یکی از میان قدیسین

بچه های کمی هستند که اسمشون و حتی خاطره شون توی ذهنم مونده. اما بهنام رو هرگز فراموش نکردیم نه من نه بقیه بچه ها. قضیه مال ١١ سال پیشه. بهنام و آیدین (آیدین رو به واسطه اتصالی که به بهنام داشت بیادم مونده و گرنه از ذهنم می رفت) مشتری هر ماه ICU اطفال بودند. ویلسون داشتند. یه بیماری مزخرف ارثی که توش فلز مس درسته مس توی بدن رسوب می کنه و بافتهای مختلف رو تخریب می کنه از جمله کبد و در نتیجه تخریب کبد سموم از بدن دفع نمی شن و پروتئین های انعاد خون هم ساخته نمی شه. مریض خونریزی می کنه و می ره توی کما و این حملات تکرار می شه تا...

بهنام و ایدین هر چند روز یک بار می افتادند به خونریزی گوارشی و می رفتند توی کما می اومدند ICU روبه راه می شدند و می رفتند. یکی ازجاهایی که توی مریض کبدی خونریزی می کنه رگ های مری است که برای بند آوردن خونریزی اون یه سوند بنام بلاک مور وارد معده می کنند و مسیر سوند از حلق تا معده مثل بالن باد می شه تا به رگهای مری فشار وارد کنه و خونریزی اونها رو بند بیاره. این سوند "بلاک مور" رو مریض ها دوست ندارند چون اگه هوشیار باشن حس خفگی بهشون دست می ده. بهنام و آیدین هم هر دفعه می اومدن پیش ما معمولا یکی یا هر دو به سوند بلاک مور نیاز پیدا می کردند. اینی که می گم واقعیته بیمارستان فقط یه سوند بلاک مور داشت که بعد از استفاده هر مریضی ضدعفونی می کردیم و توی یه جعبه طلقی توی کشوی میز سرپرستار نگهداری می شد تا دفعه بعد که یه مریض دیگه بهش نیاز پیدا کنه. بهنام و آیدین از این سوند متنفر بودند. وقتی می اومدند پیش ما اگه هوشیار بودند و خونریزی داشتند می دونستند که باید سوند بزارن و عزا می گرفتن. من چرا دارم درباره سوند تعریف می کنم قرار بود بهنام رو بگم؟؟ خوب حتما یه ربطی داره دیگه. بهنام رو همه دوست داشتیم یه پسر بچه 9 ساله که رفتارای بزرگسالانه داشت، انگشتر عقیق می انداخت دستش. کفتربازی می کرد (وقتی ملاقاتی هاش می اومدن اول از همه حال کفترهاشو می پرسید) مثل لمپن ها حرف می زد و همیشه هم با خودش یه ضبط باطری خور کوچولو داشت که اگه سرحال بود و هوشیار،  آهنگ های ابراهیم تاتلیس یا مختاباد گوش می کرد. معمولا هم یه تسبیح توی دستش می چرخوند. سرپرستارمون می گفت گاهی شک می کنم که این واقعا یه آدم بزرگه یا یه بچه 9 ساله. حرفاش هم عین آدم بزرگا بود. خواهرش در اثر ویلسون مرده بود. بهنام هم هر وقت تقاضایی داشت می گفت "این آخر عمری رومو زمین نندازین" یا وقتی می رفتیم ازش رگ بگیریم یا خون بگیریم می گفت" بابا ولم کنین این آخر عمری آدمو راحت بزارین" یعنی می دونست که می میره. دفعه آخری که بستری شد حالش خیلی بدتر بود خونریزی شدید مری داشت آمونیاکش بالا رفته بود و گهگاه تشنج می کرد. سعی کردیم با دارو خونریزی گوارشی اونو بند بیاریم فایده نداشت. در نهایت دکتر دستور داد براش سوند بلاک مور بزاریم. هیچ کدوممون جرئت نکردیم به بهنام بگیم که قراره سوند بزاریم. آخرش یکی از همکارای آقا گفت این الان سطح هوشیاریش پایینه خیلی تو باغ نیس منم یه جوری حالیش می کنم و بالاخره باید بزاریم دیگه آخرش که چی؟ حالا برین سوند رو بیارین... اونی که رفته بود سوند بیاره گفت سوند توی کشو نیس. .. ا ... نیس... نه ... شاید تو انباره ...نه اونجا هم نبود... شاید به بخش دیگه ای قرض دادیمش... نه هیچ رسیدی نیس... به بخش ها زنگ بزنید ... هیچ کدوم از بخش ها سوند رو نگرفتن... دفتر پرستاری... نه زنگ بزنین خونه سرپرستار... اونم خبر نداره... انگار اب شده رفته توی زمین. پزشکا هم گیر داده بودند که پس چی شد این سوند بلاک مور ... خوب یکی شجاعت پیدا کنه حقیقت رو بگه... اخه چیزه آقای دکتر سوند بلاک مور نداریم یعنی داشتیم نیس گم شده... دیگه بقیه ماجرا رو نمی گم که چه جلسه ها تشکیل شد و چه استنطاق ها از پرسنل به عمل آمد و پرونده مریض ها بیرون کشیده شد و آخرین مریضی که براش سوند گذاشته بودند با تاریخ دقیقش پیدا شد (آخرین بار  یه شنبه شبی برای آیدیدن سوند گذاشته بودند) و خلاصه کلیه پرسنل کشیک آن شب به کسر نفری 10000 تومن از حقوقشون محکوم شدند (در نظر داشته باشید که اون موقعی می شد یک سوم حقوق یک ماه اون فرد). اما همه اینا به این معنی نیس که بهنام به خاطر نبودن سوند بلاک مور مرد. علت مرگ بهنام بالا رفتن مداوم و بی برگشت امونیاک خون بود که به هیچ درمانی جواب نداد به علاوه خونریزی های داخلی که به علت کاهش پروتئین های انعقادی بدنش ایجاد می شد. اگر سوند بلاک مور پیدا می شد هم نمی تونست زندگی اون رو نجات بده فقط چند ساعتی مرگش رو به تاخیر می انداخت. بچه ها از این نظر توی جلسه شبه دادرسی که به همین دلیل تشکیل شده بود تبرئه شدند. امابه هر حال بهنام عزیز رفت. دو ماه بعد از اون هم آیدین رفت. آیدین از شهرستان می اومد دفعه آخری که اومد مادرش گفت دیگه این بار اگه حالش بد بشه نمی آرمش تهران بزار همونجا بمیره این که می خواد بمیره چرا عذابش بدم. اما وقتی حالش بد شده بود خود آیدین اصرار کرده بود بیارنش تهران. نمی دونست بهنام مرده به مادرش گفته بود می خوام با بهنام باشم

اگه آیدین این تقاضا رو نکرده بود اگه نخواسته بود بیارنش تهران اگه بعد از مردنش مادرش نفهمیده بود که اون یه دفتر خاطرات داره اگه توی دفتر خاطراتش جزییات اتفاقات بیمارستان رو نمی نوشت. اگه مامانش دفترش رو به ما نشون نمی داد و اگه ما بی حوصله گی می کردیم و دفترش رو نمی خوندیم. هیچ وقت نمی فهمیدیم که بهنام خودش یه شب بی خبر پرستارا رفته سر کشوی سرپرستار و سوند بلاک مور رو سر به نیس کرده بعد هم این مژده رو به آیدین داده که دیگه از دستش خلاص شدیم. طفلکی می دونسته که احتمالا تا دوباره رییس بیمارستان دستور بده تا نامه اش بره حسابداری تا... تا. .. تا ...  تا... و بالاخره تا مامور خرید بره بازار و و مجددا برای بیمارستان یه سوند بلاک مور بخره اونا دیگه این دنیا نیستن و بهتره که به قول خودش " این آخر عمری راحتمون بزارین بابا"

امروز یه بچه ویلسونی دیگه دیدم و یاد بهنام افتادم. بهنام یوسفی...

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٦ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

بنده نیم ساعت بعد از پست قبلی حالم اومد سرجاش نمی دونم چرا یه دفه صبح که پاشدم حس کردم روز بدیه اما بعد دیدم نه خیلی هم بد نیس منتها نمی دونم چرا نیومدم پستم رو عوض کنم. نیم ساعتی با غزل نشستیم نیماو پنبه و پنگول و خاله نرگس تماشا کردیم (چه حالی می کنن بچه ها با این خاله ها و عموها ودایی های تلوزیونی الحمد اله که بچه های من در عوض خاله نداشته حالا هفت هشت ده تا خاله تلوزیونی دارند). بعد هم رفتم توی اینترنت سرچ کنم چند تا مقاله جدید برای کامل کردن قسمت "مروری بر مطالعات" مقاله "تاثیر پماد املا بر درد رگ گیری کودکان" پیدا کنم که البته کنارش یه صفحه هم باز کردم برای سرچ چند تا مطلب درباره جشنواره و یاسمینا رضا که بعد یک ربع، کلا صفحه مدلاین و مقاله رو بستم و بی خیال مقاله شدم و رفتم تو فاز یاسمینا رضا و خدای کشتار و اینا.

این یاسمینا رضا که پدرش نیمه ایرانی نیمه روسه کلا همه فن حریفه هم بازیگره هم نویسنده رمانه هم نمایشنامه می نویسه و هم فضولی می کنه. این فضولی اخیرش هم تو کار سارکوزی رفتن و درباره زندگی خصوصی اون کتاب نوشتنه. از شما چه پنهون این سارکوزی ظاهرا خیلی شیطنت می کنه و کلا آدم قاطییه جریان عشق و عاشقی اش هم که رسوای عالمش کرده. حالا این یاسمینا رفته بود تو نخ  اینو  یه کتاب  درباره اش نوشته که حالا من هنوز نخوندمش. خیلی هم علاقه ای ندارم ببینم مثلا سارکوزی به کارلا خانم چه گلی برای اولین بار داده و یا رنگ کراواتش رو کارلا مشخص می کنه یا خودش و خزعولاتی از این دست. اما خوب چون یاسمینا یه نسبش به ایرانی ها می خوره و این ایرانی ها از بس عقده کمبود آدم حسابی دارند هر کی تو دنیا یه کاره ای باشه و بعد تقش دربیاد که بابا ننه اش ایرانی بودند دیگه اینا خودکشی می کنن براش جریان این یاسمینا هم همینه.  نمونه بارز دیگه اینی رو که می گم در مورد دوریس لسینگ صدق می کنه یه پیرزن مامانیه که پدر و مادرش انگلیسی هستند اما توی کرمان به دنیا اومده و بعد از این که این خانم نوبل ادبیات 2007 رو گرفت کلی ایرانی ها به وجد اومدن که بله این تو ایران به دنیا اومده حالا چه ربطی داره من نفهمیدم. این ننه جون هم برای این که ایرانی ها بیش از این خرکیف نشن اعلام کرد از ایران متنفرم از دولت ایران متنفرترم ولی حیف که به خاطر نفت هیچ کس جرئت نمی کنه به این ایرانی های به درد نخور حرفی بزنه (جان شما عین جملاتش همینه)

نمایشنامه های یاسمینا هم الان توی تاتری های ما خیلی مد شده و کلی همه تریپ هنری ها رفتن تو نخش از جمله مائده طهماسبی (همسر محترم فرهاد اییش) که چند وقت پیش "خدای کشتار" رو روی صحنه برد. جالبه که یادمه دو سه ماه پیش رادیو جوان داشت انتقاد می کرد از این خدای کشتار و می گفت این نمایشنامه زمینه های ضدمذهبی داره و کلی بد و بیراه بار این یاسمینا کرد. حالا این، چطور نمایشنامه شد و بعد هم چطور قراره توسط نشر قطره چاپ پشه اله اعلم (مملکت گل و بلبل مایه دیگه)

پی نوشت: این دیگه خیلی باحاله عزت اله انتظامی رو دعوت کردن جشنوراه به زور گفتن بیا می خواهیم ازت تقدیر ویژه کنیم اونم با کلی گرفتاری که به خاطر بیماری زنش بوده رفته ولی فقط دعوتش کردن رو سن که جایزه یه نفری رو بده بعد هم خداحافظ شما. کلی آقای بازیگر بهش برخورده اعلام اعاده حیثیت کرده.

 اینم تصویر دوریس خانمه که به خاطر کار باباش یه دو سه ماهی کرمان بوده اصلا هم ایرانی نیس جایزه نوبل ادبیات گرفته ایرانی ها هم شلوغش کردن که این ایران به دنیا اومده یکی نیس بگه شما اگه خیلی عشق ادبیات و نوبل و اینا هستین کلاهتونو بگیرین باد نبره مولوی و خیامتون رو دزدیدن حالا مواظب بقیه باشین به جای این که دور دنیا بگردین آدمای معروف رو که یه مولکول به ایران ربط پیدا می کنن بچسبین

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٥ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٤ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

.

.

.

او: راجع به پیشنهادم فکر کردید؟

من: پیشنهاد؟

او: پیشنهاد ازدواج.

من: آها باشه بعد راجع بهش صحبت می کنیم. الان بهتره راجع به شما حرف بزنیم.

او: من جواب می خوام.

من: شما متاهلی. دو تا هم بچه داری.

او: از کجا می دونی؟

من: توی پرونده ات نوشته شده.

او: آها... ولی من می خوام طلاقش بدم. اصلا جریان شما هم نبود قصد داشتم طلاقش بدم.

من: باهاش مشکل داری.

او: اون منو به اون روز نشوند. هر روز با یکیه. هروقت می رم خونه می بینم مهمون داشته. مهمون مرد. خیرسرم می خواستم زنم نجیب باشه. می گفتم هر چی می خواد باشه ولی نجیب باشه. دختر خاله ام معرفی اش کرد گفت معلمه دبستانه. گفتم چی از این بهتر. معلم ها نجیب ترین زنها هستند چون افتاب مهتاب نمی بیندشون. اوایل بهش اطمینان کامل داشتم. اما کم کم دیدم نه. یه رفتارای مشکوکی داشت. می خواست بیرون بره دوساعت جلوی آینه با مقنعه اش ور می رفت. می گفتم می خوای بری مدرسه چرا انقدر به قیافه ات اهمیت می دی. بعد دیدم تلفن های مشکوک داره. گاهی دیر می اومد خونه. می گفتم کجا بودی؟ می گفت مدرسه جلسه انجمن اولیا مربیان بود. دروغ می گفت زنیکه. همه کارش دروغ بود. دیگه این اواخر مرد می آورد خونه.

من: شما از کجا مطمئنی؟

او: مطمئن.؟ اوایل شک کرده بودم از بوی ادکلن مردونه که توی خونه پیچیده بود. می گفت بچه ها عطرتو خالی کردن. بعد یه لباس مردونه که مال خودم نبود پیدا کردم گفت مال همسایه اس باد انداخته تو بالکن ما. بعد هم که اونروز ... اونروز که رفتم خونه دیدم مرتکه رو توی کمد قایم کرده بود. دیگه هیچی نفهمیدم. نه که فکر کنین دست بزن دارم ها. ولی تصورش بکنین که چه حالی شدم وقتی... افتادم به جون زنم ... زدمش...انقدری که حالم بد شد اونم زنگ زد اورژانس منو آوردند بیمارستان. اون زن دیگه برای من زن نمی شه. همین الانم که من اینجام خودش رفته دادخواست طلاق رو تنظیم کرده. بچه ها رو هم خودش می خواد برداره...

من: دکتر چه تشخیص براتون گذاشته؟

او: می گه شوک عصبیه می گه  دیدن خیانت زنت بهت شوک عصبی شدیدی وارد کرده. حالا چرا داری می نویسی. اینا رو؟

من: باید گزارش مصاحبه ام با شما رو بنویسم تحویل مربی ام بدم.

او: در مورد پیشنهادم چی اونم می خوای بنویسی.

من: نظر خودتون چیه.

او: بنویس. حالا جوابت چی هس.

من: بعدا راجع بهش صحبت می کنیم. بعد که حالتون بهتر شد. اگه اجازه بدین.

او: باشه.

برگه مصاحبه ام رو برداشتم زیرش نوشتم : از بیمار م. ت.  با تشخیص شیزوفرنی مصاحبه کردم به نظر می رسد با وجود یک هفته درمان هنوز دچار افکار پارانویید است و نسبت به بیماری خود Insight ندارد، تاریخ مصاحبه 5/ 8/ 73، کارآموزی روان بیمارستان روزبه). برگه رو به مربی ام تحویل دادم و از بیمارستان خارج شدم.

 پی نوشت: پارانویا به معنای شک می باشد.

پی نوشت ٢: آقا ما حرفمون رو پس می گیریم احمد نجفی اصلا خوب بازی نمی کنه اولش به خاطر گریم و هیبتش فکر کردم انگ خود رضاشاهه اما حالا می بینم نه ایشان همان ناشی بازیگری که بود هس.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢۳ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

چند نکته پراکنده درباره سریال عمارت فرنگی:

1- بازی احمد نجفی در نقش رضا شاه از بهترین بازی های این نقش از نظر من البته می باشد.

2 .دختر فروغی که در زمان محاصره تهران در این فیلم دختری 5-6 ساله است، بعد از 6 سال و در زمان تاج گذاری رضاشاه یک دفعه 25 ساله می شود!

3. کلا در آثار ورزی ریپورتر ها (پدر و پسر) نقش خیلی خیلی پررنگی در سیاست های ایران دارند درست یا غلط بودنش رو باید تاریخ دان ها بگویند.

4. ورزی از دوبلورهای زیادی برای نقش های مختلف این سریال استفاده کرده است از جمله منوچهر زنده دل در نقش داماد فروغی که برای اولین بار چهره این دوبلور را به مردم نشان می دهد . میرطاهر مظلومی هم در نقش احمدشاه ظاهر شد. از دوبلورهای معروف دیگر بازیگر در این فیلم می توان ،ناصر ممدوح، اسفندیار مهرتاش، بهمن هاشمی، افشین زینوری و سعید شیخ‌زاده را نام برد باید دید چرا ورزی به استفاده چنین گسترده از دوبلورها دست زده است. البته بازی ها خوب بود.

5. تاکید زیادی روی زن بارگی و مشروب خوری و تریاک کشی اعضای دربار می شود که این در واقع می خواهد مثلا تنفر مردم را از ایشان بیشتر کند. در نظر داشته باشید طبق آمار پنهان خود مراکز تحقیقی دولتی و غیر دولتی در بعضی استانها تریاک کشی تفننی به 50 درصد و در کمترین مورد استانی به 30 درصد می رسد. میزان زن بارگی و انحرافات جنسی در حال حاضر باید بیش از اینها باشد اگر آمار گرفته شود. اگر هدف سریال نمایاندن جنبه های منفی پهلوی ها بوده شاید این برای کسانی که خود اینکاره اند و تعدادشان هم کم نیست جواب نمی دهد . تاکید بر جنبه های سیاسی و ضعف ها و کاستی های سیاسی منجر به مخالفت های مردم بسیار کم رنگ تر است.

6. بازگشت محمد مطیع باعث خرسندی بسیار است.

7. محمد صادقی در نقش میرزا کوچک خان اصلا نچسبید . اخیرا سریال سازان و فیلم سازان اصرار زیادی دارند که از چشم سبزها استفاده کنند و برایشان لنز تیره بگذارند (در حالی که همه جا عکس این صادق است) چرا معلوم نیس. مثل مصطفی زمانی در نقش یوزارسیف، محمد صادقی در نقش میرزا کوچک خان و احمد نجفی در نقش رضاشاه.

8. رضاشاه با نحوه تربیت و خصوصیات اخلاقی پسرش محمدرضا شاه کاملا مخالف است و مشکل دارد این برای عده ای از جمله من و  آرش نکته مثبتی برای رضاشاه تلقی می شود.

دوستان اگر نکات دیگری به نظرشان می رسد ذکر کنند بنده فقط نظرات شخصی ام را گفتم و در نقد این سریال خود را صاحب نظر نمی دانم.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢۱ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

وقتی اون رو به ما تحویل دادن اولین جمله ای که گفتیم این بود" این یه جنینه نه یه نوزاد" 6٠0 گرم بیشتر وزن نداشت و در هفته 26 ام به دنیا اومده بود (حاملگی کامل 40 هفته اس). خانم دکتر گفت یه golden baby یه و این یعنی باید مثل یه طلای ناب ازش نگهداری بشه. اون رو توی انکوباتور گذاشتیم برای این که بدنش سرد نشه (نوزادان زودرس هنوز سیستم گرمایش بدنشون کار نیافتاده) یه کیسه آبگرم رو پر از آب گرم کردیم، دورش حوله پیچیدیم و گذاشتیم زیرش. روی نوزاد رو هم با یه ورقه سلفون پوشوندیم که اتلاف حرارت نداشته باشه. بعد از اینا مشکل رگ گیری و خون گیری رو داشتیم. رگ های بدنش مثل تارهای مویی به رنگ آبی از زیر لایه شفاف و ژله ای پوستش مشخص بود اما مشکل این بود که نمی دونستیم آنژیوکت هامون ایا از قطر رگ هاش باریک تره یا نه. یکی از همکارای با سابقه تونست با نازک ترین انژیوکت از پشت دستش رگ بگیره. حدود نیم سی سی خون گرفتیم. خانم دکتر گفت "به آزمایشگاه بگین تا می تونه همه ازمایشاتش رو با همین نیم سی سی انجام بده دیگه بیشتر از این نمی تونیم ازش خون بگیریم" راس می گفت مگه اون همش چقدر خون داشت اگر به ازای هر کیلو گرم وزن بدن 80 سی سی خون حساب کنیم اون کل خون بدنش به 50 سی سی نمی رسید. یعنی به اندازه یه استکان کمر باریک کنار سماورهای قدیمی. گفتیم "خانم دکتر زنده می مونه؟" گفت" نمی دونم طبق اصول طب نه، اما موندن از این کوچکترهاش به حکم قانونی که ما ازش خبر نداریم. یه ٢٨٠ گرمی تو آمریکا زنده مونده ". طبق پیش بینی هامون تا چند ساعت بعد اون باید مشکل تنفسی پیدا میکرد و می رفت زیر دستگاه تنفس مصنوعی و این یعنی حرکتی تدریجی به سوی مرگ برای چنین نوزادانی. چشم هامون به قفسه سینه کوچیکش بود که تند و تند بالا و پایین می رفت و فقط به اندازه سهم کوچیک خودش از این دنیا اکسیژن می گرفت. کم کم علائم زجر تنفسی نمایان شد. عضلات بین دنده ایش به کار افتادن. گازهای شریانی اش افت پیدا کرد و پره های بینی اش برای نفس کشیدن باز و بسته می شد. براش لوله تراشه گذاشتیم و اون رو وصل کردیم به دستگاه تنفس مصنوعی.انگشتان کوچیکش رو که به اندازه یه دونه برنج قدکشیده صدری بود دور لوله ای که داخل ریه هاش می رفت حلقه می کرد. انگار می خواس اون رو بیرون بیاره. گفتیم "انگار می فهمه، ناراحته" خانم دکتر گفت" براش ارام بخش بزارین". ست اپ دستگاه تنفس مصنوعی روی حداقل اعداد ممکن تنظیم شد: 8 سی سی هوای ورودی و خروجی تنفس و 10 میلی متر جیوه فشار برای باز کردن ریه ها در جایی که در نوزادان دیگه این مقدار به 18- 20 می رسه. وضعیت گازهای شریانی اش بهتر شد. آرام به نظر می رسید. دست هاش رو که به اندازه انگشت های اشاره مون بود به اطراف تکون می داد. حرکاتی غیر ارادی و کاملا بی هدف. گاهی هم بدنش رو کش می داد انگار که از یه خواب راحت بیدار شده و حالا می خواد یه روز پر کار رو شروع کنه. چشم هاش که درست مثل دو تا عدس سیاه و براق بود به اطراف می چرخید و پلک هاش رو تند و تند باز و بسته می کرد. تماشای کوچک ترین انسانی که دیده بودیم شده بود سرگرمی ما. همکارا از بخش های دیگه بیمارستان می اومدند به دیدنش. وقتی هم نمی تونستند بیان تلفنی می پرسیدن چطوره؟ هنوز هس؟. مادرش رو ندیدیم. پدرش که یه کشاورز میانسال بود می اومد. گاهی به خواهش ما با بهت بالای سرش می ایستاد و تماشاش می کرد. نمی دونست باید چیکار کنه. ذهن روستایی او گنجایش چنین موجودی رو نداشت. همین که تونسته بود هضم کنه بعد ١٧ سال نازایی با یه چیزی به اسم لقاح مصنوعی تونسته بودند اون و زنش رو تو سن ۴٠- ۵٠ سالگی به آرزوشون برسونن خودش خیلی بود. توی تصوراتش یه نوزاد تپل ۴ کیلویی رو مجسم کرده بود که توی قنداق پیچیده و دادن دستش تا توی گوشش اذان بگه. حالا این انسان نیم کیلویی زیر این همه دستگاه؟؟؟. احتمالا فکر می کرد داریم باهاش شوخی می کنیم. مثلا نوزادش مرده و ما برای دل خوشکنک اون بهش می گیم بیا نگاهش کن. اما وقتی حرکات دست هاو پاهای ظریفش رو می دید با بهت بیشتری نگاهمون می کرد که یعنی این که زنده اس. حتی یه بار به دست های زمخت و پینه بسته خودش نگاه کرد . انگار می خواس ببینه جور در می آد با اون دستها این موجودی رو که فقط 8 سی سی یعنی به اندازه یه قاشق غذاخوری در روز ازش نون و آب می خواد سیر کنه. بهش گفتیم اسمی براش بزار با تمسخر نگاهمون کرد و رفت.

چهار روز گذشت و اون هنوز زنده بود. حالا همه مون نسبت بهش وسواس پیدا کرده بودیم. وقتی کسی ازمون می پرسید هنوز هس؟ انگار فحش داده بود. خانم دکتر با وسواس بیشتری ویزیتش می کرد. برای جلوگیری از عفونت که همیشه تهدید می کنه این نوزادان رو. انکوباتورش رو به جای هر سه روز هر ٢۴ ساعت عوض می کردیم و می فرستادیم تا شسته بشه. براش یه لوله معده به باریکی یه ماکارونی گذاشتیم و هر سه ساعت ٢ سی سی شیر وارد معده اش می کردیم که کم کم مقدارش به ۵ سی سی افزایش پیدا کرد.٢٠ گرم وزن اضافه کرده بود. می دونستیم که برای پرستاری از نوازدان زودرس باید شرایطی رو مشابه رحم مادر براش فراهم کنیم. اون رو توی یه چیزی به اسم آشیانه گذاشته بودیم. یه پارچه نرم لوله شده که شکل دایره بهش دادیم نوزاد رو وسط اون گذاشتیم درست مثل یه جوجه توی اشیانه  یا نه، درست مثل یه جنین توی رحم مادر . تنها اشکال کار، زخم های پوستی بود که در اثر چسبوندن چسب های مختلف به پوستش ایجاد می شد. لایه های پوستش با کوچکترین تماسی از هم وا می رفت و تاول میزد. چسبوندن چسب برای فیکس کردن لوله تراشه، لوله معده،‌آنژیوکت و لیدهای نمایشگر قلبی اجتناب ناپذیر بود. برای کم کردن ناراحتی و عذاب ناشی از این زخم های پوستی بهش آرام بخش می زدیم اما خود آرام بخش ها باعث تضعیف تنفسش می شد. انگار داشتیم روی یه نخ باریک راه می رفتیم. داروهاش در حد چند صدم سی سی تجویز می شد که حتی با سرنگ انسولین هم کشیدنش سخت بود. مشکل خراب شدن رگ و گرفتن یه رگ دیگه هم بود. با تمام اینها،‌اون زنده بود. 

یه هفته گذشت در کمال بهت و ناباوری هر کسی وارد بخش می شد یا شیفتش رو شروع می کرد می پرسید هست؟.خانم دکتر براش سونوگرافی مغز نوشت و برای ریه هاش سورفکتانت(ماده چربی که داخل ریه هاس و از کشش سطحی آب سطح ریه ها کم می کنه و باعث باز شدن بهتر ریه ها می شه و در نوزادان نارس وجود نداره) تزریق کرد.با ناباوری اعلام کرد مغزش هنوز اثری از خونریزی رو نشون نمی ده. ریه ها به سورفکتانت جواب دادند. همه مون ناباورانه انگار خارق العاده ترین اتفاق زندگی افتاده می گفتیم "جواب داد". براش کلاه و جوراب پشمی عروسک پیدا کردیم و پوشوندیم چون با همه مراقبت ها باز هم بدنش همیشه سرد بود و سرما نیاز اکسیژنش رو زیاد می کرد و احتمال مشکل تنفسی داشت. سعی می کردیم در انکوباتورش رو تا جایی که امکان داشت باز نکنیم تا حرارت داخل اون اتلاف نره. یک روز دیگه هم گذشت. وضعیت تنفسی اون خوب بود اما. ..اما این وسط یه مشکل پیش اومده بود.  شیر رو تحمل نمی کرد. هر چی شیر وارد معده اش می کردیم بعد دو ساعت همونجا مونده بود. دوباره ناشتا شد. دوباره همه گفتیم :"نه این می میره. مگه می شه بمونه. ببین روده هاش نکروز شد." آنتی بیوتیک برای روده هاش شروع شد.برای جایگزینی شیری که نمی خورد سرم غذایی تزریق می کردیم با کلی ویتامین. زخم های جای چسب هاش خیلی اذیتش می کرد. دیگه جای سالم برای چسبوندن چسب نداشتیم مجبور بودیم روی همون تاول ها چسب بزنیم. بی قراری می کرد.چون لوله تراشه توی حلقش بود صدایی ازش در نمی اومد ولی با حرکاتی که به دستها و پاهاش می داد می فهمیدیم درد داره. از طرفی به خاطر وضعیت تنفسی اش مجبور شده بودیم دوز مسکن و آرام بخش رو کم کنیم.سعی کردیم تا جای ممکن کمتر دستکاری اش کنیم. مینی تاچ یا حداقل دستکاری اصل مهم پرستاری از نوزادان نارسه. ولی به هر حال برای کنترل وضعیت، مجبور بودیم ازش خون بگیریم یا علائم حیاتی اش رو ثبت کنیم. مراقبت ازش به یه چالش اساسی تبدیل شده بود. بیشتر از ١ سی سی در یک روز نمی تونستیم ازش خون بگیریم. ازمایشگاه اعلام می کرد با این مقدار خون نمی تونه تمام المان هایی که دکتر می خواد اندازه گیری کنه. با مسئولین ازمایشگاه بحث می کردیم. انگار داریم سر ملک ابااجدادی مون مبارزه می کنیم. باباش کلافه بود.می گفت به مادرش گفتم مرده. بیخود خودتون رو خسته نکنین. از اولش هم قسمت ما بچه نبود. با همه اینها اون زنده بود.   

سه روز دیگه گذشته بود. به نظر می اومد همه چی از کنترلمون خارجه. نمی تونستیم مطمئن باشیم که داریم چی کار می کنیم. خانم دکتر حتی بعد از پایان ساعت کاریش می موند بیمارستان. می خواس شخصا خودش کارهای اون رو زیر نظر داشته باشه. به رزیدنت ها اطمینان نمی کرد. با اونها بحث میکرد. مخصوصا با یکیشون که فکر می کرد ما داریم بیخودی انرژیمون رو هدر می دیم. می گفت به جای این می تونه یه نوزادی بخوابه که بهش امیدی باشه. خانم دکتر می گفت یه ٢٨٠ گرمی توی آمریکا زنده مونده چرا اینجا نه... تصمیم بر این گرفتیم که فقط آزمایشاتی که لازمه یعنی کاملا لازمه انجام بدیم. تصمیم گرفتیم به زخم های پوستیش که زجرش می داد فکر نکنیم. تصمیم گرفتیم به اینکه با تمام کارهایی که کرده بودیم ولی اون همیشه سرد بود اهمیت ندیم. یکی از بچه ها می گفت "چه انتظاری از خودمون داریم اون الان باید توی رحم مادرش باشه ما که نمی تونیم جای اون رو بگیریم اگه عمرش به دنیا باشه می مونه."

هفته سوم شروع شده بود. اون حالا ۵٠ گرم نسبت به روز اولی که آورده بودنش اضافه وزن داشت. ست آپ دستگاه تنفس مصنوعی تغییری نکرده بود این یعنی آماده جدا کردن از دستگاه نبود. چسب هایی که برای چسباندن لوله تراشه به اطراف دهانش می زدیم دیگه فیکس نمی شد. چون دیگه پوستی نبود. مخاط خیس و لزجی و تاول زده ای بود که چسب بهش نمی چسبید. بالاخره هم لوله تراشه دراومد. دویدیم تا متخصص بیهوشی رو صدا کنیم دوباره براش لوله تراشه بزاره.ترالی احیای قلبی رو آوردیم بالای سرش. داروهای احیا رو توی سرنگ ها کشیدیم. متخصص بیهوشی اومد دستکش دستش کرد تا دوباره براش لوله تراشه بزاره و وصلش کنه به دستگاه تنفس مصنوعی.  اما خانم دکتر گفت دست نگه دارین چند دقیقه صبر کنین. همه مون زل زدیم به قفسه سینه نوزاد که مثل یه پرنده اسیر تند و تند بالا و پایین می رفت. چشم دیگه مون روی نمایشگر اکسیژن شریانی بود که داشت افت می کرد. از ٩۵ آمد پایین روی ٩٢... ٩١...٨٩...٨۶...٨۵ و ...٨۵...٨۵ دیگه پایین تر نیومد. به خانم دکتر زل زده بودیم که چی دستور می ده اونم به نوزاد. کمی بعد به خودش اومد دستور داد آمینوفیلین بزنیم . کورتون تا التهاب ریه هاش رو کم کنه. گفت"فعلا نمی خواد لوله تراشه بزارین. اگه اون می خواد زنده بمونه باید خودشم تلاش کنه" شنیدن این حرف غیر حرفه ای از خانم دکتر بعید بود اما مگه کار دیگه ای می شد کرد.گذاشتیمش زیر هود اکسیژن. یه کلاهک شیشه ای که کل نوزاد رو در بر می گیره. در تمام ۴-۵ ساعت بعدی کارمون شده بود زل زدن به قفسه سینه اون که بالا و پایین می رفت. نامنظم و بی کفایت اما اون زنده بود. 

یک روز دیگه گذشت اون خودش داشت نفس می کشید بدون دستگاه. تنفسش برای اکسیژناسیون بدنش خیلی موثر نبود اما تلاشش رو می کرد. اون انسان ۶٠٠ گرمی داشت با همه وجودش تقلا می کرد که بمونه. دوباره براش شیر شروع کردیم از مقدار نیم سی سی در هر سه ساعت وقتی برای نوبت بعدی لوله معده اش رو با سرنگ می مکیدیم که ببینیم شیر قبلی رو هضم کرده یا نه نفسمون بالا نمی اومد.. .هضم کرده بود... اون شیر رو هضم می کرد. دوباره امیدوار شدیم در طول ٢۴ ساعت بعدی اون داشت خودش نفس می کشید تنها دو بار قطع نفس داشت که با یه تحریک کوچولو دوباره ادامه می داد این توی نوزادان نارس کاملا طبیعیه.مهم این بود که اون دو هفته رو پشت سر گذاشته بود و زنده بود. اومده بود که بمونه. پدرش رو دوباره امیدوار کردیم حالا دیگه اون هم وقتی بالای سرش می اومد زمان بیشتری رو می موند انگار دلبسته اش شده بود. دلبسته دختر کوچولوی ۶٠٠ گرمی اش که شباهتی به اون چیزی که اون توی تصوراتش از یه نوزاد داشت نداشت. اما بود بچه اون بود دختر کوچولوش. بالاخره قبول کرد براش اسم بزاره . نازنین زهرا...نازنین زهرا...نازنین زهرا

نازنین زهرا بعد از سه روز از جداشدنش از دستگاه تنفس مصنوعی هنوز خودش نفس می کشید. شیرش رو تحمل می کرد. وزنش داشت روزی ۵ گرم اضافه می شد. تنفسش مرتب تر شده بود. سیکل های خواب و بیداری داشت. آروم تر بود. انگار زخم هاش دیگه اذیتش نمی کردند. روی بعضی قسمتهای بدنش که قبلا زخم بود نشانه هایی از زایش پوسته ای نازک دیده می شد. خانم دکتر دستور داد چسب های نمایشگر قلبی رو هم ازش جدا کنیم دستور داد لوله معده اش رو در بیاریم و شیرش رو با سرنگ بریزیم گوشه دهنش تا خودش قورت بده و طعم شیرین شیر رو حس کنه و طعم شیرین زندگی رو. از باباش خواستیم مادرش رو بیاره. مادری که تا حالا نمی دونست اون زنده اس. مادر اومد. نازنین زهرا رو که حالا غیر از سرمش هیچ چیز دیگه ای بهش وصل نبود از توی انکوباتور درآوردیم و گذاشتیم توی بغل مادرش. مادری که ١٧ سال آرزوی همچین لحظه ای داشت. هیچ کدوممون تاب تحمل دیدن اون صحنه رو نداشتیم چه ما که هنوز مادر نبودیم . چه اونهایی که خودشون مادر شده بوند. تنهاشون گذاشتیم توی ای سی یوی نوزادان موندن مادر یا هر همراه دیگه ای ممنوعه. ولی کسی مگه دلش می اومد مادر نازنین زهرا رو از اونجا بیرون کنه...

و نازنین زهرا زنده موند بعد از سه هفته و سه روز اون رو مرخص کردیم خودش هنوز نمی تونس شیر بمکه. مادرش رو آموزش دادیم با سرنگ بهش شیر بده و هر روز اون رو بیاره تا همکارای گفتاردرمانی ورزش های فک رو برای یادگیری مکیدن شیر بهش به نازنین زهرا آموزش بدن. خودش نفس می کشید تند تند. ولی حالا دیگه نفس هاش برای رساندن اون مقدار اکسیژنی که بدن کوچولوش لازم داشت کافی بود. نازنین زهرا رو معجزه می دونستیم.همش در مورد اون حرف می زدیم . هنوز هم راجع بهش حرف می زنیم حتی با وجودی که ٧ سال از اون زمان گذشته. نازنین زهرا بزرگ شده و کنار پدر و مادرش زندگی می کنه. حرف می زنیم و از خودمون تعریف می کنیم. این که ما زنده اش نگه داشتیم اما ته دلمون همه فکر می کردیم آیا واقعا ما زنده نگهش داشتیم؟؟    

  

پی نوشت: عکس تزیینی است 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱۸ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

به خاطر فشار خون بالا،‌نارسایی قلبی پیدا کرده بود و به خاطر نارسایی قلبی نارسایی کلیه. به خاطر همین باید میزان مایعات دریافتی و مایعات دفع شده از بدنش به دقت چارت (یادداشت) می شد. یه چارت جذب و دفع مایعات گذاشتیم بالای سرش و یه ظرف مدرج برای اندازه گیری ادرارش بهش دادیم و لیوانش رو هم از نظر میزان حجم مایعاتی که توش جا می شه اندازه گرفتیم و گفتیم هر وقت مایعات خوردی بگو تا این جا بالای سرت بنویسیم. سه روز گذشت اما پیرمرد هیچ مایعاتی ننوشیده بود یعنی هر وقت می گفتیم چقدر مایعات خوردی می گفت اصلا نخوردم. بالاخره شک کردیم چون با توجه به حجم ادرارش باید این از یه جایی مایع می گرفته. اتفاقی از جلوی اتاقش رد می شدم دیدم داره ساندیس می خوره. صبر کردم وقتی ساندیسش تموم شد عین مچ گیرا پریدم توی اتاقش و گفتم پدرجان چیزی توی شش ساعت قبل مایعات خوردی بنویسم. گفت نه. گفتم ساندیس هم نخوردی. گفت چرا ولی اونو پسرم خریده چرا می خوای بنویسی به حساب بیمارستان.

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٦ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٦ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

در جراید نوشته بودند: مردم بمبئی بعد از اکران میلیونر زاغه نشین در اعتراض به نشان دادن فقرشان به خیابان ها ریختند و شلوغ پلوغ کردند عده ای هم رفتند سراغ خانه انیل کاپور تا یه گوشمالی حسابی به اون بدن که دستشون بهش نرسیده. این جراید نوشتند مردم بمبئی شعار می دادند هالی وودی حیا کن بالی وودو رها کن. و اینا. حالا دروغ یا راستش با خود جراید.

من داشتم فکر می کردم طبق سنت نیک و پسندیده اعتراض که در کشور ما رایجه اگه این فیلم در ایران ساخته می شد چه کسانی اعتراض می کردند

١. مرکز های تلفن یا همون ١١٨ ها در اعتراض به این که پرسنل ما هیچ وقت صندلی خود رو ترک نمی کنن و یه آبدارچی رو جای خودشون نمی ذارن

٢. پلیس ها در اعتراض به این که ما هیچ وقت کسی رو شکنجه نمی کنیم

٣. زاغه نشین ها در اعتراض به این که ما هیچ وقت با یک عکس یک هنرپیشه توی دستمون توی یه حوض پر از پی پی نمی پریم

۴. ناصر ممدوح در اعتراض به این که من هیچ وقت توی توالت به شرکت کنندگان ١+١٠٠ جواب سوالی رو آن هم به غلط نمی رسونم

۵ پزشک ها و پرستارها البته در این فیلم چیزی در مورد اونها نبود ولی کلا اونها اعتراض دارن به همه فیلم ها

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٤ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

از حدود پونزده شونزده سالگی بدجوری عشق فیلم و سینما بودم البته اون موقع که اینجوری فیلم و سی دی تو دست و بال مردم نبود این که می گم عشق فیلم. تب و تاب دیدن با لذت برنامه هنر هفتم اکبر عالمی بود با اون فیلم های خاصش و فیلم های وطنی سینمای دهه ۶٠ که البته الحق خیلی بهتر از الانی ها بودند. اصلش از اولش هم مقصر داییم بود که مجله فیلم جمع می کرد به خاطر عکس هاش (چون عکاس حرفه ایه)منم هر وقت خونه مادر بزرگم بودم می نشستم مجله های فیلم دایی رو می خوندم و مسحور سینما می شدم. دلم می خواس هنرپیشه بشم،‌دوبلور بشم، فیلمنامه نویس بشم،‌کارگزدان بشم و ... اما خوب قسمت این شد که هیچ کدومو نشم. اما عشق فیلمی توی من مونده تا حالا. اصلش بحثم اصلا چیز دیگه ایه. حدودای ترم ۴ بودم که برای کار دانشجویی رفتم بیمارستان امام خمینی با دوستم شیوا بودیم اون رو فرستادند بخش اورژانس منم بخش اطفال. کار دانشجویی یعنی به ازای صد ساعت شیفت شب در ماه که ٨٠٠٠ تومن می دادند اون موقع (سال ٧٣) برای ما که فقط تفریحی کار می کردیم خیلی خوب بود و پول مانتو شلوارمون در می اومد. توی کشیک ها هم قائدتا ما زیردست پرستارای فارغ التحصیل بودیم و اونا مسئول شیفت بودند. یکی از اون ها مهناز بود که از شانس همه شیفت های من با اون می افتاد. ازش خوشم نمی اومد. زیاد دستور می داد. خیلی هم ساکت و کم حرف بود. کلا وقتی با اون بودم دپرس می شدم. وقتایی که بخش کار داشت که کار می کردیم وقتای بیکاری هم می رفت یه گوشه می نشست کتاب می خوند. هی می خوند هی میخوند هی می خوند. انگار نه انگار توی این دنیاس. جالبه که حتی ساعت های خوابش رو هم بیدار می موند کتاب می خوند (توی ١٢ ساعت شیفت شب اجازه دو و نیم ساعت خواب داری). یه شب اتفاقی کتابی رو که می خوند برداشتم مناجات نامه خواجه عبداله انصاری (په به قیافه اش نمی آد ازینا بخونه) شب بعد دیدم داره جان شیفته می خونه شب بعدش گرگ بیابان کم کم سر حرفو باهاش باز کردم فهمیدم عشق و خوره کتابه. یه عالمه هم کتاب داره . من قبلا کتاب می خوندم اما خوره نبودم کتاب هایی هم که می خوندم همه رمانهای عشقی کلاسیکی بود که پیر دخترهای امریکایی انگلیسی می نوشتند و دست همه دختر دبیرستانی ها پیدا می کنی مثل بربادرفته و غرور و تعصب. علاقمند شدم کتاب هایی که مهناز می خونه رو بخونم ازش کتاب گرفتم سیذارتا خوندم نخوندم می خوردمش از بس که بهم می چسبید بعد مائده های زمینی آندره ژید رو بهم داد بعد قلعه حیوانات جرج اورول یه دفعه دیدم مث خودش شدم خوره کتاب. هر شب که می رفتم بیمارستان یه کتاب واسه خودم می گرفتم می بردم توی ساعت های بیکاری می خوندم. اما چه حالی میداد نصفه شب توی سکوت مطلق یه جایی باشی عین وسط جنگل با درختای بلند (بخش کودکان بیمارستان امام خمینی یه جایی جدا از ساختمان اصلی بیمارستان درست وسط یه باغه که دورش پر از درخته اما الان اونجا رو دادن به شهرداری به عنوان دفتر مدیریت پروژه زیر گذر توحید) . یادمه یه شب کویر شریعتی رو برده بودم. از کتابخونه بابام. مامان و بابای من هیچ کدوم کتاب خون نبودند اما نمی دونم چرا کلکسیون کتاب های شریعتی رو داشتند انگار قبل از انقلاب مد بود همه کتاب های شریعتی رو بخرن. اونقدر از نثر کویر خوشم اومده بود که وسط راهروی بخش راه می رفتم بلند بلند می خوندم. همکارم که خواب بود. مریض ها هم بچه بودند اون موقع حتی مریض های بچه هم حق داشتن همراه توی بیمارستان رو نداشتند (چه ظالمانه) اینه که در واقع تنهای تنها بودم. من و کویر شریعتی،‌رخوت خستگی و خواب آلودگی نصفه شب چه حالی می داد. از اون به بعد منم شدم خوره کتاب. دین بزرگی به مهناز احساس می  کنم. عشق من سینما بود غیر از اون هیچی رو نمی دیدم اما سینما و فیلم رو نمی تونی با خودت اینور و اون ور ببری اما عشق مهناز همیشه باهاش بود. توی مسافرت سرکار توی اتوبوس و تاکسی. البته منم سعی کردم مقابله به مثل کنم اونو بردم سینما اصلا سینما نمی رفت. رفتیم فیلم پری. من پری رو دیده بودم هفته قبلش اما عاشقش شده بودم با مهناز دوباره رفتیم یه جورایی سرگشتگی پری به عبارتی خل مشنگی هاش مث خودمون بود . وقتی اومدیم بیرون گفت قشنگ بود خیلی عادی اما شیفت بعد که با هم کشیک بودیم گفت فردا صبح دوباره بریم پری. گفتم دوباره گفت آره. خلاصه صبح رفتیم جاتون خالی تنها و اولین شعبه بوف توی اون سالها توی چهار راه ولیعصر صبحونه ای خوردیم بعد منتظر موندیم تا اولین سانس سینما شروع بشه من برای سومین بار اون دومین بار رفتیم پری. توی خواب الودگی و کوفتگی بعد شب کاری چه حالی می کردیم با حرفای فلسفی داداشی و صفا و اسد. با هم فیلم اروپا هم رفتیم و اخرین امپراطور. بعد دانشجوها رو از کار دانشجویی ممنوع کردند و  بعد هم ما فارغ التحصیل شدیم و طرح رفتیم یه بیمارستان دیگه . از مهنازجدا شدم تلفنی باهاش حرف می زدم با هم چند بار هم بیرون رفتیم بعد من ازدواج کردم و رفتم شهرستان دیگه نمی دونم چی شد که یه دفه گمش کردم البته خودشم بعد ازدواج من دیگه تمایلی به ادامه ارتباط نشون نمی داد می گفت تو دنیات دیگه فرق کرد دیگه سنخیتی با من نداری می گفت من رفیق نگه دار نیستم ما اون چیزهایی که باید به هم دادیم. آدم خاصی بود چند روزه خیلی به یادشم هر وقت هر کتابی رو می خونم به یادش می افتم. مطمئنم اون طوری که اون منو عشق کتاب کرد من نتونستم اونو عشق فیلم بکنم پس هنوز من به اون مدیونم.  

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٢ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٠ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

نمی شه جور در نمیاد یه جای کار مشکل داره. این سریال آخرین دعوت رو می گم تموم شد ولی خوب من خیلی باهاش مشکل داشتم نه اینکه بد بود نه اتفاقا خیلی هم خوب نوشته شده و کارگردانی شده بود. بازیها هم خوب بودند اما این قضیه سوار شدن یوسف توی ماشین زمان و رفتن به دوران عاشورا و اینا. انگاراین جور فیلم های تخیلی ایرانیش نمی چسبه. نمی دونم چرا این جوریه من همش فکر می کردم دارم دو تا سریال جدا نگاه می کنم یکی زمان حال. یکی هم یه سریال تاریخی مربوط به گذشته دو تا اپیزود کاملا جدا از هم. چر اینطوری بود شاید یه دلیلش اینه که خارجی ها وقتی همچین فیلم های تخیلی می سازن قصدشون فقط سرگرم کردنه خوب آدم تکلیفش رو می دونه حالا اگه این وسط یه دفعه یه پیامی چیزی هم سبز بشه توی متن فیلم خیلی توی ذوق نمی زنه مثل بهترین فیلمی که در این زمینه من سراغ دارم devil's advocate با بازی درخشان آل پاچینو و کیانو ریوز که اصلا یه فیلم تخیلی بود اما یه پیام کوچولوی اخلاقی زیبا درست آخر فیلم میاد که شیطان می گه "غرور گناه مورد علاقه منه" و فیلم تموم می شه سازنده هاش هم در طول فیلم هیچ قصد ندارن بیننده رو نصیحت کنند یا کلی آموزه های اخلاقی و دینی به خورد اونا بدن. اما این آخرین دعوت

1 یارو رفته عقب توی زمان عاشورا هی به اون آدما می گه الان تو اینکارو می کنی الان تو اون کاری می کنی خوب که چی؟؟؟

2 اگه قصد نشون دادن عاشورا و آدم های اونه که الحق هم خوب نشون دادن مثلا من از "حر" این سریال خیلی خوشم اومد. خوب دیگه نیازی به چسباندن اپیزودهای زمان حال و مسافرت یوسف به اون زمان نبود

3 کارگردان در ارتباط دادن آدم های دو زمان و نیتش از این ابداع خیلی ضعیف عمل کرد. اصلا اگه قصدش نشون دادن حماسه عاشورا بود دیگه از ژانر تخیلی استفاده کردنش چی بود. 

4 چی می شد اصلا وجود یوسف توی زمان عاشورا که از آینده اتفاقات خبر داشت مثلا یه جورایی تاریخ رو عوض می کرد بیشتر نمی چسبید؟؟؟ 

5  البته الحق از بازی های خوب خصوصا اغراق امیز اما زیبای حامد بهداد (می دانید خود رو مارلون براندوی ایران می دونه؟) نباید گذشت

6 اصلا قصدم نقد سریال نبود چون از این نظر خود رو صاحب نظر نمی دونم فقط احساسات و برداشتهای شخصی ام رو گفتم.

7در ضمن سریال عمارت فرنگی هم از دیشب شروع شده که با وجود تبلیغات و نشون دادن بازیگرها و لوکیشن هایی که یادآور نوستالژی هامون از سریال های دهه 60 و 70 مثل امیر کبیر هستند همچین چنگی به دل نزد البته برای قضاوت زوده. البته از دیدن محمد مطیع بعد از مدتها خیلی ذوق بکردم.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۸ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٧ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

بعد از مدتها رانندگی به یک نتیجه مهم رسیده ام. مردان جامعه ما ولعی سیری ناپذیر در به رخ کشیدن رانندگی خود به زنان راننده دارند و گاهی این ولع چنان زیاد است که برخی از آنها با دیدن یک راننده زن رفتارهای نابهنجاری از خود نشان می دهند که با هیچ تئوری روانشناسی و جامعه شناسی نمی توان آن را توجیه کرد. اوایل بهم بر می خورد و سعی می کردم مقابله به مثل کنم. راه بهشان نمی دادم یا می خواستم با حرص ازشان سبقت بگیرم که البته این تلاش های من اغلب با شکست سختی مواجه می شد. بعد سعی کردم بی خیال بشم و حالا مدتیه حس جالبی بهشان دارم هر وقت چنین راننده هایی می بینم که البته تعدادشان کم نیس کنار می کشم و اجازه می دهم هر چقدر دلشان می خواهد با اتومبیل خود حرکات ژانگولر انجام دهند و به آن حس پیروزی در مقابل یک راننده زن برسند چون به نظرم سخت به آن احتیاج دارند. تماشای عکس العمل هایشان بعد از پیروزی چنین سهل و آسانی،‌ دیدنی است و از تفریحات من در هنگام رانندگی به شمار می رود. بیشترشان با بی تفاوتی رد می شوند یعنی این که وجودت در اینجا به چشم من نمی آید. برخی لبخند های ژوکوند تحویل آدم می زنند با این معنا که دیدی اینکاره نیستی. وقیح ترهاشان سر را از پنجره بیرون می کنند و متلکی می گویند که اغلب نمی شنوم چون پنجره همیشه بالاست و صدای موسیقی ماشین زیاد اما می دانم یکی از این سه تا است: "ضعیفه اون زیر دنبال گاز نگرد گاز تو آشپزخونه اس" یا " گواهینامه ات از اون ١٢٠ هزار تومنی هاس" یا " چی دادی بهت گواهینامه دادن"!!!  این مردان مقید به اصول زندگی در جامعه مدنی هیچ خصوصیت خاصی هم ندارند از ١٨ ساله گرفته تا ٨٠ ساله و از ماشین مدل پایین تا بالا همه جوره توشون پیدا می شه. شاید یک سری مطالعات عمیق جامعه شناسی در این زمینه باید صورت بگیرد. به هر حال به سهم خودم به عنوان یک شهروند برای حفظ بهداشت و سلامت روان جامعه خویش و پیشگیری از عواقب شوم ناشی از عدم تامین نیاز به خودبزرگی بینی در رانندگی مردان داوطلبانه اجازه می دهم طعم شیرین پیروزی را بی هیچ تلاشی بچشند.

پ ن. از تمام آقایانی که به حقوق مدنی رانندگان زن احترام می گذارند پوزش طلبیده و از ایشان قدردانی می کنم.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٦ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

 می خواد باورتون بشه می خواد نه مهم نیس ولی این تصویر اصلا صحنه سازی نیس این پسر کوچولوی 8 ساله رو در حال نیایش دیدم و عکسش رو با موبایل گرفتم. اسمش علیرضاس یه بیماری کمیاب مادرزادی داره به نام سیستینوزیس که در اثر اون کلیه هاشو از دست داده و دیالیز می شه پیوند هم نمی تونه بکنه چون کلیه های پیوندی هم در اثر بیماریش از بین می روند. می خواستم بگم براش دعا کنیم اما بعد فکر کردم پیش خدا حرف کی برو داره من و شما یا خودش ؟؟؟                       

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |