یکی از میان قدیسین

 

یک اتاق قدیمی و رنگ و رو رفته با یک فرش کهنه و
قدیمی.  پیرزنی روی صندلی کهنه و قدیمی
نشسته و بیرون را نگاه می کند. صندوقچه ای گوشه اتاق است و روی طاقچه یک آینه و
شمعدان قدیمی و عکس مردی که سبیل های کلفتی دارد. ناگهان مرد جوانی از در وارد می شود.
صورت مرد ملتهب است. گویی مدت زیادی دویده یا همان پشت در قبل از ورود به اتاق
حسابی عصبانی شده و سر کسی داد زده است. پیرزن به آرامی سرش را بر می گرداند. در
نور کمی که از لای پرده ی مخملی سبز و کلفت اتاق به درون رخنه کرده، چروک های
صورتش عمیق تر دیده می شوند. چشم های بی رمقش را به مرد جوان می دوزد اما گویی او
را نگاه نمی کند. در چشم هایش بی تفاوتی سرد و سنگینی نشسته است که با رخوت و زمان
زدگی بقیه ی اتاق هماهنگی دارد. مرد همان جا کنار در می ایستد. صدای نفس های تند و
عمیقش سکوت اتاق را شکسته است. پیرزن آرام نگاهش را از او می گیرد و دوباره به
نقطه ی خالی اتاق خیره می شود. مرد از جیب کت خاکستری و رنگ و رو رفته اش سیگار در
می آورد و با غیظ روشن می کند. اما بعد انگار پشیمان می شود، با پا گوشه ی فرش را
بلند می کند و سیگار را روی موزاییک می اندازد و با کفش می میراند. از توی حیاط
همهمه ی چند نفر به گوش می رسد. مرد جوان صورتش را به پنجره می کند و می گوید:

" باید بریم دیگه بلند شو، باید خونه رو تحویل بدیم، اینا هم عجله دارن انگار
بلدوزر آوردن بکوبن اینجا رو، لااقل نذاشتن ما بریم دو روز بعد".

پیرزن تکان نمی خورد. مرد جوان با حرص ادامه می دهد
"هنوزم که هیچی رو جمع نکردی. می خوای همه وسایل رو بیاری؟ می دونی که اون جا
که برات گرفتیم جای زیادی نداره. حالا وضعم ایشاله بهتر شه برات جای بزرگ تری
نزدیک خاله اجاره می کنم که راحت بری شابدلعظیم و بیای. فعلا با همین جا بساز.
دستم تنگه والا. پاشو دیگه جمع کن وانت منتظره. صاحب ملک هم منتظره تحویلش
بدیم."

پیرزن باز در جایش نشسته و تکان نمی خورد. مرد پا به
پا می کند و به طرف طاقچه قدیمی خیز بر می دارد. حالا آینه و شمعدان قدیمی را توی
بغلش گرفته و دارد دنبال چیز دیگری توی اتاق می گردد که با خودش ببرد. نگاهش به
نگاه سرد پیرزن گره می خورد. کمی مکث می کند و بعد در حالی که بیرون می رود، می
گوید "من می رم بفرستم بیان وسایل رو جمع کنن. تو هم پاشو یواش
یواش بیا بشین تو ماشین. بچه ها منتظرن. از پله ها می آی پایین مواظب باش. کلی خرت
و پرت ریختن اون وسط وقتی داشتن انبار رو خالی می کردن."

سکوت دوباره فضای اتاق را می گیرد. پیرزن همچنان رخوت
گرفته و سنگین روی صندلی قدیمی چوبی نشسته است. پلک نمی زد. چشمان گود رفته اش به
قاب عکس قدیمی و مرد توی آن زل زده است. ناگهان صدای برخورد شی سنگین به در آهنی
حیاط به گوش می رسد و به دنبال آن داد و فریاد دو مرد که گویا دعوا می کنند. در پس
زمینه از دور صدای گریه ی کودکی هم می آید که با صدایی جیغ مانند و اعتراض گونه
انگار کسی را صدا می کند. صداها رخوت پیرزن را می شکنند. عصای چوبی سفیدش را که
کنارش روی زمین خوابانده است با حرکتی کند بر می دارد. به آن تکیه می کند و از
جایش بلند می شود. همان طور دولا می ماند. عضلات صورتش جمع می شوند و چهره ی عبوس
و ناتوانش از دردی عمیق در هم فرو می رود. آهسته و لنگان لنگان به طرف در حرکت می
کند و از اتاق خارج می شود. توی حیاط از میان ردیف آدم هایی که هر کدام گوشه ی
وسیله را گرفته و دارند از خانه خارج می کنند، می گذرد. کسی از سمت خانه صدایش می
کند. "مادر این ننوی قدیمی رو هم می خوای ببری؟ والا نصف وسایل این خونه و
زیرزمینش رو باید بذاری حیاط آتیش بزنی. مال چند سال قبله؟". مرد دیگری آن
طرف تر جواب می دهد "تو جمع کن ببر بزار تو وانت خودشون می
دونن. فضولی مگه؟". پیرزن بی اعتنا و بی رمق بدون آن که نگاهی به عقب بیاندازد
از در حیاط خارج می شود. حالا همهمه هایی که از توی اتاق می شنید واضح تر شده اند.
چند زن با چادرهای گلگلی کنار تنها درخت کوچه ی تنگ و قدیمی درست روبه روی خانه ی
پیرزن ایستاده اند. "ننه رقیه ایشاله خدا جای بهتری قسمتت کنه
ولی حیف بود خونه ات"،  "خدا از
باعثش نگذره که آواره ات کرد سر پیری"، "این طور
بچه ها خدا نسلشون رو ورداره خودشون هم بچه دارن چطوری می خوان جواب خدا رو
بدن". پیرزن همان طور آرام و با حرکاتی ناشیانه از جوی کم عمق وسط کوچه رد می
شود و به سمت ماشین پیکان قدیمی و زوار دررفته ای می رود که آن طرف تر پارک شده
است. در کنار ماشین کودکی که گریه می کرد، ایستاده است. شش هفت سال بیشتر ندارد.
کلاه لبه دار سفیدی به سر دارد و لباس تنش به نظر کثیف و چرک مرده می آید. با بدنی
کج شده گویی در حال افتادن است به ماشین تکیه داده است. صورتش که از رد سفید اشک
هایش پر شده خسته به نظر می رسد. پیرزن را که می بیند لبخند می زد. دست می برد و
دو عصای فلزی با دسته های سفید را از روی زمین چنگ می زند. حرکاتش چابک و ماهرانه
است. وقتی به راه می افتد تا به طرف در ماشین برود، مردم پاهای کج و کوله و رشد
نکرده اش را می بینند که ناهماهنگ با حرکات عصا به این طرف و آن طرف تاب برمی
دارند. وقتی با زحمت بسیار سوار ماشین می شود با لبخند به پیرزن نگاه می کند که
حالا در کنار در ماشین منتظر ایستاده تا او جا به جا شود. صورت پیرزن به او می
خندد.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱۸ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٤ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط یکی از میان قدیسین نظرات () |