یکی از میان قدیسین

خرداد 1360

بندرگاه بوشهر، درست کنار ساختمان های خالی از سکنه انرژی اتمی. روی شن های داغ کنار دریا دراز کشیده ام. صدای مرغ دریایی می آید و حباب های آب که کنار گوشم می ترکند. بدنم را روی زبری ماسه ها جا به جا می کنم و زل می زنم به کرم حلزونی که آهسته آهسته زیر ماسه ها خودش را پنهان می کند. بابا از آب بیرون آمده است. بدن خیس وسفیدش زیر آفتاب برق می زند. می گوید "بلند شو یه خیار از توی مشما بیار، بزن بالای لبت که از آب دریا شور شده بخور. بعد هم بیا توی آب می خوام خوابیدن روی آب رو یادت بدم". مانده ام کدام را انتخاب کنم لذت وولیدن روی ماسه های داغ و زبر یا رفتن توی آب گرم دریا و سپردن خود به دست های مهربان بابا.

 

خرداد 1370

کنکور دارم. تازه ناهار خورده ام و توی اتاق به عادت همیشگی روی بالش به شکم خوابیده ام دارم فیزیک می خوانم. کنارم ضبط صوت روشن است صدایش را تا اخر بلند کرده ام. نوارکاستی که ضبط به ضبط با طاهره پر کرده ایم بی کیفیت است. مامان می آید می گوید: "به جای این کارها بخون". می گویم "من قبولم تو به فکر جایزه ای که قول دادی بخری باش". بابا از آن طرف در میآید که: "تو قبول شو ویدیو همون روز می آد خونه". مامان بهش چم غره می رود. داد می زنم: "ویدیو قاچاقه تو از کجا پیدا می کنی". می گوید : "تو کاریت نباشه من پیدا می کنم تو به فکر پیدا کردن فیلم هایی باش که من مجوز می دم توی ویدیو ببینی". دارم به این فکر می کنم که فیلم ترکی "ماوی ماوی" را بابا مجوز می دهد؟ کتاب فیزیک را ورق می زنم. گوشم به صدای دور و مبهم ضبط اس: "اله کلنگ و تیشه دوست دارم همیشه تپلی ریزه میزه انقدر بلا نمی شه"

خرداد 1380

روی تخت دراز کشیده ام دارم به شیشه های اتاق خواب نگاه می کنم باید تمیزشان کنم یعنی دیگه باران نمی آد نه احتمالا. بهار که داره تموم می شه. کنارم ورق های تایپ شده پروپوزال پایان نامه ام پخش شده اند. می گویم: "دانشگاه تهران امتحان استخدامی برای پرستار می گیرد". برم شرکت کنم. آرش می گوید: "با فوق لیسانس می خوای دوباره بری بیمارستان کار کنی". کنترل ماهواره دستش است و کانال ها را تند تند عوض می کند و زیر لب می گوید "باید برم دیش رو تنظیم کنم باد تکونش داده باز". می گویم :"دیگه با فوق لیسانس هیات علمی نمی کنن دکترا باید داشته باشی.  برم آموزش باید حق التدریس کار کنم نمی ارزه. تازه من بالین رو بیشتر از آموزش دوست دارم". می گوید "میل با خودته". بلند می شود به سمت پشت بام تا دیش را تنظیم کند. توی تلوزیون ضیا آتابای دارد با حرص دری وری می گوید نمی دونم به کی.

خرداد 1390

نشسته ام پشت کامپیوتر. غزل کنارم روی زمین دراز کشده نقاشی می کشد. تازه کشیدن پری دریایی را یاد گرفته. عسل آن طرف تر کتاب دوره ی ریاضی کلاس دومش را حل می کند می گویم " اون کتاب رو دادن برای کل تابستون نه این که تو همه اش رو یک هفته ای حل کنی" می گوید " مامان آسونه کاری نداره" می گویم " قربونت برم که همه چیز برات آسونه بس که باهوشی" غزل با چشم های درشتش از پشت عینکش نگاهم می کند " با منی" می گویم " با تو هم هستم عزیزم هر دو تون باهوشین ". توی نت مقاله راجع به ابعاد فلسفی مراقبت پیدا کرده ام. Save اش می کنم توی فلدر دسک تاپ. صدای تلویزیون بلند است. مجری بیست و سی  دارد با آب و تاب توضیح می دهد که ه س سکته قلبی کرده و کشته نشده. آرش می گوید " ملت احمقن مگه. کسی که توی خیابون یک دفعه بمیره اول می برنش پزشکی قانونی تا علت مرگ مشخص شه نه این که شبونه خاکش کنن حالا چطور شده مرده؟". عسل می گوید " مامان می زاری یک کم برم سایت باربی دات کام بازی کنم" می گویم "سه چهار دقیقه دیگه" غزل می گوید " من گشنمه نودالیت می خوام" موس را ول می کنم و بلند می شوم می روم تا نودالیت درست کنم تا عسل باربی دات کام بازی کند تا به آرش که اخبار سیاسی را گوش نمی دهد توضیح دهم چرا دخترک مرده. توی ذهنم اما دارم ابعاد فلسفی مراقبت را مرور می کنم شاید بتواند عنوانی برای پایان نامه ام باشد.

خرداد 1400

؟

؟

؟

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٠ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

بخش داخلی بزرگسالا قابل تحمله یعنی به اون بدی که فکر می کردم نیست کم کم عادت کردم مریض ها رو به جای ناز کردن (عادتی که توی بخش اطفال بهش دچار شدم) فقط دستشونو بگیرم البته در مورد مریض های مرد جوون باید استثنا قایل می شدم و متوجه شدم که باید این استثناها رو اکیدا به دانشجوها به صورت کتبی و شفاهی متذکر بشم چون ظاهرا عقل خودشون به این جا قد نمی ده که برای دستورالعمل هایی که بهشون می گم باید گاهی تبصره قایل بشن. پیرزن ها همچنان غرغرو هستن و انتظار دارن مثل پروانه دورشون بچرخی و خیلی ذوق می کنن اگه بهشون بگی همه ی دردشون از اعصابه در ضمن با یک مطالعه  جامع بر روی پیرزن ها باید به این نتیجه رسید که اون ها تمام پاتوفیزیولوژی بیماری های مختلف رو می تونن در یک کلمه خلاصه کنن "عروس" هاشون که عامل تمام بیماری ها و مصیبت های بشری هستن. اگر خیلی باهاشون مهربون باشی فورا تورو برای یکی کاندید می کنن ولو بدونن هم متاهلی باز دلشون می خواد افتخار خواستگاری کردن نصیبت بشه و منتش رو سرت باشه. به هر حال قابل تحمل شدن و نهایت لوس شدنشون اینه که مجبورت کنن هر یک ساعت فشارشون رو بگیری. پیرمردها از صبح تا هر وقت که توی بخش باشی روی تختشون می شینن و به اطراف نگاه می کنن ساکت هستن و معمولا کاری باهات ندارن حتی وقتی داری کارشون رو انجام می دی (البته دانشجو انجام می ده و تو نگاه می کنی و تذکر می دی) ولی خوب وقتی به هزار زحمت به حرف می آریشون می بینی خیلی هم بیکار نبودن و کلی ایرادهای ریز و درشت از کار پزشکا و پرستارا و خدمه تو آستین دارن که ییهو رو می کنن. یادم باشه اگه کاره ای شدم طرح استفاده از پیرمردهای بستری رو به عنوان سوپروایزر اجرایی کنم. اما خوب جالب ترین جای قضیه اینه که قدیس عین جک توی خونه آقا غوله حس می کنه همه چی خیلی خیلی بزرگ هستن سوند های معده سوندهای ادراری آنژیوکت ها لوله های ساکشن و ... از بس که به وسایل در ابعاد کوچیک توی بخش اطفال عادت کردم اولش به دانشجوها می گفتم چرا این شماره رو آوردی بعد یادم می افتاد آره درسته واسه یه مریض 50 سال 90 کیلوییه نه یه نوزاد 500 گرمی. اما خوب عوضش کارا خیلی با سرعت تر پیش می ره رگ ها خیلی سریع تر گرفته می شه رگ مردهارو که می شه چشم بسته گرفت مث شلنگه. رگ زن ها رو اِی می شه بعد از کنار زدن چربی های زیرجلدی شون پیدا کرد چقدر زنهای ایرانی چاقن. خدا وکیلی. خلاصه که بد نیس. این رفتن توی بخش بزرگسالا برای خود قدیس هم کلی نکات آموزشی داره.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٤ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |