یکی از میان قدیسین

یکی از دانشجوهایم خیلی روی اعصابم بود. صبح ها دیر می اومد بیمارستان برای کارآموزی وقتی می پرسیدم چرا می گفت خواب موندم. من می موندم که اگه خواب مونده چطور وقت کرده صورتش رو طبق آخرین فشن 2009 آرایش کنه شاید هم ملائک یمین و یسارش نزدیک صبح زحمت این کار رو براش متقبل می شدند. وقتی هم توی بخش بود دل به کار نمی داد. مثلا وقتی داشتم بالای سر مریض یه مبحث مهم مثل احیای نوزاد رو توضیح می دادم یا داشت توی اینه بالای دستشویی اتاق خودشو نیگاه می کرد یا با موبایلش اس ام اس می فرستاد. یه بارم که رفته بود توی چشم یه نوزاد قطره بریزه اگه دیر رسیده بودم با ناخن های بلندش که آدم رو یاد جادوگر شهر آز می ندازه نزدیک بود چشم اون بی نوا رو از حدقه در بیاره. وقتی هم بهش گفتم نباید توی این بخش ناخن بلند داشته باشی گفت به خاطر سازم باید ناخن هام بلند باشه.

خلاصه چند روز پیش دیدم نمی شه همینطوری ولش کنم و بی خیال باشم بالاخره معلمی شغل انبیاس و یکی از وظائف انبیا قطعا انسان سازیه و اینا. این شد که دل رو زدم به دریا و بردمش توی یه اتاق خلوت و شروع کردم براش روضه خوندن که باید توی زندگیت ارمان داشته باشی... تا کی می خوای تو خواب غفلت باشی... شغل حساسی رو انتخاب کردی... باید با مردم ایمپاتی و سیمپاتی داشته باشی... دل به کار بده... ارزش وقتت رو بدون... زمان می گذره... می رسی به چهل سالگی میبینی هیچ گهی نشدی... من هم سن تو بودم... می تونی هنر موسیقی رو در کنار کارت داشته باشی... به قر و فر رسیدن زیادیش هم خوب نیس... خیلی وقت نداری... بعد حسرتش رو می خوری... هدف داشته باش... به اطرافت بی تفاوت نباش...دیگه بچه نیستی و و و بعد از اینکه نطقم تمام شد و حس کردم که احتمالا حسابی تحت تاثیر قرار گرفته  و متحول شده و احتمالا من یک فلورانس نایتینگل دیگر را به تاریخ هدیه کردم گفتم خوب عزیزم من رو خواهر خودت بدون من از تو حمایت می کنم اگه سوالی چیزی داری بپرس خجالت نکش. در حالی که خودش رو جمع و جور می کرد که از اتاق بره بیرون گفت ببخشید خودم روم نمی شه اما می شه شما از سرپرستار بخش بپرسین بینی اش رو کجا عمل کرده آخه دنبال یه جراح خوب می گردم 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢٩ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

هیکل نخراشیده و گنده ای داشت اصلا انگار خدا بعد از این که خمیر اولیه اش را مثل یک گلوله گرد و گنده از توی خمیردونی اش برداشته بود یادش رفته بود این یه زنه و باید یه کاردک بده دست فرشته های وردستش که بتراشنش که انحنای کمر و ساق های تراشیده  و انگشت های باریک و کشیده داشته باشه. وقتی حرف می زد از بین لب های کلفتش که به کبودی می زد دندان های بی قواره و زردش بیرون می زد. قسم می خورم مسواک به خودشون ندیده بودند. سیه چرده بود. موهای وزوزی اش از لابلای چادر عربی اش بی نظم بیرون ریخته بودم مطمئنم هیچ وقت جلوی اینه واینستاده تا قبل از بیرون اومدن از خونه مقنعه اش رو صاف و صوف کنه دستی به موهاش بکشه یا  طره موهاشو مرتب و قرینه از مقنعه اش بیرون بزاره که تودل بروتر بشه. سیه چرده بود با لک های فراوان قهوه ای که روی گونه هاش پخش بود آثار زیر آفتاب کار کردن و با زایمان های زیاد . شاید چهل سال بیشتر نداشت نه نداشت اما بیشتر نشون می داد خیلی بیشتر. کف دست و پاهاش حنا زده بود و بالای هر دو تا ابرو به موازات انها چند تا نقطه کنار هم تاتو کرده بود که به آبی کاربنی تغییر رنگ داده بودند کاری که زنهای عرب خیلی بهش علاقه دارند و من اصلا نشونی از زیبایی در این نقطه های آبی روی صورت ندیدم. روی صندلی کنار تخت بچه اش نشسته بود پاهاش رو به سمت جلو دراز کرده بود از حاشیه شلوار سیاه رنگ و رو رفته اش پاهاش بیرون زده بود پاهای پر مو. عین پای مردها.  موهای بلند و زمخت و سیاه. لحظه ای با انزجار نگاهش کردم تو فکر این که چرا تو هیچ ظرافت زنانه نداری. کودک نحیف و لاغرش مدام گربه می کرد و یوما یوما می گفت. اصلا برای همین اومده بودم تو اتاقش. گفتم بغلش کن چرا بغلش نمی کنی اروم بشه. به عربی چیزایی گفت. مترجمش گفت می گه چون سوزن سرم توی دستشه می ترسم بغلش کنم. گفتم بهش بگو نترس سرم رو محکم کردیم هیچی نمی شه بغلش کنه. مترجم براش ترجمه کرد. اون هم با یک دست مثل این که بچه گربه ای رو برمی داره کودکش رو از توی تخت برداشت . کودک عین جوجه ای لای بال و پر مادر اروم گرفت. زن شروع کرد به عربی چیزهایی به بچه گفتن و همزمان اشک از چشمش جاری شد. گفتم چی می گه. مترجم گفت داره قربون صدقه اش می ره می گه الهی درد و بلات بخوره توی سر من الهی پیش مرگت بشم الهی من بمیرم نبینم اینجوری بی زبون درد می کشی الهی قربون چشم های قشنگ بشم . . . ته دلم یه چیزی لرزید  این جملات همون هاییه که خودم شبها به دخترکانم می گم. بهش لبخند زدم. چرا فکر می کردم لطافت زنانه را باید توی چهره و تن و بدنشون جستجو کرد.  

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢٧ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٢ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٢ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٩ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

اپیزود اول: انترن محترم در حال معاینه گوش بچه دو و نیم ساله اس. بچه خب سنش کمه احتمالا متوجه نیس که بررسی گوش یکی از اصول اساسی معاینه سیستماتیک بدن در کودکان زیر دو ساله و مدام جیغ می کشه و اتاق رو گذاشته روی سرش. انترن محترم که حالا دیگه افتاده سر لج که حتما باید داخل گوش بچه را ببینه و بچه هم سر لج که نمی ذارم که نمی ذارم و اینطوریه که بالاخره مادر که شاهد این ماجرای دل ریش کننده اس صداش در می آد و این صدای اعتراض به فریاد تبدیل می شه که آهای مرتیکه فلان فلان شده مگه داری گوسفند ذبح می کنی که افتادی به جون بچه ام گوشش کر شد من اینو واسه تشنج آوردم بیمارستان چرا گوشش رو جرواجر می کنی. آهای یکی به دادم برسه. برسید که بچه ام رو کشت. انترن همچنان در حال کلنجار رفتن با اتوسکوپ و گوش بچه اس که یه راهی به داخل پیدا کنه و احتمالا اگر پرده گوش بچه ورمی چیزی داره توی پرونده گزارش کنه. مادر که احساسات عمیق مادرانه تابش رو برده صدای فریادش رو بلندتر می کنه که آهای برسید که این از خدا بی خبر بچه ام رو سربرید.  بابای بچه که بیرون ایستاده صدای وانفسای زن رو می شنوه و به سرعت تیر خودش رو به اتاق می رسونه و وقتی انترن محترم رو خم شده روی بچه می بینه خون جلوی چشماش رو گرفته با مشت و لگد می افته به جان بدبخت بیچاره. انترن محترم که تازه متوجه وخامت اوضاع شده داره توضیح می ده که معاینه گوش یکی از اصول مهم و اساسی معاینه اطفاله که حتما باید انجام بشه. ولی خوب توی اون اوضاع قمر در عقرب کسی صدای انترن رو نمی شنوه و ما هم حدس می زنیم که ایشان داره این توضیحات را می ده. مادر بچه که اینهمه غیورمندی و شجاعت و عشق به زن و فرزند رو در شوهرش دیده ادامه می ده آره همین ناجوانمرد از خدابیخبر داشت بچه نازک تر از گلم رو پر پر می کرد. اصلا مگه بچه من موش آزمایشگاهیه که افتاده به جونش.. . انترن محترم زیر مشت و لگد پدر احتمالا داره توضیح می ده که آقا اینجا بیمارستان آموزشیه روی در بیمارستان هم نوشته آموزشی انتظار ندارید که ماخودمون رو معاینه کنیم تا چیزی یاد بگیریم. اما توی آن هیر و ویر صدا به صدا نمی رسه که. مادر ادامه می ده آره تازه همین از خدا بیخبرا همین پرستارهای خوش و خندون دیروز باباتو که از راه دور اومده بود ملاقات راه ندادن. تازه دیشب هم توی اتاقمون سوسک رژه می رفت. .. . ضربات مشت و لگد مرد شدید تر می شه. مادر ادامه می ده بی شرف ها قصد جون بچه مو کردن انگار خودشون بچه ندارن. . . مرد همچنان می زند تا اینکه بالاخره نیروهای جان بر کف حراست و نگهبانی بیمارستان سر می رسند و "دکتر بعد از این" را خونین و مالین از زیر دست مرد بیرون می ارن و مرد را عربده کشان  از بخش خارج می کنند.

اپیزود دوم: مرد و زن بیرون بخش ایستاده اند. زن با نگاهی عاشقانه در حالی که موهای دختر بچه مذکور را نوازش می کند به مرد می گوید آخه دورت بگردم (این را خودم اضافه کردم) چرا فوری قاطی می کنی می افتی به جون مردم. چرا آبروریزی می کنی. چرا خودت رو اذیت می کنی. اگه خدای نکرده این میون کسی زورش از تو بیشتر باشه یه بلایی به سرت بیاره من چه خاکی توی سرم بریزم تازه با این کاری که کردی ممکنه دکترش لج کنه درمان بچه ام رو درست و حسابی انجام نده . ممکنه از اینجا بیرونمون کنه مجبور شیم کلی پول بدیم بریم یه بیمارستان دیگه. حالا که خدا روشکر بچه امون طوریش نشد. پاشو قربونت برم برو یه طوری از دلشون دربیار   .. مرد داره فکر می کنه چطوری بره از دل دربیاره.

پ. ن . این داستان واقعی است فقط اسامی عوض شده اند و برای مزه دار کردن کمی پیاز داغش زیاد شده است

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |