با اون طرف خط تموم شد می گه: ببین کبیریه می گه بیا بریم نمازخونه نماز جماعت آخه امروز پیشنماز بیمارستان خودش هست. جماعت می خونند. من دارم می رم. حواست هس دیگه. الهی قربونت برم... من: آره. توی دلم: چه چاره دارم. .. موقع بیرون رفتن داد می زنه: ببین فقط سایمتدین ها رو کشیدم بقیه دارهای 1 مونده... من: چشم. توی دلم: ای الهی خیر نبینی فلورانس نایتینگل... بقیه دارهای یک شامل چهار تا امیکاسین یک مترونیدازول. دو تا امینوفیلین. سه تا کلسیم ر کشم و یکی یکی تزریق می کنم که البته از اینها قریب  7 تاش مال مریض های اونه. اِ خجالت بکش مریض من و تو نداریم مریض مریضه دیگه تازه اون رفته نماز تو کاراش رو بکنی صوابش به تو هم می رسه.

ساعت 2: آخی دیگه شیفت داره تموم می شه همکار محترم خانم ایکس یک ربع پیش از نماز جماعت برگشت. من گزارش پرستاری مریض ها رو نوشتم برای بار آخر ساکشن کردم. شیر مریض های po  رو گاواژ کردم. ویزیت دکترها رو چک کردم دستورات جدید رو وارد کارت و کاردکس کردم. حالا عصرکار آومده باید بخش رو بهش تحویل بدیم. خانم ایکس: اِ.. من سر راهم برگشتنی رفتم ناهار خوردم. تو نرفتی سلف. اِ نرفتی. الهی بمیرم. بدو بدو برو من بخش رو تحویل می دم.... بعد رو به پرستار عصرکار می گه: امروز خیلی بخش پرکار بود. این مریض... توضیحاتی که می ده شامل تمام کارهایی است که از صبح برای بیماران انجام شده. درستش هم همینه. خوب من آماده ام برم ... کجا... نه ناهار نمی رم. می رم خونه بخوابم. تلفن زنگ زد. الو بله.. آهان ..باشه.. حتما الان بهشون اطلاع می دم. گوشی رو می زارم. رو به طرف خانم ایکس: از دفتر پرستاری زنگ زدن گفتند چون امسال تو رو به عنوان پرستار نمونه معرفی کردند روز جشن برای گرفتن جایزه ات حضور داشته باش. بعد هم اسمت رو دادن دفتر پرستاری کل دانشگاه برای اعزام به مکه... می پره بغلم می کنه ماچم می کنه داره از خوشحالی می میره. حق داره اون مستحقه اون لیاقتشو داره دعا از لبش نمی افته... پرستار زینب گونه اونه نه من گناهکار روسیاه و ...

 

 

پی نوشت: از خاطرات دوران طرحم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢۳ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

مرده شور این آزادی بیان رو ببرن...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢۱ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

اپیزود اول:

توی دفتر پرستاری نشسته ایم. اقایی می آید: سلام خانم خسته نباشی؟

- سلامت باشی.

- اینجا فقط بیمارستان کودکانه؟

- بله

- یعنی فقط کودک بستری می شه؟

- بله.

- خوب ... اهان... ببخشید شکر اله محبی اینجا نخوابیده؟

- نوزاده یا کودک؟ مشکلش چیه؟

- نه . 68 سالشه. آسم داره.

 

 

اپیزود دوم:

- الو سلام خانوم خسته نباشید.

-سلام علیکم سلامت باشید.

-ببخشید می خواستم حال آقای گودرزی رو بپرسم.

- چند وقتشه؟ اشتباه نگرفتید؟

- نه خانوم 28 روزشه. مگه اونجا ای سی یوی نوزادان نیس؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱۸ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

دوباره همه چیز برگشت سر جای اولش. رفتم بیمارستان بخش های در هم ادغام شده از هم جدا شدند. نکته جالب اینکه توی بخشی که من باید دانشجو می بردم از قبل عید برای تعویض و ترمیم لوله کشی پنج تا از اتاق ها بنایی شروع شده بود و قرار بود تا  ١۵ فروردین که بخش دوباره باز می شه این بنایی تموم شده باشه که به دلایل مدیریتی (مهم ترین اون عدم پرداخت پول پیمانکار) هنوز بساط ماله و سیمان و لوله وسط بخش پهن بود و این پنج تا اتاق همچنان غیر قابل استفاده اعلام شد. لذا امار بیماران بخش پایین اومده و فقط پنج تا اتاق قابل بستری توی بخش مونده است. دانشجوها به محض اطلاع یافتن از این قضیه با نگرانی اومدند که پس تکلیف ما چی می شه. در حالی که لبخند می زنم و سعی می کنم فیدبک مثبت اونها رو فعال کنم می گم: بچه ها دعا کنین همیشه تعداد مریض کم باشه. یکیشون چپ چپ نیگاه می کنه می گه ما فقط ده روز اینجاییم حالا شانس ما الان باید بنایی کنن پس ما چیزی یاد نمی گیریم... اما خیلی زود اون پنج تا اتاق دیگه بخش، چنان سریع پر می شود، همچین بیمارهای عجیب غریبی بستری می شن که سر همشون گرم می شه و یادشون می ره غر بزنن. روز ١۵ فروردین باز کودکان بیمار می ایند که درمان شوند. باز برای کودکی نمونه برداری کبد انجام می شود. کودک زرد دیگری تعویض خون می گردد. برای دخترک ۵ ساله ای تشخیص سرطان خون گذاشته می شود. نوزادی بدحال و به قول ما end stage است ولی برای اطمینان از اینکه بیماری اش ارثی است یا نه (برای اطلاع دادن به والدین و آمادگی برای کودک بعدی) انواع آزمایشان رویش انجام می شود. کودک دیگری با فاویسم ناشناخته، باقالی پلو خورده روز سیزده بدر و حالا دچار بحران کم خونی و نارسایی کلیه شده. کودک دیگری بیماری متابولیک دارد و اسید خونش بالا رفته... یکی از همکارا می گوید بچه خواهرشوهرش توی تصادفی در عید مرده و بقیه اعضای خانواده اش حتی خراش برنداشته اند. پدر یکی دیگه از همکارا توی سی سی یو بستری شده. یکی دیگه از دوستان با شوهرش اختلاف پیدا کرده آخر فروردین قرار دادگاه طلاق داره...زندگی همان زندگی است. دنیا همان دنیاست. بیماری هست. مرگ هست. درد هست. تنهایی و بی پولی هم هست. چرا فکر می کردیم سال 88 جور دیگریست؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱٦ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |